1 دقیقه.
موهبت امروز
***
صفحۀ سفید را مقابلم میگذارم.
افکار و احساسات مدتی است که مقابلم رژه میروند. مثل ماهی های داخل رودخانه از مقابل آگاهی من عبور میکنند.
این کلمات، تعدادی از آن ماهیهایی هستند که از آب گرفته ام.
قرار بود بدون عکس العمل فقط افکار را نگاه کنم تا بروند و رودخانه دوباره خالی بشود.
ولی اجبار باعث شد دوباره ماهی بگیرم.
قرار بود ننویسم.
اما دوباره در حال نوشتن هستم.
افکار عمیقی در حال رفت و آمد هستند. ماهی های درشت و تپل.
حس دیده شدن.
فکر آدمهای اطرافم و دوستانم.
فکر وابستگی هایم به خانه و ماشین و فرزند.
فکر تنهایی مطلق و اینکه هر کسی از ظن خود شد یار من.
فکر خواننده ای که به سختی بتواند رشتۀ افکار من را دنبال کند.
فکر قسط سر ماه. فکر نان . غم نان. غم دوری. غم یار.
فکری اما تکرار میشود.
این که امروز یک موهبت نصیب تو شده.
یک روز جدید.
و این که در این روز جدید میتوانم تصمیم بگیرم. من آزاد هستم.
فکر مستاجر.
هر کدام از این افکاری را که مینویسم باری میشود.
کارمایی میشود.
کارمایی که میشود یک نوشته.
نوشته ای که نمیتوانم دور بیاندازم.
فکر کارماهای قبلی ام.
فکر شلوغی ذهن آدمها. شلوغی ذهن خودم.
فکر آزادی.
آزادی من در این لحظه. آزادی من در انتخاب فکر. آزادی من در انتخاب کلمۀ بعدی.
فکر خدا.
خدایی که هست و نیست. خدای هست نیست نما. و منی که خدایم. نیست هست نما.
فکرِ فکر.
فکر هایی که تبدیل به کارما های من میشوند.
فکر هایی که بهتر است متوقفشان کنم.
نوشته هایی که نباید بنویسم!


