2 دقیقه.
این سکانس! ددی چرا رفتی؟
***
با هم آینده ای رو تصور کنیم که تارا در حال بزرگ شدن است. آدمهای زیادی این سکانس از فیلم رو تصور میکنند. یک سکانس دراماتیک!
حالا نوبت من هست که این سکانس رو بسازم. سکانس اینطوری شروع میشه که تارا این سوال براش پیش میاد. مثلاً تارا ٨ سالشه یا ١٢ یا ١٨.
من هم به عنوان پدر بیولوژیکی باید جواب بدم.
تارای عزیزم!
بیا برگردیم به زمانی که تو هنوز به دنیا نیامده بودی. من و مادرت با هم ملاقات کردیم و شروع کردیم به ساختن یک آینده. ما این آینده رو اینطور تصور کردیم که بچه ما ،یعنی تو، در کانادا به دنیا میای و در ثروت و شادی زندگی میکنی. سعی کردیم این کار رو برات انجام بدیم که تو در سرزمین کانادا متولد بشی. این کار رو کردیم. تو در ونکوور متولد شدی. اما آینده اونطوری که ما دوتا تخیل کرده بودیم پیش نرفت.
در حدود سه سالگیِ تو، به شهادت دوستان زیادی مثل عمو بهزاد و خیلی های دیگر، مادرت شخصاً تصمیم گرفت مستقل بشه. چرا؟
شاید به خاطر هزاران سال کارما! کارمای من یا او یا کارمای مشترک بشر! و هزار و یک دلیلی که به طور خلاصه باید بگم نمیدونم.
من دنبال مقصر نیستم!
اصلاً چیز بدی اتفاق نیافتاده که مقصری باشه.
زندگی فقط لحظه است.
من نمیدانم چرا مادرت رفت. نمیدانم چرا دیگر نمیخواهد با من زندگی کند! حتی گاهی نمیخواهد با من حرف بزند.
بعد از اون، من به وادی ندانستن رفتم. یعنی فهمیدم که ذهن قادر به فهم زندگی و خدا و چرایی چیزها نیست.
فهمیدم نظمی در جهان هست که از درک ذهن من خارج است.
فهمیدم ذهن هر لحظه میتواند هزاران قضاوت بکند.
اما یک چیز را خوب میدانم و آن این است که آن نظم و هوش دقیق جهان بهترین اتفاقات را رقم میزند. حتی اگر ذهن من یا تو آن را نداند!
من فهمیدم باید توکل کنم. من فهمیدم هر انسانی از جمله من و تو مسیر مستقل خودمان را تا آگاهی طی خواهیم کرد.
تارای عزیزم، هروقت سوالهای ذهنی در مورد گذشته داشتی، برگرد به لحظه.
جواب همۀ سوالها در لحظه هست. در ذهن نه!
در حالت نمیدانم بمان!
بگذار همه قضاوت کنند.
جهان یک قاضی بزرگ بیشتر ندارد و آن خداست.
اینجا میگویند برای نصف کردن تو باید دست به دامن قاضی دادگاه بشوم!
اما جهان من یک قاضی بزرگ دارد به نام خدا!
من دست به دامن او هستم.
او هر چه رقم بزند خیر و صلاح است.
چه رفتن را رقم بزند و چه ماندن.
اگر آن قاضی حکم کند که من و تو با هم باشیم من خاضعانه به حکم او تن میدهم.
اگر آن قاضی تصمیم دیگری داشته، حتماً بهترین بوده.
من به قضاوت و درایت خداوند پناه آوردهام.
انسانهای دیگر شاید به قاضی های مختلف پناه ببرند اما من قاضی عادل تر و داناتر و توانا تری یافتهام.
کارگردانی که بهتر میتواند سکانس های زندگی من و تو را بسازد.
این سکانس را هم به او میسپارم تا کارگردانی کند. من و تو باید بازی خودمان را در نمایش این خدا، پیدا کنیم.
باید با تسلیم پیس برویم.
تارای من!
برگرد به لحظه! از ذهن خارج شو و بازی زندگی را با کارگردانی خدا شروع کن!
چه ٨ سالت باشد، چه ١٢ سال و چه ١٨ سال!
این بهترین توصیه من به تو و به خودم است.
