1 دقیقه.
شک به خدا
***
دوران کودکی و نوجوانیِ من در جامعهای مذهبی طی شد. آن زمان صحبت از خدا و ایمان و شک بسیار بود. من در همان گفتگو ها بزرگ شدم تا زمانی که در بیست و یک سالگی دیدم آن خدایی که آنها تعریف میکنند نیازهای من را پاسخ نمیدهد. من هم به آن خدا شک کردم و کنارش گذاشتم.
حدود بیست و یک سالی هم بدون داشتن مفهوم خدا با همسرم زندگی کردم. اما حدود چهل و دو سالگی دوباره زندگی خانوادگی ام دچار تزلزل شد. این تزلزل همراه شد با کشف مجدد من از خدا. این بار مجدداً خدا را کشف کردم. اما این یکی خدایی متفاوت بود. این یکی نانوشتنی بود.
این خدا، غیر قابل توضیح و غیر قابل فهم توسط ذهن بود.
این خدا عملاً خدایی است که نمیتوانی از آن حرف بزنی.
شاید در مراقبه یا تنهایی یا سختی و در سکوت پیدایش کنی.
اما نمیتوانی اثباتش کنی.
این خدا شبیه مفهوم هیچ است. یا شبیه مفهوم عدم.
این خدا آنقدر شگفت انگیز است که نمیتوانی به راحتی از او صحبت کنی.
ولی مسیر من مسیری تقریباً یک طرفه بود. وقتی خدای اسلام را کنار گذاشتم نمیتوانستم برگردم و وقتی هم این خدای جدید را کشف کردم نمیتوانم برگردم.
البته بسته به میزانی که به ذهن نزدیک میشوم از آن خدا دور میشوم و بالعکس.
این خدا عکس ذهن است.
یعنی ذهن پردهای است برای درک این خدا.
ذهنی که تا الان دنیا را برای تو تعریف میکرد باید کنار برود. این سخت ترین کار است.
کنارگذاشتن ذهن شبیه خودکشی است. چون ذهن ابزار بقای توست.
این خدا بیشتر در بدن است تا در ذهن. برای همین برای رسیدن به این خدا باید از ذهن دور شوی و به بدن نزدیک شوی. برای همین است که ورزش کردن نوعی نماز است.
حالا هر وقت به ذهن نزدیک میشوم دچار دوری از خدا و شک و ترس و بدبختی میشوم.
و هر وقت از ذهن دور میشوم دچار وصل و عشق و آرامش و امنیت و حس خوب آزادی میشوم.
واقعا این خدا نانوشتنی است، پس همینقدر نوشتن کافی است.
