3 دقیقه.
***
شکست در ازدواج نوعی برنده شدن است. چرا؟ چون در ازدواج یکی از راههای نرسیدن به عشق رو پیدا میکنیم.
داستان ادیسون یادتان هست؟ هزاران لامپی که ساخته بود و هزاران راهِ نساختن لامپ رو کشف کرد.
داستان این است که همۀ ما به دنبال عشق هستیم. و عشق همان خداست. همان یگانگی.
وقتی میگویم همه، یعنی حتی مورچهها و پرندهها و غیره. ولی در مورد انسانها هم صادق است. حتی هیتلر و موسولینی و دیکتاتور ها هم به دنبال عشق هستند ولی متاسفانه راه های نرسیدن به عشق رو پیدا میکنند.
ازدواج زن و مرد یکی از نزدیک ترین پدیدهها به عشق است. اما تقریباً همۀ ما بعد از مدتی متوجه میشویم که ای بابا! این ظاهراً عشق نیست.
ساده ترین نتیجه گیری این میشود که انتخابمان اشتباه بوده و انگشت اتهام را به سمت همسر جان میگیریم.
و آنهایی که در رسیدن به عشق جدی ترند، معمولاً جدا میشوند.
این داستان، داستان من هم بود. یک روزی فهمیدم این چیزی که من درآن هستم عشق نیست بلکه یک معاملۀ اجتماعی یا قانونی است.
راه حل من این بود که قسمت قانونی اش را حذف کنم بلکه شاید عشق نمایان شود.
ولی عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها!
یعنی همسر من این را به مثابۀ اعلان جنگ تلقی کرد و شمشیر را از رو بست. او هم به دنبال عشق در من بود. منی که سالها خودم از عشق تهی بودم. خشم او طبیعی و قابل درک بود.
اما عشق ارزشش را دارد.
عشق آنقدر بزرگ است که نه تنها یک ازدواج و یک خانواده، بلکه حتی دادن جانها برای عشق کاملاً عادی و طبیعی و حتی شاید لازم است.
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
یا جایی که حافظ میگوید
زان یارِ دلنوازم، شُکری است با شکایت
گر نکتهدانِ عشقی، بشنو تو این حکایت
…
رندانِ تشنهلب را، آبی نمیدهد کس
گویی ولیشناسان، رفتند از این ولایت
در زلفِ چون کمندش، ای دل مپیچ کآنجا
سرها بریده بینی، بیجرم و بیجنایت
چشمت به غمزه ما را، خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد، خونریز را حمایت
در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصود
از گوشهای برون آی، ای کوکبِ هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود
زِنهار از این بیابان، وین راهِ بینهایت
ای آفتابِ خوبان، میجوشد اندرونم
یک ساعتم بِگُنجان، در سایهٔ عنایت
این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟
کِش صد هزار منزل، بیش است در بِدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر، کز مُدَّعی رعایت
عشقت رِسَد به فریاد، ار خود به سانِ حافظ
قرآن ز بَر بخوانی، در چاردَه روایت
همان عشقی که بی جرم و جنایت تو را میکشد دوباره به فریادت میرسد.
همانی که تو را میکشد تو را نجات هم میدهد
همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
یعنی هم زهر به تو میدهد و هم بیمارت میکند و همزمان دارو و درمانت هم میکند.
این همان داستان عشق است!
تو را میکشد و زنده میکند!
مُرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
آری! من در ازدواج شکست خوردم.
همسر و فرزندم کمی آن طرف تر و دور از من زندگی میکنند.
اما اگر من عشق را یافته باشم چه؟
اگر من یکی از راههای نرسیدن به عشق را یافته باشم چه؟
اگر عشق، شعار نباشد چه؟
اگر این دوری، تمرین عشق باشد چه؟
عشق آسان نیست.
گاهی مثل حلاج بر دار میروی.
گاهی مثل عیسی بر صلیب میروی.
گاهی مثل حافظ تکفیر میشوی.
گاهی مثل مولانا هول و گول میشوی.
گاهی سر به کوه و بیابان میبری.
تو در برابر عشق باید چیزی قربانی کنی.
گاهی آن قربانی، ثروت توست.
گاهی آن قربانی، فرزند توست.
گاهی آن قربانی، آبروی توست.
خلاصه باید آن چیزی را که از همه بیشتر دوست داری قربانی کنی.
و عشق میداند چه چیزی باید قربانی کنی.
و عشق اگر تو را قربانی کرد با رضایت سر بنه.
بر آستانهٔ تسلیم سر بِنِه حافظ
که گر ستیزه کنی، روزگار بستیزد
حافظ در برابر تیغ معشوق چنین تسلیم است
به تیغم گَر کشد دستش نگیرم
وگر تیرم زَنَد منّت پذیرم
کمانِ ابرویت را گو بزن تیر
که پیشِ دست و بازویت بمیرم
غمِ گیتی گر از پایم درآرد
بجز ساغر که باشد دستگیرم؟
برآی ای آفتابِ صبحِ امّید
که در دستِ شبِ هجران اسیرم
به فریادم رَس ای پیرِ خرابات
به یک جرعه جوانم کن که پیرم
به گیسویِ تو خوردم دوش سوگند
که من از پایِ تو سر بر نگیرم
بسوز این خرقهٔ تقوا تو حافظ
که گر آتش شَوَم در وی نگیرم

