1 دقیقه.
تقابل پوچی و معنا در لحظه
***
در جایی از مسیر معنوی به تقابل پوچی و معنا میرسی.
وقتی ذهن را کنار بگذاری، وقتی خواستن های ایگو را کنار بگذاری، وقتی آینده را کنار بگذاری و وقتی تقریباً تمام شرطی شدگی های مرسوم جامعه را کنار بگذاری تقریباً به جایی میرسی که هیچ چیز برایت معنی ندارد. چیزی شبیه پوچی!
خیلی از آدمها شاید در اینجا به خودکشی فکر کنند. یعنی خودکشی از روی بی معنایی. یعنی درک بی معنا بودن مادیات و چرخش بی پایان زمین!
از آن طرف حتماً باید چیزی یا پایگاهی یا معنایی در تو باشد. شاید یک خدا. شاید عشق. شاید سرسپردگی. مثلاً آرزوی رسیدن به بهشت برای مذهبی ها. اگر این ها نباشد، ذهن تو در پوچی خواهند ماند.
نیروهای پوچی و نیروهای معنا در جایی به هم میرسند و آنجا لحظه است.
لحظه در عین حال که کاملا خالی و پوچ است در عین حال میتواند معنای اصلی باشد.
مثلاً سادگورو تو چیز کاملاً متناقض میگوید. میگوید دنیا برایش مهم نیست و میتواند چشمهایش را ببندد و بمیرد!
در عین حال میگوید میخواهد عشق و سرور را در تمام دنیا بپراکند.
اولی پوچی محض است و دومی معنای محض.
این دو در لحظه به هم میرسند.
نوشتههای من هم چنین خاصیتی دارند.
از یک طرف پوچ هستند. یک سری حرف های بی ارزش. یک سری کلمه. تراوشات ذهن.
از یک طرف با معنا هستند. میراث من در دنیا. نشانه ای برای عشق. نوشتن از نانوشتنی. نوشتن از خدا.
و در تقابل این دو، این نوشتهها در لحظه زاده میشوند.
یکی یکی!
و چیزی درست میشود به نام نانوشتنی.
