2 دقیقه.
عدالت و خدا و ایران ۱۴۰۴
***
امروز دنبال عدالت بودم برای گرفتن حق پنجاه درصدی برای بودن کنار همدیگر برای خودم و دخترم تارا. زبان قاضی و دادگاه و وکیل عدالتخانه های اینجا را بلد نیستم و علاقهای هم ندارم که به زبان آنها که زبانی نامفهوم و آغشته به هزاران لغت ناآشناست را فرابگیرم. عدالت لابلای فرمها و پرونده ها و قوانین و حقوق قاضی و درآمد وکیل گم میشود. نتیجه این که از دخترم دور می افتم و او هم از من دور می افتد. کسی نیست که با او حرف بزنم جز خدا.
همزمان در ایران، دیکتاتوری خونخوار، با اسم اسلام و خدا مردم را به بردگی گرفته و ظلم میکند و کمترین ظلمش کشتن اعضای خانواده ها است. پدری را از دخترش و پسری را از پدرش میگیرد. جنازه ها را ردیف میکند. همه به نام خدا.
خواهرم با بغض میگوید باخدا قهر کرده، دیگر نماز نمیخواند. خواهر زادهام نوشته، دیگر خدایی بالای آسمان ایران نیست. همه بغض داریم.
ممکن است من هم احساس قربانی کنم. فریاد بزنم که ای خدا! کجایی. با خدا قهرکنم. بی خدا و بی عدالت بشوم و من هم ظلم کنم.
اما چرخه را همین جا وقتی به من میرسد، متوقف میکنم.
بله، آن خدای بالای آسمان و آن کسی که مسوولیتمان را گردن او می انداختیم، دیگر وجود ندارد.
آن امام زمانی که ناگهان ظهور میکند و عدالت را برقرار میکند دیگر وجود ندارد.
آن رییس جمهور و لشکرش که به او امید بسته بودند هم، تو زرد از آب در می آید.
هیچ کسی نیست.
به نظر میرسد خدا هم نیست.
به نظر میرسد که ما تنها و بی پناه افتاده ایم.
*
اما یکی هست.
آن یکی، من هستم.
من همان خدا هستم.
خدای حلاج.
حلاجی که به دار آویخته شد.
حلاجی که به او ظلم شد.
حالا هزاران حلاج داریم.
حلاج های ایران یکی یکی تیر خوردند و بر زمین افتادند.
حالا هزاران خدا داریم.
من و تو خداییم.
من و تو مسوولیم که عدالت را در زمین جاری کنیم.
من و تو باید عدالت را در خودمان جاری کنیم.
اگر با امپراطوری دروغ و جهل و خشونتی مثل جمهوری اسلامی میجنگیم باید اینها را در خودمان از بین ببریم.
باید در خودمان آگاهی ایجاد کنیم.
باید ریشه های دروغ و جهل و خشونت و ترس را از بین ببریم.
و حالا ما خودمان یک خدای عادل خواهیم بود.
و این طوری عدالت گسترش پیدا میکند.
عدالت از من شروع میشود و به کل جهان تسری پیدا میکند.
امید خودت را از خدای بالای آسمان و منجی پشت ابر ها از بین ببر.
بلند شو.
قربانی نباش!
تو خودت نمایندۀ خدایی.
تو خودت، درون خودت، عادل باش.
تو خودت درون خودت ریشه های دروغ را خشک کن.
درون خودت ریشه های قربانی بودن را خشک کن.
درون خودت تا وقتی زندهای و نفس میکشی، عدالت را برقرار کن.
خشونت درون خودت را از بین ببر.
آن گاه عشق یا خدا، از درون تو جوانه میزند.
آن گاه عشق یا خدا، از درون تو معجزه میکند.
آن گاه تو قدرتمند میشوی.
این قدرت، قدرت اسلحه نیست.
این قدرت، قدرت حلاج است بر سر دار.
این قدرت، مثل قدرتِ صدای حلاج است که هنوز از پس هزاران سال شنیده میشود که فریاد زد.
من حق هستم.
من خدا هستم.
خدای عادل.
خدای آگاه و دانا و توانا.
خدایی روی زمین و نه در آسمان.
خدای آگاه به خود و خدای آگاه به لحظه.
خدای نانوشتنی.
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org
