3 دقیقه.
شبیه سازی مُردن در کانادا
***
همیشه دوست داشتم محل و چگونگی مرگ را انتخاب کنم. حالا به لطف خدا شرایطی پیش آمده که بتوانم شبیه سازی از نحوۀ مردن در کانادا را تجربه کنم.
پنج شش ماهی است که در کانادا هستم و تقریباً همۀ دوستان و اطرافیان از برگشتن من به ایران باخبرند.
با محبت ترین آنها ابراز میکنند که قبل از رفتنت حتماً همدیگر را یک بار دیگر ببینیم. ولی معمولاً وقت نمیشود!
همه دوست دارند من را ببینند ولی فرصت ندارند. به همه میگویم من وقت دارم! اما همه سرشان شلوغ است! حتی دختر هفت ساله ام! چون از یک سالگی به خاطر شلوغ بودن سر مادرش و متاسفانه من! هر روز صبح رفته سر کار (بخوانید مهد کودک) و عصر مشغول کارتون (بخوانید تلویزیون و اینترنت) شده! درست مثل ٩٩ درصد آدم بزرگها!
بیشترین کسانی را که حضوری میبینم دوستان مبلغ مسیحی اند. آنها جوانانی هستند که سعی دارند من را غسل تعمید بدهند و به کلیسا ببرند و مسیحی کنند. من سخن گفتن از عیسی و خدا را با آنها دوست دارم! تنها میهمانان من بعد از همسر و فرزندم، آنها بودهاند که چند باری به خانۀ من سر زدهاند.
همسرم میگوید قبل از رفتن، حتماً برای ارث و میراث امضایی به من بده.
همچنین همسر عزیز! میگوید اگر از خانه رفتی دو ماه دیگر برنگردی و ادعای ورود به خانه بکنی! خانهای که هنوز نصفش روی کاغذ به نام من است! میگویم بلیطم یکطرفه است اما نگرانی اش برطرف نمیشود!
بعضی از دوستان قبل از رفتن فیزیکی من در ذهن خودشان من را رفته میدانند، وقتی دوباره همدیگر را میبینیم میپرسند «تو هنوز نرفتی!» آنها بیزینسی ها هستند، چون فهمیدند من رفتنی هستم دیگر روی من حسابی باز نمیکنند و دیگر رفتن و بودن من برایشان تفاوتی ندارد. در ذهن آنها من مرده ام!
یکیشان میخواست برای سرپرستی خانواده اش اسم من را در وصیتنامه اش بگذارد و بعد که فهمید من رفتنی ام منصرف شد! آنها منطقی ها هستند.
بعضی دوستان بیزینس را تا جایی پیش میبرند که بعد از یک مکالمه تلفنی در لفافه میگویند برای صحبت بعدی باید پول بدهی! آنها تیپ مشاور و کوچ هستند! آنها مجانی با کسی حرف نمیزنند. آنها یک کمپانی اند که راه میرود! بعضیها وقتی یکساعت یا نیم ساعت با آنها حرف میزنی احساس میکنی دویست سیصد دلاری بدهکار شدی چون یواشکی منت میگذارند که یکساعت وقت گذاشته اند!
عمدۀ دوستان وقت ندارند، همه به دنبال کسب نان و قلمرو خودشان هستند. احتمالا آنها حتی فرصت ندارند به مراسم ختم من بیایند!
آن یکی دوستی که با هم زندگی میکردیم و خوش بودیم گفت چون تو میخواهی شش ماه دیگر، بروی همین الان زودتر از خانه برو. چون من روی کسی که میخواهد به ایران برود به عنوان دوست و هم خانه، حساب نمیکنم.
اینجا همه مشغول هستند! اگر کسی در سیستم اقتصادی، کارش به تو بخورد سراغت میآید و اگر نه تو هستی و خودت و خدای خودت!
برای همین است که معمولاً اگر کسی در خانه بمیرد ماهها بعد وقتی شرکتهای طلبکار برای نقد کردن طلب هایشان در میزنند، بو میکشند و میفهمند کسی مرده!
از فرزند و دوست خبری نیست!
گاهی میشود ماهها کسی تلفنش را جواب نمیدهد! آدم واقعا فکر میکند او مرده! چون تو راه دیگری برای اطلاع از زنده یا مرده بودن او نداری!
چند وقت پیش پیرمردی ایرانی در اینجا فوت کرد! دوستی زنگ زد و گفت کسی فوت کرده و نیاز به سیاهی لشکر هست برای مراسم خاکسپاری! گفتم حتماً! چند روزی گذشت و پیگیری کردم. گفت فرزندش گفته نصف پول کفن و دفن را بیشتر نمیدهد! منتظرند دولت مابقی پول را بدهد. فعلاً متوفی در یخچال منتظر نقد شدن مابقی پول کفن و دفن است! گفتم این در فرهنگ و رسوم ما خوب نیست! گفت اینجا همین است! و شروع به محاسبه اعداد و ارقام کرد! حدود ١١ هزار دلار پول کفن و دفن است و فرزند متوفی فقط پنج هزار دلار دارد، میماند پنج شش هزار دلار دیگر …
بعضی از دوستان با حسرت میگویند خوش به حالت. میروی ایران حسابی به تو خوش میگذرد! آنها اینجا را جهنم و ایران را بهشت میپندارند!
بعضیها میگویند ایران هم همین جهنم است! آنجا هم آدمها همینطوری اند! میگویم نه! هنوز در ایران آدمها بیشتر وقت دارند برای انسان بودن!
خدا را شکر که توانستم مرگ در سرزمین سرد کانادا را شبیه سازی کنم!
اگر مریض بودم و در بستر بیماری هم احتمالاً همینطور بود!
خدا رو شکر زنده ام و از نظر بدنی سالم هستم که بتوانم تا فرودگاه خودم بروم!
و برای فرودگاه رفتن (شما فکر کنید قبرستان رفتن) نیازمند کسی نیستم!
به هرحال من راضی ام به رضای او!
و شاکرم برای داشتن این تجربه.
