2 دقیقه.
رابطۀ افسردگی و اضطراب با معنویت
***
افسردگی و اضطراب پدیدههای شایع دنیای جدید هستند. از طرفی آنچه من به عنوان معنویت تعریف میکنم تا حد زیادی به این دو نزدیک است. معنویت اگرچه یک راه روشن است ولی شباهت زیاد آن با افسردگی، از تناقضات معنوی است که گاهی در مورد آنها صادقانه مینویسم.
حدود چهل نوشته در این زمینه اینجا هست.
https://unwritable.org/category/تناقضات-معنوی
معنویت گاهی ضد زندگی دیده میشود. هردو معلم معنوی من جناب اکهارت و جناب سادگورو در ٢٩ سالگی و ٧ سالگی شدیداً به فکر خودکشی بودهاند یا حتی اقدام کردهاند.
به صورت کاملا پایهای، در معنویت قبول میکنیم که دنیا جایی برای رضایت نیست. مثل بودا قبول میکنیم که زندگی چیزی جز رنج نیست. قبول میکنیم که سختی و رنج راهی است که آدمها را به سمت معنویت میکشاند. حتی رنج لازمۀ آگاهی است.
در معنویت میپذیریم که دنیا برای ما کافی نیست و چیزی فرای دنیا یا ماده باید همواره مد نظر ما باشد. چیزی مثل خدا درمذاهب یا فضای خالی در بودیسم.
درمعنویتی که اکهارت و رامانا ماهارشی و کریشنا مورتی آموزش میدهند، فکر باید حذف شود. چون فکر پایه و باعث ایگو و اضطراب است. فکرهای زیادی که باعث اضطراب میشوند و نهایتاً خود ذهن باید کمرنگ و حذف بشوند.
مثلاً سادگورو در ساده ترین تمرینش میگوید «من بدن نیستم» و «من ذهن نیستم» وقتی هویت تو از بدن و ذهن جدا باشد تو به راحتی میتوانی بدن را کنار بگذاری یعنی بدن را بکشی!
و وقتی ذهن نباشی به راحتی باید بتوانی فکر و ذهن را کنار بگذاری.
در یوگا و تعلیمات اکهارت، باید مرزهای شخصی خودت را کمرنگ کنی. باید هویت جداگانه خودت را کمرنگ کنی. باید در جهان حل بشوی. چیزی که خیلی شبیه مردن است.
مرگ جایی است که همه در آن برابرند. توجه به مرگ و مرگ اندیشی پایه و اساس تقریباً تمام تعالیم معنوی اند.
در تعلیمات معنوی همانطور که بدن و ماده انکار میشوند، زمان هم انکار میشود. درست مثل تعالیم حضور در لحظۀ اکهارت پرداختن زیاد به گذشته و آینده شدیداً منع میشود. درنتیجه هرگونه برنامه ریزی و بلند پروازی مادی برای آینده هم منع میشود. و این مستقیماً منجر به بی انگیزگی و خمودگی و نوعی افسردگی میشود.
البته در تعلیمات معنوی چیزهایی در مورد شادی و بازیگوشی و لذت بردن از چیزهای کوچک مثلاً در اگزیستانسیالیسم هست ولی مقدارش خیلی کم است.
در تعالیم معنوی، مرگ نجات از قفس تن و پیوستن به محبوب و معشوق است. در تعالیم معنوی آنقدر که مرگ مقدس و دوست داشتنی است زندگی نیست.
جوان تر که بودم میدیدم پیرها به سمت معنویت روی میآورند. خود من در دهۀ چهلم زندگی به معنویت متمایل شدم. ظاهراً ناامیدی، پیری و افسردگی و ازکارافتادگی جسمی و روحی به شدت با معنویت همبستگی آماری دارند.
کسانی که جوانند و سرشار از آرزوهای مختلف و سرشار از نیروی جنسی، معمولاً معنویت و مذهب را مثل افیون میبینند و از آن حذر میکنند.
البته معنویت واقعی نوعی تعادل است، تعادلی بین زندگی و مرگ. تعادلی بین حال و آینده. تعادلی بین دنیا و آخرت.
به هر حال من اینجا صادقانه اگر از خوبی های معنویت مینویسم گاهی هم از تناقضات معنوی مینویسم.
صداقت در لحظه، خودش برای من نوعی تمرین معنوی است.
امیدوارم که مفید واقع شود.
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org
