2 دقیقه.
من مشکل دارم پس هستم! – هویت مشکل دار در برابر شکرگزار
***
در ادامۀ مبحث مهم هویت میرسیم به هویت مشکل دار. دکارت سالها پیش گفت «من می اندیشم پس هستم» او از فکر هویت میگرفت. برای قرن ها انسان ها و حیوان ها از بدن هویت میگرفتند. امروزه هم انسانهایی هستند که بازو وسینه خودشان را هویت خودشان میبینند و با بدنشان هم هویت هستند. بعضی ها هم با اشیا و مایملکشان هم هویت هستند.
این بار در این نوشته میخواهم یک هویت جدید و نسبتا دور از ذهن را با هم بشناسیم.
هویت مشکل دار.
این هویت بسیار شبیه هویت قربانی است. هویت قربانی این طور بود که میگفت «من قربانی هستم پس هستم».
هویت مشکل دار مشابه هویت قربانی است. به طور خلاصه یعنی «من مشکل دارم پس هستم»
این شبیه همان شخصیت ایراد گیر یا شخصیت چپ گرا از نظر سیاسی است.
این شخصیت یا هویت همواره در حال شکایت است.
هیچ گاه راضی نمیشود.
همواره کسی یا چیزی در بیرون است که مشکل دارد.
این چیز بیرونی میتواند حزب سیاسی یا حکومت یا خانواده یا جامعه یا حتی خدا باشد.
به هر حال یک دیگری ای هست که مشکلی برای این شخصیت ما درست کرده است.
چنین شخصیت از این که مشکل اش حل بشود و ابراز رضایت بکند گریزان است.
او هیچگاه شکرگزار نیست.
حتی او را اگر داخل بهشت بگذارند احساس بی هویتی میکند و حتما باید ایرادی از بهشت پیدا کند.
او انگشت اتهام خودش را به سمت بیرون گرفته. فرقی نمیکند کجا باشد. او همواره انگشت اتهامش به سمت بیرون است.
او در یک مسابقۀ مشکل داری با همه است. وقتی صحبت میکند همواره از مشکلاتش صحبت میکند. او مشکلات بزرگ و پیچیده دارد.
اگر روزی همه چیز درست باشد و هیچ مشکلی نداشته باشد او پوچ و بی هویت میشود و به سرعت باید مشکلی پیدا کند.
هویت و وجود او بسته به مشکلاتش است.
او همواره با مشکلاتش از تو بزرگتر است. مثلا اگر تو بخواهی مشکل کوچک خودت را با او مطرح کنی او مشکلی بزرگتر از تو دارد.
این ژست شاکی و مشکل دار، نوعی هویت و کلاس اجتماعی برای چنین شخصی است.
این شخصیت آنقدر شایع است که شاید شما متوجه چنین شخصیتی در خودتان نشده باشید. برای همین نقطۀ مقابل آن را هم اینجا با هم مرور میکنیم که او را بهتر بشناسیم.
*
شخصیت راضی و شکرگزار
این شخصیت در حضور است. او در بهشت است. او نیازی به داشتن هیچ مشکلی ندارد.
او راضی است.
او از زندگی واز جهان واز خدا راضی و خوشنود است.
او لبخندی عمیق از رضایت با خود دارد.
او به جهان اعتماد دارد.
او در ترس و شک نیست.
او به عشق رسیده است.
حتی اگر از بیرون بر او سنگ ببارد او شکر اندر شکر است.
او مثل مولاناست.
او مثل شمس است.
او مثل حلاج است.
او مثل عیساست.
او کسی است که خدای درونش را یافته و با او متحد شده است.
او شکایتی هم اگر داشته باشد نزد خدای خودش میبرد.
او به خدا اعتماد کرده.
او خدا را درک کرده و در او مستقر شده.
او حتی از مرگ فراری و هراسان نیست.
او ثروت واقعی را یافته.
او بی زمانی را یافته.
او بی مرگی را یافته.
او نانوشتنی را یافته.
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org

