2 دقیقه.
برنامهریزی لحظه
***
حالا نوشتن برای من حکم مراقبه و حتی برنامهریزی را دارد. یعنی برای مرتب کردن ذهنم گاهی از نوشتن استفاده میکنم. این نوشته برای همین است.
اول شناخت وضعیت کنونی!
دیروز به خانۀ جدیدی نقل مکان کردم. هنوز درگیر وسایل و امور اولیه هستم. این خانه قدیمی است و کلی کار دارد. کل کارهای مربوط به خانه را در پروژهای به نام رنوویشن میگذارم.
برگردیم به بحث آینده!
این که چه تصور و تخیلی میخواهم بسازم.
مثلاً بزرگ کردن تارا و پیداکردن یک کار یا انجام یک بیزینس در بی سی.
یا رفتن به آشرام و پیگیری مسیر یوگا و معلم یوگا شدن و سفر به ایران و احتمالا ماندن در ایران.
این که میخواهم تنها زندگی کنم یا با کسی. اگر با کسی آن یک نفر کیست؟ مادر تارا یا همسر دوم؟
چقدر باید به اهدافم بچسبم؟ چقدر در لحظه بمانم؟
وضعیت سلامتی بدن و ذهنم چطور است؟
امروز را چه کنم؟ حمام را درست کنم و یک دوش بگیرم. تماس با احسان بگیرم و مذاکره با وسگروپ را حضوری انجام بدهم.
و لحظه به لحظه با حضور جلو میروم. با توجه به بدنم و ذهنم. این دقیقاً همان چیزی است که نیاز دارم.
***
چند روز بعد!
حالا دوباره از نوشتن کمک میگیرم برای مرتب کردن ذهنم. ذهنی که به هم ریخته. ذهنی که گیجه. ذهنی که ناراحته. یعنی نمیدونه چکار کنه.
***
چند روز بعد هنوز در حالتی هستم که نمیدانم چه کنم. اسمش را گذاشته ام وسواس کاری. فکرم جاهای مختلف میرود و نتیجه اش میشود نوعی فلج کامل.
***
روز بعد!
حالا دوباره گیجی خودم را میبینم. پدیدهای هست در ذهنم که اگر بخواهم برایش نامی بگذارم شاید بگویم فلج ذهنی! یا وسواس کاری، یا گیجی عملی، یا هنگ ذهنی.
این دقیقاً حالتی است که به دلیل شلوغی ذهن و زیاد بودن انتخاب ها ذهن از انتخاب بازمی ایستد.
این حالت شبیه تئوری هنگکردن انتخاب است. یعنی وقتی تعداد انتخاب های تو زیاد باشد دچار فلج تصمیم گیری میشوی و هیچکدام را انتخاب نمیکنی.
این حالت زمانی بوجود میآید که تعداد گزینههای روبرویت زیاد باشد. ذهن ما معمولاً بین دو یا سه انتخاب راحت تر تصمیم میگیرد اما با زیاد شدن گزینهها معمولاً ذهن قفل میکند.
حتی در حالت دو انتخابی هم چیزی به نام وسواس ذهنی هست که حتی برای انتخاب بین دو گزینه ناتوان است.
از زمانی که یادم هست یعنی حتی ۵-۶ سالگی دچار این مسأله بودم و مدام از مادرم میپرسیدم چکار کنم.
در موقعیت های اجباری معمولاً چون چاره ای نداشتم بسیار خوب عمل میکردم ولی در موقعیت هایی که نیاز به انتخاب و تصمیم گیری دارد نه. مثلاً تا وقتی در مدرسه بالاجبار درس میخواندم نتایج عالی داشتم ولی به محض ورود به دانشگاه و محیط کار و بیزینس، چون سرشار از انتخاب بود عملاً فلج و ناتوان میشدم.
البته این حالت نوعی وادادگی یا پذیرش میتواند تفسیر شود.
حالتی از آگاهی از لحظه هم میتواند باشد. حالتی که شبیه مراقبه است. حالتی که مینشینی و جریان افکار و گزینهها را بدون عکسالعمل فقط نگاه میکنی.


