پاسخ به دادگاه و تاریخ و افکار عمومی

خلاصه AI:
نامه‌ای پیش از دادگاه؛ نویسنده با رویکردی معنوی و عاشقانه، عدالت و حق پدری برای بودن با دخترش را درخواست می‌کند.

5 دقیقه.

پاسخ به دادگاه و تاریخ و افکار عمومی – ۲۷ ژانویه ۲۰۲۶ –  ۱۳ روز مانده به دادگاه

ابتدا قبل از شروع هر کاری مقداری مدیتیشن میکنم. چند دقیقه ای دعوت میکنم شما را هم که کمی به نفس هایتان توجه کنید. من همین کار را میکنم. 

این کار برای این است که قبل از نوشتن برای عدالت،‌ خودم در حالت و وضعیت عدالت قرار بگیرم. 

ممکن است این کلمات و جملات برای شما بی معنی و حتی هذیان به نظر برسد. اشکالی ندارد. برای ذهن منطقی، ممکن است این طور به نظر برسد. 

من قبل از نوشتن مدتی مراقبه میکنم تا از ذهن منطقی فاصله بگیرم. وقتی از ذهن فاصله گرفتم سرشار میشوم و از عشق سرشار میشوم از فراوانی و سرشار میشوم از عدالت و سرشار میشوم از شفقت.

جناب قاضی، حضار و وکلا و همسر قدیمی بنده. 

نسبت به تمام شما حس شکرگزاری و شفقت و عشق دارم. 

اگر چه کمی بر افروخته ام و قلبم برای نوشتن و حرف زدن می تپد ولی سعی میکنم با منطق و ساختار شما پاسخ بدهم. 

چند ساعت قبل طوماری ۱۳۶ صفحه ای از اتهامات مختلف از خانم امل وکیل خانم سعیده دریافت کرده ام.

من به زبان مادری خودم پاسخ میدهم و امیدوارم کسی بتواند آنها را به زبان مادری شما که انگلیسی است ترجمه کند. 

داستان مبسوط و مفصلی را در مورد آنچه در خصوص عدالت و روابط و همسر اولم و دخترم تارا هست در سایت نانوشتنی

 www.unwritable.name نوشته ام و اما خلاصه ی داستان. 

انگیزه های من برای این نوشتن رسیدن به عدالت است که نام دیگر خداوند است. بعد از آن قولی است که به دخترم داده ام که تلاش میکنم برای این که بتوانم با او زندگی کنم. و کاری که هر روزه میکنم. چه در دادگاه و چه در خلوت. نوشتن! نوشتن از نانوشتنی. نوشتن از عدالت و نوشتن از خداوند. 

خلاصه ی داستان این که من هم مثل تمام انسانها به دنبال عشق بودم. من هم مثل همه ی آدمها فکر میکردم عشق در رابطه است. پس وارد رابطه شدم. ابتدای کار فکر میکردم به عشق رسیده ام. اما آن عشق نبود. شهوت بود و هورمون. مدتی حدود بیست سال با هم گذراندیم. انواع مختلف سختی ها و فراز و نشیب ها را با هم بودیم. 

کم کم فهمیدم این مسیر مسیر عشق نیست. 

رابطه ای که به کاغذی قانونی بند باشد عشق نیست. نوعی مراوده یا معامله است. 

از خانم سعیده خواستم که قرارداد قانونی را دوباره بازنگری کنیم. ابتدا فسخش کنیم. دوباره به خودمان و رابطه مان نگاه کنیم. از خودمان بپرسیم آیا این واقعا عشق است. 

اگر عشقی در آن بود با هم میمانیم. و اگر نبود به دنبال عشق واقعی میگردیم. 

از او خواستم طلب هایش را از من اعلام کند تا تقدیم کنم و دیگر بدهکار او نباشم. 

چون تا وقتی عشق را درون خودت پیدا نکنی همواره از دنیا و از دیگران طلب کاری. 

سعی داشتم بدهی قانونی خودم به او را پرداخت کنم. 

در پاسخ او دچار ترس و نگرانی و تنهایی شد. پاسخ او فرار بود و ترک خانه. و بردن دختر سه ساله مان. 

پاسخ من رفتن به درون و مراقبه و نوشتن بود. کاری که به مدت حدود سه سال بی وقفه انجام داده ام. 

بعد از اولین دعوای خانوادگی وقتی در برابر فروریختن تمام آرزوهای ذهنی ام توان مقاومت نداشتم ده روز به مراقبه رفتم. حاصل آن ده روز بدون اغراق تحول و یافتن عشق بود. 

دیگر خشم و کینه ای از او نداشتم. 

او رفت و با خودش خانواده و عزیز ترین چیزهای زندگی مثل فرزندم را هم با خودش برد. 

اما من چیز با ارزش تری را یافته بودم. من عشق را یافته بودم. این بود که این فقدان برایم قابل تحمل بود. 

من عشق بعد از طلاق را یافته بودم. 

مسیری پر تلاطم بود. 

هر روز دوباره به کسی که از زندگی ام رفته بود و سرشار از خشم و انتقام بود در درون خودم عشق می ورزم. برای او طلب خیر میکنم و آرزو میکنم آرام و فراوان و پر عشق باشد. 

در این مسیر شاید گاهی دچار ترس یا خشم یا تنهایی شوم ولی مطمئن هستم که این ها خیلی کمتر و گذرا تر از گذشته می آیند و می روند. 

اما سخنم با قاضی دادگاه

این اولین بار است که موفق میشوم با شما صحبت کنم. 

ممنون از وقت شما. شما شغلی دارید که جان و مال مردم به دست شما افتاده است. اکنون سرنوشت دخترمن تارا هم به دست شما افتاده است. 

روزی تصمیم گرفتیم در کانادا خانواده ای درست کنیم. آن روز فکر این را نمیکردم که روزی سرنوشت دخترم به دست یک قاضی سیستم قضایی کانادا می افتد. اما آن روز امروز است. 

از قاضی محترم دادگاه تقاضا دارم به دختر من مثل فرزند یا نوه ی خودت نگاه کن. آنچه برای فرزند یا نوه ی خودت میخواهی برای دختر من هم بخواه. میدانم محدودیت های کاری و شغلی و زمانی شاید اجازه ندهد اما لطفا فقط برای یک لحظه فکر کن برای فرزند یا دختر خودت قضاوت میکنی و تصمیم میگیری. درست است که باید شرایط کاری و وجهه ی عمومی خودت را حفظ کنی اما فقط برای یک لحظه در نظر بگیر که دختر من هم مثل فرزندان تو نیاز به پدر و مادر دارند. 

خیل عظیم کودکانی که دارای یک والد هستند در این جامعه زیاد است. من از فرهنگی می آیم که تک والدی چیزی بسیار کمیاب بود. سرنوشت رابطه ی دخترم و پدرش دردستان شماست. 

آنچه از نظر مادی و معنوی دارم نهایتا متعلق به دخترم تاراست. اما هر کودکی علاوه و بر پول و مادیات نیاز به رشد معنوی و حضور معنوی پدر و مادر دارد. اگر بر یکی سخت گرفته شود و نتواند پدری و مادری کند انسانی بزرگ میشود بدون یکی از والدین و پر از خلاء های عاطفی و روحی. و این چرخه ی نادرست ادامه پیدا میکند. 

آنچه از شما درخواست میکنم حق طبیعی یک پدر بیولوژیکی است. یعنی حق بودن با فرزند خودش. 

طبق قانون طبیعت من ۵۰ درصد ژنهای او را به اشتراک گذاشته ام و ۵۰ درصد بودن با او حق او حق من است. 

اما سخنم با وکیل پرونده

من وکیلی استخدام نکرده ام. من با خانواده ام جنگ ندارم. من هنوز خودم و همسرم و دخترم را یک مجموعه میدانم. اگر من وکیلی استخدام کنم یعنی از خانواده ی خودم کنده ام و به وکیل داده ام. هرگز چنین کاری نمیکنم. 

لطفا به خانواده ی از هم پاشیده ی من مثل خانواده ی خودت نگاه کن. 

لطفا خانواده ی من را محل کسب درآمد و گسترش شغلی خودت نکن. 

هر آنچه از من بگیری و به همسر و فرزندم بدهی حق آنهاست و با کمال میل میدهم. بهتر است بدون زور و درگیری و با محبت و احترام داده شود.

هر آنچه از من و خانواده ام بگیری برای درآمد خودت،‌ درآمدی نادرست و ناعادلانه است. لطفا بین خانواده ی ما قرار نگیر. امیدوارم خداوند روزی تو را جای دیگری چند برابر بدهد. 

اما از ترس و ناآگاهی و ضعف و اختلاف من و همسرم سوء استفاده نکن تا خداوند به تو برکت بدهد. 

اما سخنم با خانم سعیده فوقانی

همانطور که بارها نوشته ام تو آزادی هر طور که میخواهی زندگی کنی. آزادی حق توست. من تو را بخشیده ام و آرزو میکنم شاد و سرشار از عشق باشی. 

اما حق فرزندمان را که بودن با پدرش است را لطفا پایمال نکن. 

آنچه از اموال و دارایی هایی که میخواهی برای یک زندگی شرافتمندانه من در حد توانم تقدیم میکنم. 

من فراوانم و طمع و حرصی ندارم. 

من به یک زندگی ساده و معمولی و حتی یک اتاق و اندکی از حداقل ها راضیم. 

امیدوارم آنچه از اموال که تقسیم میشود با آرامش و شادی و برکت بتوانی استفاده کنی. 

آرامش و شادی و برکتی که من فراوان دارم. 

فقط امانت دار خوبی باش و دخترمان تارا را از پدرش دور نکن. این تنها خواسته ی من از توست. 

هنوز در تعجبم که چطور همراه و همسر و معشوقه میتواند یک شبه تبدیل به دشمنی خشمگین بشود. نه آن عشق واقعی بود و نه این دشمنی واقعی است. فقط کافیست کمی عمیق تر نگاه کنی. 

ما هر دو مدتی در این دنیا با هم بوده ایم. یا با مرگ یا با جدایی از هم جدا میشویم. 

من با عشقی که فکر میکردم واقعی است با تو وارد رابطه شدم و با عشقی واقعی تر، دوری تو را میپذیرم.

Rasool

Rasool

من کیستم؟ من در بهترین حالت آینه‌ای هستم برای تو!
روزی از آینه پرسیدند تو کیستی؟ گفت آنچه تو می‌بینی!

مقاله‌ها: 1535

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *