تجلی دوگانۀ خداوند در سفرهای سایکدلیک: عشق بیپایان مادر و مرگ متحولکننده پدر
5 دقیقه.
پدر و مادر درونی و معنوی در سفر روان نما
***
پیادهسازی دقیق و متنی فایل صوتی بالا به شرح زیر است:
«سلام دوستان، رسول هستم و… میخوام اجازه بگیرم که در این ویس، در حضور پدر و مادرِ معنوی و الهیِ خودم، یک تعدادی از تجربیات خودم رو در سفرهای سایکدلیک و معنوی خودم با جهان به اشتراک بگذارم.
چند ماه پیش من چند تا سفر سایکودلیک داشتم و دریافتهای خیلی مختلفی داشتم و یکی از اون دریافتها که تا حالا گفته و نوشته نشده بود، تجلیِ هوشِ جهان یا خداوند در دو شکل پدر و مادر هستش.
این تجلی در جایجای تاریخِ بشر و نشونههاش در ادیان مختلف دیده میشه و اینطور هست که خداوند خودش رو در دو شکل یا دو تجلی یا دو فرم میتونه به ما نشان بده؛ یک فرم، فرمِ الههٔ مادر و فرم بعدی، فرمِ الههٔ پدر.
من اینجا خیلی در واقع خلاصه وار میخوام اینا رو توضیح بدم، چون چند ماهی گذشته، تقریباً این قسمت در من تثبیت شده و میتونم در موردش حرف بزنم. چیزی نیست که فقط در تجربهٔ سایکدلیک باشه برای من، این در تجربهٔ هرروزهٔ من وجود داره.
اول میریم سراغ تجلیِ مادر و الههٔ مادر که میتونیم اسمش رو بگذاریم. تجلیِ خداوند در الههٔ مادر به این شکل هستش که عشقِ مطلق و بدون قید و شرطی هست که بینهایت وجود داره و حتی تصورش برای ما شاید مشکل باشه. مادری که بینهایت عشقِ بدون قید و شرط داره نسبت به بچه، و تو در جایگاه اون بچه هستی و اون مادر هر کاری که بکنی به تو عشق میده و از تو حمایت میکنه و تو رو تغذیه میکنه.
اون مادر همیشه همراهته، همیشه نگاهِ پرمحبت به تو داره و حتی یک لحظه از تو غافل نمیشه. اون مادر به شدت مدبره و میدونه چه تجربههایی رو داری انجام میدی، کامل از درون تو خبر داره و با عشق همیشه همراهته. اگر اشتباهی بکنی دستتو میگیره، زمین بخوری بلندت میکنه و میتونی به عنوان بزرگترین کوه عشق و مبنا و مبدأ عشق روی اون مادر حساب بکنی در تکتک لحظات زندگی و حتی در مرگ. یعنی اون مادر تششعِ عشق رو در تمام زندگی تو و حتی زمانی که از این بدن جدا میشی و برمیگردی به آغوش همون مادر که ازش اومدی، هست و ما بچههای اون مادر خیلی موقعها گمش میکنیم ولی اون داره هست، ولی اون ما رو گم نمیکنه. نگاهمون میکنه و حتی یک لحظه توجهش از ما برداشته نمیشه. این ما هستیم که اون رو لابلای شلوغیِ جمعیت یا لابلای شلوغیِ فکرِ خودمون و ذهن خودمون گمش میکنیم و این باعث بیعشقی و رنج و دردِ ما میشه که دوباره بلافاصله با پیدا کردنِ اون مادر، آرام میشیم، سرشار از عشق میشیم، لبریز از عشق میشیم، به طوری که خودمون تبدیل میشیم به اون مادرِ عشق و الههٔ عشق و خودمون اونقدر از اون مادر عشق میگیریم که تبدیل میشیم به همون مادرِ عاشق نسبت به بقیهٔ موجودات. یعنی اینقدر این عشقش زیاده که ما رو در خودش میکشه و ما رو تبدیل میکنه به خودش. و ما میتونیم از اون عشقی که از اون مادر، الههٔ مادر گرفتیم به دیگران بدیم. یعنی اون مادر اینقدر قدرت داره که ما رو تبدیل میکنه به خودش و بعد ما تبدیل میشیم به یک الههٔ عشق، الههٔ مادر نسبت به بقیهٔ موجودات که نیاز مبرم به عشق دارند.
این یک بخش داستان هست. منتها خداوند در بُعدِ پدر و در فرم و شکل و قطبِ پدر هم میتونه ظاهر بشه و کاملاً متفاوته.
تجلیِ خداوند در بُعدِ پدرانه، یه مقداری سختتر هست و یه مقداری رمزآلودتر هست و اینطور هستش که من در یک کلمه اگر بخواهم خلاصه کنم، خداوند در تجلیِ پدر با یک کلمه با تو حرف میزنه و میگه: “بمیر.”
بسیار سنگین، بسیار تاریک، بسیار قاطع: “بمیر.” و این مردن، تو رو دوباره متولد میکنه، تو رو ترسهای تو رو از بین میبره و همزمان شما وقتی که سرشار از عشق هستی و همزمان وقتی که به تو دستور داده میشه که بمیر، و از این شخصیتِ کاذب و از این بازیای که برای خودت ساختی باید بمیری و اعتماد کنی به اون خداوندِ پدر و اون قطعیت و اصلا محو بشی در برابر او و هیچ بشی و پوچ بشی و اجازه بدی که او تو را به دست بگیرد و او تو را هدایت کند و تسلیم محض بشی و اصلاً نابود بشی در برابر اون عظمت و اون بزرگیای که اصلاً سکوت محض، اصلاً اجازه به تو نمیده که اصلاً نطق بکشی و در یک آن تو رو با عظمت خودش محو میکنه و حتی حرف زدن از تو گرفته میشه، همه چیزِ تو گرفته میشه و اوست که تصمیم میگیره برای تو که تو کی هستید و تو چی قرار هست باشی و اصلاً تو محلی از اعراب نداری و حق نداری حتی نگاه کنی، حق نداری وجود داشته باشی در برابر اون عظمت.
و بهترین کار برای تو در برابر تجلیِ پدرانهٔ خداوند، مرگه. و مرگ بهترین تصمیمِ توئه و بهترین کاریه که میتونی انجام بدی و راه دیگری نداری. او قادر مطلقه، او تصمیمگیرندهٔ مطلقه، او در حضور او تویی وجود نخواهد داشت. تو نیست میشوی و باید بروی، باید بمیری و راهی نداری جز این.
و این مردن درش حیات هست و این مردن درش تجلی هست و تو اون عظمت و اون قدرت و اون سکوت و اون سیاهیِ بزرگ و عظیم رو درک میکنی و جلال و جبروت رو درک میکنی و میمیری. واقعاً تو باید بمیری، راه دیگری نداری.
و این دو در همتنیده است و این پدر و این مادر هر دو، یکی سرشار از عشق و یکی سرشار از مرگ در تو وجود داره و در جایجای تاریخ بشر ما میتونیم اینو پیدا بکنیم. من یک نمونهاش رو براتون میگم؛ در معابد هندوستان و در معابد قدیمی و جدید در تاریخچهٔ معنویت بشر، ما این دو خداوند رو داشتیم و خداوند همواره در این دو شکل ظهور کرده و تجلی کرده. و شما وقتی وارد معبد الهه میشید در هندوستان، یک چهرهٔ زنانهٔ پر رنگولعاب و میتونید ارتباط برقرار کنید با اون خداوند، با اون الههٔ عشق، عشق دریافت بکنید، آنچه دارید تقدیم بکنید و یک در بر گرفته بشوید در آن الههٔ عشق. در مقابل وقتی وارد معبدِ مذکر یا پدر میشوید در معابد هندوستان، سکوتِ محض حاکمه و شما فقط باید بنشینید چشمهاتون رو ببندید و در مراقبه فرو برید. نه موسیقیای هست، نه کلامی هست، نه حرفی هست، نه عملی هست که شما بخواهید انجام بدید. فقط باید بروید بنشینید و بمیرید در آن معبد، و مراقبه و نشستن با چشمان بسته سمبلی از مردنه.
در مقابل، شما در معابد زنانه میتونید برید موسیقی گوش بکنید، رنگها رو ببینید، هدایایی برای اون خداوند ببرید، میوههایی رو ببرید و با چشمان باز دریافت بکنید.
این دو تجلی رو من در مورد سفرهای رواننما یا سایکدلیک هیچوقت در موردش حرف نزده بودم. من با اینها زندگی میکنم. امیدوارم که عشقِ خدای مادر شامل حال من بشه اگر اشتباهی کردم، کوتاهی کردم و امیدوارم که بخشش خدای پدر هم شامل حال من بشه اگر حرف اضافی زدم یا بیخود ابرازی کردم بدون ارادهٔ او.
موفق باشید و سخن رو کوتاه میکنم. امیدوارم که این دو تجلی رو شما پیدا بکنید و تا مرگ با شما همراه باشند و بعد از مرگ که قطعاً این دو را ملاقات خواهید کرد. خدا نگهدار.»***
