کار بودا – ۶ – خفه شو و کارکن

نویسنده به بررسی فرهنگ کاری کانادا می‌پردازد و به چالش‌های کارکنان و فشارهای غیرانسانی سیستم سرمایه‌داری اشاره می‌کند، تأکید بر ضرورت ابراز وجود دارد.

5 دقیقه.

کار بودا – ۶ – خفه شو و کارکن

***

در کانادا اصطلاحی هست که با تجربه ها میگویند. Shut your mouth and work. معنی لغوی آن می‌شود «خفه شو و کار کن» یا « سرت رو بنداز پایین و کار کن» 

لینک به سری نوشته‌های کار بودا

https://unwritable.org/?s=کار+بودا&post_type=post

این جمله تقریباً فضای کاری و فرهنگ غالب کاری در کانادا را در خود دارد. بعد از سه روز برگشتن به فضای کار حالا کاملاً این جمله را درک می‌کنم. این جمله را نه تنها در خودم بلکه در عمق اکثر کارکنان می‌بینم و لمس می‌کنم. 

از ده ها سال پیش که برده ها را با شلاق سوار کشتی می‌کردند و برای کار به مزارع آمریکای شمالی می‌آوردند تا همین امروز که با صدتا فرم و مصاحبه خودشان در صف کار در آمریکای شمالی می‌ایستند تقریباً یک جمله از طرف زمین داران به بردگان گفته می‌شود؛ «خفه شو، سرت را پایین بیانداز و کار کن»

در بیشتر سیستم های کاری تو برده و بنده ای هستی که حق هیچ ابرازی نداری. 

الان خبری از شلاق نیست ولی شلاق های نرم سرمایه‌داری بسیارند. 

مثلاً کارفرمای من که از قضا دوست من است روز دوم گفت «بابا تو دیگه خیلی سوسول مامانی هستی»

قضاوت ها و مقایسه ها و دسته بندی ها و رتبه بندی ها و نمره های اعتباری و رزومه و سوابق کار به راحتی کارِ همان شلاق ها و طناب های قدیم را انجام می‌دهند. 

کارکنان همه قربانیان زامبی شده ای هستند که مجبورند برای اندکی بقاء زامبی وار و بی احساس و بی اختیار نقششان را بازی کنند. 

همه در درونشان یک قربانی نهفته است. آنها صبح تا شب زیر این شلاق ها با خودشان زمزمه می‌کنند که «مجبورم» آنها مجبورند برای امرار معاش و بقاء کار کنند. 

تقریباً هیچکس با عشق و اراده و اختیار کار نمی‌کند. از کارمند ساده گرفته تا رئسای میانی. رییسان بالا هم جایی در آسمان هستند که بردگان اصلا دید چشمشان به آنها نمی‌افتد. 

وقتی یکی از همان قربانیان در اتاق پیمانکار در پروژۀ ساختمان سازی به منی که آن طرف میز نشسته بودم و سرم در کار خودم بود بدون مقدمه برگشت گفت، «گمشو برو بیرون فرم ات را پر کن» سرم را بالا آوردم و عمق فاجعه و وضعیت این قربانیان را دیدم! 

دهانم را بستم و چون تمرین های کنترل و عدم ایجاد خشم را قبلاً در یوگا انجام داده بودم بدون حتی نگاه کردن به چشمان او اتاق را ترک کردم. جالب است او در کمپانی ای کار می‌کرد که شعارش این بود، «ما فروتنانه دیگران را بالا می‌آوریم!» 

‘Humility, we uplift others!’

مثال دیگر همین نوشته‌هاست. به کارفرمایم گفتم هر روز در مورد کار و روابط کاری و تجربیات کاری ام می‌نویسم! خواستی بخوان! اما تقریباً مطمئنم که او نمی‌خواند. 

داستان این است که او اصلاً وقت ندارد بخواند. 

او اگر هم وقت داشته باشد احتمالا کنجکاوی ای ندارد که بخواند. اگر هم کنجکاوی ای در او مانده باشد حوصله و آرامش خواندن ندارد. در آخر هم پولی از نوشتن و خواندن اینها در نمی‌آید پس کاری بیهوده است!

چون فضا این است که «خفه شو و کار کن» 

او هم خودش قربانی همین فضاست. و یادمان هست! قربانی دوباره قربانی می‌گیرد. 

او که سالها خفه شده و کار کرده حالا نوبت اوست که دیگری را خفه کند و از او کار بکشد! 

حالا او چند پله بالا رفته و نوبت انتقام است. البته این انتقام را در ظاهری از کمک به بقا انجام می‌دهد. 

درست مثل بمب اتمی که آمریکا برای ایجاد صلح جهانی انداخت! 

یا مثل نوبلی که مخترع دینامیت و کشتارهای جنگ بود و بعد بنیانگذار جایزۀ صلح نوبل شد!

تزویر و نقش بازی کردن جزو لاینفک این سیستم است. چون تو حق ابراز نداری. تو باید درست مثل سرباز نقش خودت را بازی کنی. 

اگر روی این صحنه خوب نقش بازی کنی برایت کف می‌زنند و اگر بد بازی کنی اخراج می‌شوی. 

در این من قطعاً سوسول مامانی هستم. هم بدنم ضعیف است و هم احساساتم! 

یاد جملۀ دوستم افتادم که گفت «تو هم برو مثل بقیه کار کن شب هم بیا تنها برای خودت در خانه ضجه بزن»

او لطافت و زنانگی اش را با گریه های شبانه در خانه ای تنها که به خاطر کار کردن توانسته اجاره کند جبران می‌کند. 

من نویسنده و شاعرم و اینجا به نویسنده و شاعر، آن هم به زبان فارسی نیاز ندارند! اینجا تکنسین و کارگر می‌خواهند. تکنوکرات و ساکت و زامبی. کسی که خفه شود و کار کند!

من خیلی حساس و سوسول مامانی ام. تازه کارفرما با من رفیق است. ارتباط عاطفی و طولانی مدت داریم. اما او معمولاً در این نقش کاملاً فرو می‌رود. او این تئاتر را دوست دارد، او این سیستم را قبول کرده. او تئاتر کار را باور کرده. 

همه در این تئاتر در نقششان فرو رفته اند. 

وقتی با کسی سلام می‌کنی سهامدار و رییس کمپانی لازم نمی‌بیند خودش را معرفی کند چون اینجا قلمرو اوست. اما توی کارمند تازه کار باید لبخند گنده تری بزنی و کرنشی ظریف داشته باشی و خودت را معرفی بکنی! 

باید حتماً نشان بدهی که در سلسله مراتب قدرت پایین تری یا بالاتر. 

در محیط های کاری تقریباً سلسله مراتب در تمام ارتباطات نهفته است. 

آن قدیم ها رتبه و درجه ات از روی رنگ پوستت معلوم بود. سفید یعنی بالا. سیاه و سرخ و قهوه‌ای و زرد درجات پایین تر. 

حالا همان درجه بندی در رنگ کلاه و لباس و درجۀ سازمانی و حقوق تو به وضوح از دور معلوم است. 

آن بالا در نوک هرم خدای پول و سرمایه داری نشسته. بعد این هرم ادامه پیدا می‌کند. 

یاد آن سرکارگر کارگاه ساختمان سازی افتادم که وقتی یک ماشین آمد. به سمت sub contractor یا رتبه پایین تر داد زد که «بدو ماشینت را از سر راه گم کن، یک صاحب خانه آمده»

همان فریادی که قدیم وقتی شاه می‌خواست از شهر عبور کند می‌زدند تا مردم آمادۀ تعظیم در برابر اعلی حضرت بشوند. 

حالا این فریادها به صورت کلیک های ظریف روی موس کامپیوتر و دوختن نگاه به مانیتور هستند وقتی صدای پایی از دور می‌شنوی و حدس میزنی شاید رییس ات باشد و باید خودت را جمع کنی و نشان بدهی که داری سخت کار می‌کنی. بالاخره اگر او ببیند که داری کار دیگری می‌کنی ممکن است اخراج شوی و تنبیه شوی و گرسنه بمانی و بمیری!

همان بردۀ قدیم حالا پشت سیستم نشسته! خفه شده و کار می‌کند. شیک و مدرن و تمیز!

بعضی برده ها در تاریخ گاهی شورش می‌کردند و حالا من هم در حال شورش هستم. 

همین الان که ساعت ٣:۴٠ صبح است و من بیدارم خودش نوعی شورش است. یاد صحبت های آن برده ای افتادم که می‌گفت رییسم به ما اجازه داده قرص خواب بخوریم! قرص های دیگر ممنوع است ولی قرص خواب آزاد است و داشت از فواید ملاتونین تعریف می‌کرد. 

رییسش گفته باید ملاتونین بخوری تا شب بخوابی تا صبح برای کار کردن در روی صحنه آماده بشوی. 

شاید این نوشته کمی چپ گرایانه یا مبالغه به نظر بیاید. اما واقعیتی است که بایستی کمی ذره بین بگیری تا دیده شود. 

چون هوشمندانه توسط آدم‌ها مخفی می‌شود. 

این هم شورش و ابراز شبانۀ من بود. 

باید این نوشته‌ها را از کارفرمایم مخفی کنم چون خطر اخراج و طرد و گرسنگی تهدیدم می‌کند!

این سیستم بچه ام را دزدیده و دارد او را برای بردگی تربیت می‌کند. قبلاً زنم را هم دزدیده بودند. وقتی زنم را دزدیدند او را همراه خودشان کردند. زن من قبلاً در تیم من بود ولی از وقتی به اسارت گرفته شد تبدیل به سرباز تیم مقابل شد. زنان همواره اسیران بهتری بوده اند. چه بسیار زنانی که زود به اسارت در آمدند و با جنگجوی پیروز بر سر جنازۀ شوهر قبلی عشق بازی کردند. صحنه ای  دراماتیک اما واقعی. صحنه‌ای که هر روز در طبیعت تکرار می‌شود ولی حالا خودش را با نرخ بالای طلاق مهاجران آمریکای شمالی خودش را نشان می‌دهد. 

درصد بالای زنان طلاق گرفتۀ مهاجران آمریکای شمالی همان زنان به اسارت گرفته شدۀ جنگهای بدو اسلام هستند که به اسارت در می‌آمدند و به بین سربازان پیروز تقسیم می‌شدند تا از ازدواج حلال بهره‌مند شوند. 

باید خیلی مواظب باشم اگر بخواهم برای نجات بچه ام بروم. احتمالا اگر اینجا بمانم تا بچه ام را از اردوگاه کار اجباری نجات بدهم خودم هم گیر بیافتم. 

این شورش ها باید جایی در دل شب، جایی در سیاهی و جایی در انبود مدیا و بوغ و سرو صدای رسانه‌های سرمایه داری گم و خفه شود!

نوشتن خطرناک است!

جان من در خطر است!

بروم تا فردا برای کار در زمین آماده بشوم!

*

✍🏻 نانوشتنی

unwritable.org

Rasool

Rasool

من کیستم؟ من در بهترین حالت آینه‌ای هستم برای تو!
روزی از آینه پرسیدند تو کیستی؟ گفت آنچه تو می‌بینی!

مقاله‌ها: 1538

4 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *