1 دقیقه.
خودشیفته!
***
یکی از کلماتی که این روزها به کرات از مردم و بعضی از به اصطلاح روانشناس ها میشنویم کلمۀ «خودشیفته» است.
بعضیها به من نویسنده هم میگویند خودشیفته! دوستی به سادگورو میگفت خودشیفته! خلاصه میتوانی راه بروی و به هر کسی این برچسب را بزنی. شاید این مفهوم هم از غرب و از کلمۀ نارسیسیست Narcissistic آمده باشد.
بیشتر دوستانی که از این کلمه استفاده میکنند اما معمولا از تعریف قسمت اول این ترکیب، یعنی «خود» غافل هستند.
کلمه ای که بسیار عمیق است و بسیار هم کم به آن پرداخته شده. مفهوم خود. سوال من کیستم و داستان هویت.
موضوعی پایه ای و ریشه ای که شاید حل آن منجر به تمام شدن تمام جنگ های هویتی بشود.
حال ببینیم این خود چیست!
برای حیوانات و بسیاری از آدمها، این خود همین بدن است.
دوستانی که خودشان را با بدنشان هم هویت میدانند. آنهایی که دیگری و خودشان را از روی بدن ارزشگذاری میکنند. آنهایی که جراحی زیبایی میکنند و خلاصه فقط مادیات و بدن را به رسمیت میشناسند. اینها هم خودشیفته اند. منتها خودی که بدن است. اینها شیفتۀ بدن اند.
بدن خودشان را و بدن های دیگران را مهم ترین جنبۀ هرانسان میدانند. همانهایی که سعدی خطاب به آنها گفت «نه همین لباس زیباست، نشان آدمیت»
طبق این تعریف این دوستان هم خودشیفته اند. یعنی شیفتۀ بدن!
مرحله بعدی ذهن است. ذهن یا افکار و عقاید و احساسات و نظرات و ایدئولوژی ها.
اینها خودشان را افکارشان میدانند. اینها حاضرند بدنشان را فدای عقایدشان کنند. مثل داعشی ها و مثل هر متعصب دیگر. مثلاً مسیحی شیفتۀ عقاید مسیحی است و مسلمان شیفتۀ عقاید اسلامی. اینها حاضرند برای عقیده شان دیگری را بکشند. اینها هم خودشیفته اند. شیفتۀ عقایدشان.
اما دستۀ دیگری هستند که به روشن شدگی و یگانگی میرسند. اینها افرادی هستند مثل بودا. یا مثل حلاج.
حلاج میگفت اناالحق. یعنی من حق هستم. در زمان حلاج به او گفتند تو خودشیفتهای. مردم فکر کردند منظور او از خود، بدن است. پس بدن حلاج را از بین بردند. غافل از اینکه آن خودِ حلاج، بدن نبود. خودِ حلاج خدا بود. خودِ حلاج حق بود. اما هزاران سال کسی نفهمید!
حلاج هم خودشیفته بود. اما شیفته خدا.
همینطور بودا میگوید « من بدن نیستم » و « من ذهن نیستم »
بودا شیفتۀ درون است. شیفتۀ سکوت است.
بودا هم شیفتۀ خود است. اما یک خود دیگر.
بودا شیفتۀ خود فراگیر است.
خود واقعی.
خود دائمی.
خود ابدی و ازلی.
من هم خودشیفته ام.
اما نه شیفتۀ بدنم هستم.
و نه شیفتۀ افکارم.
و نه شیفتۀ نوشتههایم.
این بار که خواستیم این کلمه را به دیگری نسبت بدهیم، حواسمان باشد از خودمان بپرسیم «کدام خود؟!»
بپرسیم « من شیفتۀ کدام خود هستم؟ »
«من کیستم؟»
من باید اعتراف کنم که بسیار خودشیفته هستم.
آنقدر شیفته هستم که خودم در حال از بین رفتن است.
من شیفتۀ چیزی هستم که نانوشتنی است.
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org

خودشیفته همیشه به معنای خود محور و خودخواستن افراطی و نا دیده گرفتن دیگری معنی میشد .
ولی اینجا معنی متفاوتی ازش دیدم و قشنگه این مدل شیفته خود بودن ،