1 دقیقه.
تناقضات معنوی-۷- افکار و مادیات
***
در مسیر معنوی گفته میشود که با افکار هم هویت نشو. یعنی از افکار جدا شو. این به چه معناست؟
همه ی ما دارای بدن و افکار و احساسات هستیم. در مسیر معنوی گفته میشود که ما بدن و افکار خودمان نیستیم. در این تعریف افکار و احساسات با یک اسم به نام ذهن تعریف میشوند.
تا اینجا قبول. اما در مورد مرحله ی بعد چه؟
حالا که ما بدن و ذهنمان نیستیم چه باید بکنیم؟
آیا باید بدن و ذهنمان را نادیده بگیریم؟
آیا باید بدن و ذهنمان را سرکوب کنیم؟
معمولا در مسیرهای معنوی در مورد اینکه چطور با بدن و ذهنمان برخورد کنیم توضیح دقیقی داده نمیشود.
اگر بدن و ذهن را نماد های دنیای مادی بدانیم در مورد نحوه ی برخورد با دنیای مادی هم توضیح دقیقی داده نمیشود.
مثلا در تعلیمات اکهارت گفته میشود که دنیای مادی هیچگاه باعث شادی و رضایت نمیشود. پس نباید روی آن حساب کرد. اما چه باید کرد؟
باز گفته میشود که نباید به بدن و ذهن و دنیای مادی وابسته شد.
اما تناقض اصلی باز باقی میماند. بالاخره ما داریم در این دنیای مادی زندگی میکنیم.
هرچقدر هم که با ریاضت یا مراقبه از دنیای مادی فاصله بگیریم باز هم ناچاریم تا زمان مرگ طبق قوانین این دنیا باشیم.
این تناقض بین دنیاهای مادی و معنوی معمولا یکی از تناقضات بزرگ ذهنی است.
مثلا من باید افکار مربوط به این تناقضات را نادیده بگیرم؟ آیا باید خودم را سرزنش کنم که دچار این تناقضات معنوی شده ام؟ آیا ایمان من ضعیف است؟
گیریم که قبول کنیم که این دنیا بازی و مایا و غیر واقعی است. نتیجه چه میشود؟ آیا باید همه راهب بشویم و از تمام دارایی و لذت های دنیا دست بکشیم؟
نقطه ی تعادل کجاست؟
چطور هم در دنیا تاثیر خوب و مثبت بگذاریم و هم به آن وابسته نباشیم.
به نظر میرسد که از نظر منطقی این دو جمع شدنی نیستند.
اکثر آدمها دنیا را جدی میگیرند و آخرت و معنویت فقط به عنوان یک سیستم بیمه برایشان است. معمولا معنویت در عمل جدی نیست. بالاخره ما در این بدن و در دنیای مادی هستیم.
باید بکشیم تا کشته نشویم. این قانون طبیعت است. شیر باید فرزند آهو را بکشد تا بچه شیر از گرسنگی نمیرد.
معنویت برای شیر چطور معنا میشود؟
وقتی افکار را کنار بگذاریم انگار زمان را هم کنار میگذاریم. انگار توان برنامه ریزی برای آینده را هم از دست میدهیم.
وقتی افکار و هویتمان را کنار بگذاریم به طور خودخواسته خودمان را در این دنیا میکشیم.
آیا این همان نهایت آمال عرفاست؟
یعنی فنا و مرگی خود خواسته؟
بالاخره با این افکارم باید چه بکنم؟
آیا باید آنها را نادیده بگیرم و گذر کنم؟
یا باید بنویسمشان؟
بالاخره باید از نانوشتنی بنویسم؟
یا بگذارم نانوشتنی بماند؟
این همان تناقض ذاتی نانوشتنی است!
