1 دقیقه.
من به اندازۀ کافی خوب هستم!
***
دم دمای صبح حسی در خواب بر من غالب شد. این حس شاید در اثر مکالمه با افرادی در روز قبل یا حتی کارمایی قدیمی در من بوجود آمد. حسی که اگر بخواهم بنویسم اش این میشود : «من به اندازه کافی خوب نیستم»
لازم نیست توضیح بدهم که چقدر حس تلخی بود. تقریباً تا همین الان که بیدار شدم با این حس کلنجار میرفتم و در صحنه های مختلف خواب مثل دوران دانشجویی و غیره مدام به خودم میگفتم «من به اندازۀ کافی خوب هستم!»
حالا که بیدار شدم تصمیم گرفتم در موردش بنویسم.
حسی قدیمی در من و در بشر و کارمای جمعی ما.
حسی که من و خیلی های دیگر را شکنجه میدهد. حالا این حس خوشبختانه به سطح آگاهی من آمده و لازم است به آن بپردازم.
این حس را در خودم دیدم. جالب اینکه این حس را در دختر هفت ساله ام و در دوستان ۴٠-۵٠ ساله ام هم میبینم.
حسی که شاید در کودکی توسط جامعۀ ناآگاه در ما کاشته میشود.
حالا که به آن آگاه شدم میدانم شفقت به خود را بیشتر لازم دارم.
من فرزند خدایی هستم به غایت عاشق و دوست داشتنی. شاید حتی پرتویی از خود خدا.
چطور ممکن است چنین خدایی ناکافی باشد و من را ناکافی خلق کند؟
بدنم و ذهنم و تواناییهایم در حد کافی است. نه بیشتر از حد و نه کمتر از حد.
هوشم و دانشم هم همینطور. درست همان است که باید باشد.
من دوست داشتنی هستم. با همین مقدار توانایی بدنی و ذهنی.
من خوب و کافی هستم با همین مقداری که از زندگی مادی و معنوی برای من مقدر شده است.
من به غیر از خداوند با چیز دیگری از جمله با بدنم و اموالم و خانواده ام هم هویت نیستم.
خدای من مظهر عشق. و خود عشق است و من در عشق او غوطهور هستم.
هوش من، بدن من، تلاشهای من، توانایی های من، ذهن من و دارایی های من به اندازۀ کافی است.
با هیچ بنی بشری خودم را مقایسه نمیکنم.
مانترای امروز من این است:
«من به اندازۀ کافی خوب هستم»
