2 دقیقه.
برای تارا – نوشتن آینده
***
آینده! این مفهوم عجیب و غیر واقعی!
حالا آینده ای را تصور میکنم که تارا در حال بزرگ شدن است.
این آینده را هر طور بخواهم میتوانم تخیل کنم. واقعیت این است که الان یعنی این روزها از تارا جدا هستم.
میتوانم برای آینده یک داستان غمناک دراماتیک درست کنم یا اینکه از تخیل آینده اجتناب کنم یا اینکه آیندهای جالب تخیل کنم.
دست من در تخیل باز است.
تارا مسیر خودش را میرود. نمیدانم در آینده چقدر به پدر نیاز داشته باشد یا نه. تارا در جامعهای به شدت ذهن گرا و غیر معنوی رشد میکند. جامعهای که در عمل چیزی به نام خدا در آن وجود ندارد. فقط پول است و مادیات و بدن.
من در حدود چهار سالگیِ تارا دچار نوعی تحول معنوی شدم و از یک آتئیست یا آگنوستیک به آدمی نسبتاً معنوی تبدیل شدم. برای تارا نمیدانم اصلا چنین اتفاقی بیافتد یا نه.
به هر حال تمام دلتنگی های خودم را گاهی تبدیل میکنم به نوشته.
من هم مثل اکثر آدمها گاهی به معنویت شک میکنم. گاهی به مسیر شک میکنم. ولی این هم قسمتی از مسیر است.
چیزهایی اما قطعی است و غیرقابل شک. مثلاً اینکه بودن من در این دنیایِ مادی موقتی است. اینکه لحظه وجود دارد. این که من به لحظه آگاهم. اینها غیر قابل تغییرند. اصل تنهایی، تقریباً قطعی است. این که آینده فکری است که الان دارم. و اینکه این بدن و این ذهن نابود شونده اند.
حدود ده سال قبل از تولد تارا، ازدواج کردم. یکی از اهدافم از ازدواج بچهدار شدن بود. فکر میکردم آوردن بچه و بزرگ کردنش چیزی شبیه خدایی کردن است. بالاخره بعد از ده سال مادر تارا راضی شد بچهدار شود و بعد از دو سه سال بچه را برداشت رو رفت. تمام تخیلات من از بچه دار شدن جور دیگری پیش رفت.
حالا تارا دست دیگران افتاده. ذهن و بدنش را دیگران به کنترل خودشان در آوردهاند. نقش من کمرنگ و کمرنگ شده. حالا من دیگر آن خدایی نیستم که تخیل میکردم.
پس آن تخیلی که داشتم با آنچه اتفاق افتاد خیلی متفاوت بود. حالا هم همینطور است. آینده را باز میگذارم. آینده را میسپارم به طبیعت یا خدا. از مقام خدایی کناره میگیرم. خدا، نویسنده سرنوشت هاست. نویسندۀ اصلی اوست.
من بهتر است تسلیم باشم.
آدمهای این جامعه میگویند برو بجنگ و حقت را بگیر. تو حق پدری کردن داری.
اما این آدمها معمولاً معنی تسلیم و رضا را نمیدانند.
این آدمها سعی در کنترل و تسخیر دارند. این آدمها اکثراً در حال جنگ اند. نمایندشان فریاد میزند بجنگ! بجنگ! بجنگ! و ارزش هایشان جنگیدن است. خیلی تفاوتی با لشکر چنگیزخان مغول ندارند.
من حق پدری کردن را هم میسپارم به همان خدا. خدایی که به قول مسیحی ها پدر همۀ ماست. پدر من و پدر تارا.
این معامله ای است بین من و خدا. نه به قاضی کار دارم نه به وکیل و نه مادر تارا.
درخواست و شکایت و رضایت و تلاش و همت خودم را میبرم محضر همان خدا.
خدایی که اکثراً به او شک دارند.
خدایا!
اگر صلاح میدانی تارا را به زندگی من برگردان.
اگر صلاح نمیدانی، من تسلیمم.
تسلیم قلم تو ام.
تسلیم داستان زندگی ای هستم که تو مینویسی.
به خودم اجازه نمیدهم که داستان آینده را من بنویسم.
من دیگر در مقابل تو خدا نیستم!
تو خدا باش!
تو خدا هستی!
من هم همراه تو در هر لحظه میمانم!
تو بنویس!
من خواننده میمانم.
