1 دقیقه.
برداشتن نقاب ها
***
با دوستی آگاه در مورد برداشتن نقاب ها میگفتیم. به لطف خدا فهمیده ایم که نقاب داریم.
این نقاب ها از دروغ های کوچک و بزرگی که به خودمان و دیگران میگوییم شروع میشود. وقتی در مسیر آگاهی باشی، یکی یکی این نقاب ها را در خودت پیدا میکنی.
این نقاب ها مثل زنجیرهایی است که دانه دانه از خودت جدا میکنی.
هر زنجیری که پاره میکنی و هر نقابی که میاندازی یک قدم آزاد میشوی.
هر نقابی که برمیداری یک قدم به حقیقت اصیل خودت شبیه تر میشوی.
آزادی چیزی نیست جز آغوش خداوند.
حقیقت اصیل تو هم چیزی نیست جز خود خداوند.
هر نقابی، ترسی است که از خودت دور میکنی و هر ترسی که از خودت دور کنی یک قدم به عشق نزدیک میشوی.
عشق هم چیزی نیست جز آغوش همان خداوند.
هر نقابی که برمیداری سبک تر میشوی. هر بار که سبک تر میشوی یک قدم بیشتر به پرواز نزدیک میشوی.
و آسمان چیزی نیست جز ساحت خداوند.
هر نقاب، یکی از شرطی شدگی های گذشتۀ توست.
وقتی نقاب ها را دانه دانه برداشتی کم کم میرسی به نقاب های اصلی.
کم کم میرسی به نقاب ذهن و نقاب بدن.
وقتی نقاب ذهن را برداری میشوی مثل یک کودک کنجکاو و معصوم. مثل عیسی میشوی در گهواره.
نگاه تو و ذهن تو و نیت تو پاک میشود.
افکار تو خالص میشود.
کم کم آماده میشوی برای نقاب اصلی که همین بدن است.
برای یک سالک، بدن، نقابی بیش نیست.
حقیقت بدن فقط لباس و نقابی موقت است برای چرخیدن در زمین.
یک سالک وقتی این نقاب اصلی را بردارد تقریباً میمیرد.
او از نفْس میمیرد.
او از وابستگی ها میمیرد.
او از حرص و ترس میمیرد.
او از خشم و شهوت میمیرد.
این مسیر تا آنجا میرود که سالک آخرین نقاب های خودش را با اطمینان و عشق بیرون میاندازد.
این کار شاید خودکشی به نظر برسد ولی در واقع خود متولد کردن است.
او میشود کسی مثل حلاج یا مولانا.
او در همین زمین، تا نزدیک خدا رسیده است.
او بی نقاب است.
او خداست.
او نانوشتنی است.
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org
🎵با این موسیقی
