1 دقیقه.
مراقبه ترسناک است
***
وقتی مراقبه میکنی چشم هایت را به بیرون میبندی.
وقتی مراقبه میکنی بدنت را بی حرکت میکنی.
وقتی مراقبه میکنی چشم از دنیا و آنچه در آن است میبندی.
وقتی مراقبه میکنی تمام آنچه دنیا و خواهش های آن است را کناری میگذاری.
وقتی مراقبه میکنی حتی انجام دادن را کنار میگذاری.
مراقبه شبیه مرگ است.
مراقبه شبیه خودکشی است.
مراقبه ذهن را قربانی میکند.
مراقبه نفس را قربانی میکند.
مراقبه زمان را قربانی میکند.
مراقبه گذشته و آینده را نابود میکند.
وقتی مراقبه میکنی به درون میروی.
درون همان جایی است که از آن آمده ای.
درون همان جایی است که از آن متولد شده ای.
حال تو باز میگردی. وفات میکنی. فوت میکنی و باز میگردی به مبدا.
وقتی در مراقبه نفْس خودت را از دست میدهی رنج خودت را هم از دست میدهی.
وقتی نفس خودت را از دست میدهی شخصیت مادی خودت را هم از دست میدهی.
تمام اینها ترسناک اند.
همان قدر که مرگ ترسناک است، اینها هم ترسناک اند.
اما وقتی از تونل ترس عبور کنی، ناگهان خودت را زنده میابی.
نه تنها نمرده ای بلکه تازه متولد شدهای.
کل زندگی تقلایی است برای خوب مردن.
و مراقبه کل زندگی تو را شبیه سازی میکند.
مراقبه سرعت تو را برای رسیدن به مبدا چند برابر میکند.
ناگهان بازمیگردی.
رستاخیز را تجربه میکنی.
چشمهایت را باز میکنی.
ناگهان متوجه میشوی هنوز زنده ای.
با هر مراقبه تو یک دور به برزخ و قیامت و روز رستاخیز سرک میکشی.
با هر مراقبه از پل صراط میگذری.
با هر مراقبه از وسوسه های چپ و راست گذر میکنی.
با هر مراقبه نفْس تو کمرنگ تر میشود.
با هر مراقبه سبک تر میشوی.
کم کم آنقدر سبک میشوی که چیزی از نفس تو باقی نمیماند.
اینجا وادی عشق است.
اینجا وادی فناست.
تو دیگر نیستی.
وجود نداری.
اما عدمی هم در کار نیست.
هنوز وجود، با تمام شکوه خودش جلوه میکند.
این وجود اما وجود کوچک و محدود تو نیست.
این وجود، وجود ازلی و ابدی عشق است.
و تو در برابر این وجود محو میشوی.
حل میشوی.
لال میشوی.
و نمیتوانی بگویی و بنویسی.
نانوشتنی میشوی.
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org
