4 دقیقه.
نمایش نوشته و قرارداد و دادگاه
***
نیم ساعت پیش خوابی دیدم. خلاصه اش این بود که به شهر جدیدی رفته بودم. کسی از من کمکی خواست. در حین کمک به او با اینکه نیتام کاملاً خیر بود ولی گرفتار مسائل و داستانهای قانونی شدم و مجبور شدم بروم دادگاه و خلاصه گرفتار شدم. یعنی خواستم صواب کنم کباب شد.
جدای از این خواب، این روزها درحال امضا کردن قراردادی هستم. قرارداد کاری. این خواب شک و تردیدهای من را در مورد این قرارداد کمی روشن کرد.
حال ببینیم داستان چیست.
برای فهم ذهنی از زندگی، یکی از کارهای مفید، ساده سازی است.
از ذهن بپرسیم که دنیا را ساده کند: دنیا تشکیل شده از یک صحنه و یک سری آدم.
من و شما آدمهایی هستیم که میآییم روی صحنه و مدتی با یکدیگر رابطه داریم و بعد برمیگردیم به زمین.
این یک داستانِ خلاصه و ساده شده است.
اگر درک این ساده سازی برایتان مشکل است خواندن دو نوشتۀ زیر مفید است.
پس کل این پیچیدگی تبدیل شده به یک زمین بازی ساده. در این سادگی موضوعات پیچیده مثل کمپانی و کار و قانون را هم ساده کنیم.
کمپانی ها هویت های کاذبند و مهم نیستند.
کار هم در واقع ارتباط بین دو انسان است و ساده اش میکنیم.
قانون هم ارتباط بین انسانهاست و ساده اش میکنیم.
یعنی این سه مفهوم را از معادلات ذهنی حذف میکنیم.
حالا چه چیز باقی میماند؟
بله یک سری انسان و ارتباطات بین آنها.
داستان را در این زمین بازی ساده شده ادامه بدهیم.
در این داستان ساده شده یک شخصیت دیگر هم دارم که اسمش خداست. اگر شما قائل به وجود چنین شخصیتی نیستید هیچ اشکالی ندارد.همراه با کلمۀ خدا من کلمۀ خود را میآورم تا شما به جای آن مفهوم عجیب و غریب و آسمانی «خود» را تصور کنید.
زین پس به جای خدا میگوییم «خود یا خدا».
و اما داستان این است که
بعد از چند سال عزلت گزینی نسبی و ارتباط با خود یا خدا، حالا دو سه هفتهای میشود که کمی فعالتر از گذشته شروع به ارتباط گیری با آدمها کرده ام. یعنی صبح ها از خانه بیرون میزنم و با تعدادی آدم دیگر مراوده دارم.
یکی از این مراودات اسمش مراودات کاری است. یعنی یک بده و بستانی با کسی انجام میدهم. مثال ساده مثل اینکه من سیب میدهم و گلابی میستانم. حالا بازی ساده شده و خوب میتوان تحلیل اش کرد.
پس من هر روز صبح میروم با چند آدم ارتباط میگیرم و در مقابل چیزی رد و بدل میشود. مثلاً من برای کسی کاری انجام میدهم و او به من غذایی میدهد. تا اینجا ساده و قابل فهم است.
اما یکی از این روزها، یکی از آن آدمها، کاغذی جلوی من میگذارد و میگوید امضا کن. معنی این کار چیست؟ ساده شدۀ ای حرکت چیست؟
معنی اش این است که آن شخص میخواهد یک جماعت دیگری را وارد رابطه با من بکند.
یعنی مثلاً من با حسن وارد رابطه شدم. حالا حسن قصد دارد تعدادی آدم گردن کلفت دیگر را وارد رابطه با من بکند.
حالا حسن میگوید نه تنها با من بلکه با تعداد زیادی گردن کلفت و چماق به دست و قانون دان و غیره طرف حساب شو!
حسن میگوید اسمت را روی این کاغذ بنویس تا با قانون و وکیل و دادگاه طرف بشوی. قانون و دادگاه هم که شخصیت های کاذبند پس ساده سازی شدۀ این داستان میشود این که «حسن از من میخواهد وارد رابطه با تعدادی آدم دیگر بشوم».
آدمهایی که لزوماً ذهن ساده ای ندارند. شاید زامبی هایی که برنامهریزی شده اند برای اجرای فرامین عده ای کردن کلفت دیگر. منظورم قاضی ها و پلیس هاست. که سرباز و مطیع قانون نویس ها هستند.
شخصیت زامبی را اینجا وارد داستان کردم پس توضیح بدهم که زامبی ها همان آدمهای معمولی هستند که ذهنشان مسخ و تسخیر شده و کارهایی را مثل آدم آهنی های از پیش برنامهریزی شده انجام میدهند. زامبی ها آدمهای نیمه زنده ای هستند که در شرطی شدگی های قدیمی گیر کرده اند و برنامههای قدیمی را که قدیمی تر ها در ذهنشان ریخته اند را کورکورانه اجرا میکنند. در افتادن با زامبی ها سخت است.
حسن که احتمالا خودش در حال زامبی شدن است میگوید اگر در این مراوده دست از پا خطا کنم باید خدمت مافوق هایش که از خودش گردن کلفت ترند بروم.
حسن میگوید من متوهم هستم. شاید حسن فکر میکند من دیوانه ام! من هم فکر میکنم او در حال زامبی شدن است!
به هرحال رابطۀ یک دیوانه و زامبی هم میتواند قشنگ باشد.
در داستان من نه مافوق وجود دارد نه زیر دست؛ ولی در داستان حسن کلی مافوق و زیر دست هست. حسن خودش را زیردست آن گردن کلفت ها میداند. مثل بچه هایی که وقتی دعوا میشد میرفتند پدر و مادرشان را وارد دعوا میکردند.
قبلاً در همین زمین سادۀ خودم با همسر اولم وارد رابطه شدم. چند سالی همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه او چند نفر دیگر را وارد کرد.
چند نفر گردن کلفت تر که خانواده و جامعه و محضر دار و طلا فروش و قاضی و وکیل، بعضی شان هستند.
خلاصه از آن موقع که این گردن کلفت ها وارد رابطۀ ما شدند رابطۀ ما دیگر آن کیفیت را نداشت.
حالا هم یکی از دوستان من که سالهاست با هم رابطه داریم قصد دارد ولی هایش و تعدادی گردن کلفت و احتمالا زامبی را وارد رابطه با من کند.
نه این که از گردن کلفت ها و زامبی ها بترسم، ولی شاید انتخاب کنم با تعداد کمتری زامبی در ارتباط باشم.
پس منی که باید از گذشته درس بگیرم نباید قبول کنم. چون احتمالا کیفیت رابطه مان به شدت افت میکند و من دوست دارم رابطه ام با حسن باکیفیت بماند.
آن رابطۀ بده و بستان خالص و شفاف و آزاد و ساده و دوست داشتنی شاید تبدیل به رابطۀ زامبی وار بین من و حسن بشود و بد تر از آن تبدیل به رابطۀ من با تعدادی زامبی دیگر!
اینجا باید خیلی دقت و احتیاط کنم.
من قلبا دوست دارم با دوستم و تعداد دیگری ارتباط داشته باشم ولی ارتباط با تعداد زیادی زامبی صادقانه بگویم یک کم برایم سخت است.
شاید بیخیال این رابطه با حسن بشوم. البته نباید این تصمیم، به خاطر فرار از زامبی ها باشد ولی به هر حال باید قدرت زنده ماندن خودم را در مقابل تعداد زیادی زامبی را در نظر بگیرم. کما اینکه از قبل هم با تعدادی زامبی در مراوده هستم.
اگر شجاعتم را زیاد کنم میتوانم امضا کنم و از هیچ زامبیی نترسم ولی باید انتخاب کنم.
من قادرم ارتباطم را با آدمهای زنده تر و کمتر زامبی شده بیشتر کنم. این یک انتخاب است.
البته از قبل هم نمیتوانم پیش بینی کنم که آدمهای که قرار است با آنها برخورد کنم چقدر زامبی شدهاند یا نه.
هز زامبی ای بالاخره دارای نور و زندگی است و هر لحظه ممکن است زنده و سرزنده و شاداب بشود!
خلاصه در حال تصمیم گیری ام.
روند تصمیم گیری ام را با حسن هم در میان میگذارم چون فعلاً با او رابطۀ خوب و شفافی دارم.
با شما هم که رابطۀ نوشتاری خوبی داریم.
امیدوارم از این ارتباط نوشتاری لذت برده باشید.
بیشتر از آن هم امیدوارم از رابطه با خود یا خدایتان لذت ببرید.
فعلاً تا بعد.
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org

خدمت دوستان عزیز که نگران بودند عرض کنم که تصمیم بر این شد که این قرارداد را امضا کنم. ممنون از هم فکری و راهنمایی های دوستان. همینطور آیه ی 282 سوره بقره را یکی از دوستان اشاره کردند که به این موضوع اشاره دارد و دیدنش خالی از لطف نبود.