1 دقیقه.
به مرگ بگیر به تب راضی شو
***
در ادامۀ تناقضات معنوی میرسیم به این ضرب المثل. به مرگ بگیر تا به تب راضی بشه.
صریح و بی پرده از ارتباط معنویت و مرگ
یک بار دوستی سردرد داشت و یکی از پیران فامیل گفت اگر میخوای سردردت خوب بشه سرت رو بکوب تو دیوار.
این هم بیان دیگری از همان ضرب المثل است. داستان مسیر معنوی هم تقریبا همین است. البته مسیر معنوی، مسیر کل زندگی است. در مسیر معنوی هر گاه خواستی شکایت کنی یا ناراضی باشی مراقبه میکنی و مراقبه یعنی تمرین مرگ. چشم هایت را می بیندی. بی حرکت می نشینی. حتی فکر هم نمیکنی. نه به آینده و نه به گذشته. این یعنی تمرین مرگ.
و درست وقتی چشمت را باز میکنی شکرگزار خواهی بود.
در مراقبه به نفس هایت توجه میکنی. یعنی از این که نفس میکشی راضی هستی. یعنی از این که زنده هستی راضی هستی.
این حالت نهایت رضایت و قناعت است.
و وقتی در مسیر معنوی به مرگ راضی بشوی دیگر تو نسبت به هیچ چیزی شکایتی نداری. تو به آخرین مرحله، یعنی مرگ راضی شده ای. پس در این مسیر هر سختی هم پیش بیاید تو باز هم راضی هستی. چون هنوز زنده ای.
در واقع اکثر عرفا و معلمان معنوی قبلا یک بار مرده اند و به مرگ راضی شده اند. برای همین حالا میتوانند از خود زنده بودن یعنی نفس کشیدن راضی و خشنود باشند.
این اتفاق برای کسانی که تجربیات نزدیک به مرگ هم دارند اتفاق می افتد و معمولا بعد از آن معنوی میشوند.
برای موجودات زنده، مرگ همان قدر واقعی است که زندگی.
در طبیعت هم مرگ و زندگی در هم تنیده است. در ما انسانها هم مرگ و زندگی در هم تنیده است.
مشکل از آنجا پیدا میشود که این تعادل به هم بخورد.
یا خیلی به زندگی و حرص و طمع آن بچسبی که مرگ را فراموش کنی.
یا خیلی به مرگ بچسبی و بی حرکت بمانی و زندگی را فراموش کنی.
باید در لبۀ تیغ درست در تعادل بین مرگ و زندگی بمانی.
هر وقت ناراضی و بودی و شاکی به مرگ بگیر.
هر وقت هم بی انگیزه بودی و افسرده، به زندگی بگیر.
راضی باش.
به کمترین چیزی که زندگی به تو داده راضی باش.
همین توجه.
همین نفس.
همین لحظه.
تو هنوز زنده ای!
به تب راضی باش!
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org

