آشتی با تنهایی و رهایی از شرم پنهان آن
2 دقیقه.
شرم تنهایی!
***
تنهایی خودش داستان خودش را دارد ولی معمولاً حسی همراه آن میآید که اوضاع را میکند، غوز بالای غوز!
آن حس دوم شرم است.
همه تقریباً میدانیم که حس تنهایی چیزی همه گیر است. حتی اگر بیشتر اوقات خودت را با کارها و آدمهای مختلف پر کنی بالاخره لحظاتی در شبانه روز هست که تنها میشوی.
اگر با خودت یا با خدای خودت دوست باشی، با خودت سرگرم هستی.
اگر با خودت یا خدای خودت زیاد رابطۀ خوبی نداشته باشی، مدام در حال فرار هستی.
یکی از راههای فرار هم تظاهر به عدم تنهایی است!
یعنی هیچوقت هیچ کجا نباید تنها دیده بشوی!
باید همیشه غیر تنها به نظر برسی.
باید از بیخ انکار کنی که تو هم، گاهی، تنهایی را حس میکنی.
اما این غول تنهایی بالاخره تو را گیر میآورد. غول تنهایی با خودش کادوی شرم برایت میآورد.
خودِ تنهایی اگر قابل تحمل باشد وقتی با شرم همراه بشود دیگر حتی نمیتوانی اذعان کنی که تنهایی!
به خاطر ترس از قضاوت دیگران، تنهایی خودت را تنها قورت میدهی!
صورت خودت را با سیلی سرخ نگه میداری.
همه جا عکس هایی از خودت میگذاری که در جمع هستی. هیچ جا عکسی تنها از خودت در رستوران پخش نمیکنی. هیچ کجا اعتراف نمیکنی که تنهایی!
فرض بر این است که وقتی همسر داری تنها نیستی! وقتی اطرافت آدم هست تنها نیستی!
اما این فرض هم باطل میشود ولی تو جرأت اعتراف نداری.
تراپیست ها هم از همین تنهایی تو، بیزینسی برای خودشان دست و پا کردهاند! حرف زدن با ما ساعتی فلان دلار!
دولت ها هم به بعضی ها پول میدهند که تلفن های تنهاها را جواب بدهند. اسمشان هم هست خط اضطراری!
زنگ میزنی و یک دانشجو یا داوطلب یا یک کارمند برمیدارد و تو با یک انسان دیگر حرف میزنی!
بزرگترین داروی مرسوم برای تنهایی، اسکرول است. تقریباً تمام اپ ها تبدیل به اسکرول شدهاند. تمام کانالهای تلویزیون هم اسکرول هستند!
یعنی یک تصویر و صدا برای سه ثانیه و بعدی و بعدی و بعدی!
دارویی موثر برای رفع حس تنهایی!
البته الان هم شرکتهای هوش مصنوعی به صورت انبوه، همان کار پر کردن تنهایی را برای مردم انجام میدهند!
تنهایی مثل خودارضایی است. تو با خودت رابطه داری. نوعی خلأ درونی. نوعی خلأ عاطفی!
غولی ترسناک که همه در حال فرار از آن هستیم!
غولی به ترسناکی مرگ!
اصلاً تنهایی برادر مرگ است!
قبل از مرگ حتماً باید تنها بشوی!
حتی اگر هزاران نفر اطراف تو باشند.
تو باید تنها به وادی مرگ قدم بگذاری.
تو باید تنها با عزرائیل ملاقات کنی!
تو باید تنها با خدا ملاقات کنی!
نوشتن هم برای من نوعی بازی با تنهایی است. من در تنهایی مینویسم.
در تنهایی از نانوشتنی مینویسم!
در تنهایی با خودم گفتگو میکنم!
با خودم جلسه میگذارم.
با خودم طنازی میکنم.
با ذهن خودم ور میروم.
درست مثل خود ارضایی!
گاهی هم نوشتهها را میگذارم برای خواندن تنهاهای دیگر!
نمیدانم این نوشته تو را از تنهایی خودت دور میکند یا تو را با تنهایی خودت آشتی میدهد!
امیدوارم این نوشته تو را هم مثل من، با تنهایی خودت بیشتر دوست کند.
تا وقتی نفس میکشی تنها نیستی!
یک نفر دارد به تو تنفس مصنوعی میدهد.
یک نفر لبهایش را روی لب تو گذاشته.
آن یک نفر خداست!
خدای نانوشتنی!
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org
