1 دقیقه.
انتخابِ خدا
***
دوستی قدیمی داشتم که از قضا در دوران جوانی، از همۀ ما مذهبی تر بود. بعد از حدود بیست سال از او پرسیدم، آیا هنوز به خدا اعتقاد داری؟ جوابش بعد از یکی دو ماه هنوز من را حیرت زده میکند. او جواب داد:
«من انتخاب کردهام که بپذیرم خدایی هست»
پرسیدم، یعنی میتوانی انتخاب کنی که خدایی نیست؟! گفت بله!
هنوز در بهت این جواب او هستم. اگر خودم را مقایسه کنم این طور است.
بیست و یک سال اول زندگی نوجوان و خام بودم.
بیست یک سال دوم فکر میکردم خدایی نیست و رسماً آتئیست یا آگنوستیک بودم.
در شروع بیست و یک سال بعدی یعنی در چهل و دو سالگی اتفاقاتی افتاد که فهمیدم خدایی هست!
جواب این دوست ما جوابی است از غایت utilitarianism. یا مکتب اصالت کاربرد. یعنی هر چیزی که کابرد دارد اصیل است.
این مکتب اینطور است که مثلاً حتی در مورد مفهومی بزرگ مثل خدا هم به صورت کاربردی نگاه میکند. مثلاً میگوید انتخاب میکنم بگویم به خدا اعتقاد دارم چون فعلاً کاربردش بیشتر است. چون مثلاً شرایط همسرم یا جامعه ام اینطور مقتضی میکند. در این مکتب تو هر چیزی را که برایت کارکرد دارد را انتخاب میکنی.
در مورد من کاملاً برعکس بود. زمانی که در جامعهای مذهبی بودم خودم را آتئیست معرفی میکردم و خداپرستان را حتی گاهی مسخره میکردم.
زمانی هم که اعتقاد به خدا مد نبود ناگهان معتقد به غیب شدم. ناگهان دچار انقلاب شدم! شروع کردم از نانوشتنی نوشتن! از خدا نوشتن! شب و روز!
من در مقابل این دوست، هیچگاه انتخاب نکردم!
بیست و یک سال فکر میکردم حقیقت آن است و آن را میگفتم، به قیمت طرد شدن از جامعه و خانواده!
بعد از بیست و یک سال فکر میکنم حقیقت این است و این را میگویم، باز هم به قیمت طرد شدن از جامعه!
نه در بیست و یک سال اول انتخاب کردم آتئیست باشم! و نه حالا انتخاب کردم از خدا بگویم و بنویسم!
انگار من به جای انتخاب کردن، انتخاب شدم!
من صید هستم نه صیاد!
شاید من دیوانه هستم و او عاقل!
نمیدانم!
شاید فشار زندگی من را دیوانه کرده!
به هرحال الان من اینطور هستم!
هنوز به طور ذهنی نمیدانم خدا هست یا نیست!
اما چون هنوز نفس میکشم، مطمئن هستم چیزی هست که نفس های من را میکشد!
چیزی قطعی!
چیزی نانوشتنی!
