2 دقیقه.
چرا میروی ایران؟
معمولاً تصمیم ها در جایی عمیق تر از ذهن اتفاق میافتند بعد تبدیل به یک سری حس هایی میشوند بعد تبدیل به افکار میشوند که ما متوجهشان میشویم و میتوانیم انها را بنویسیم. یعنی تصمیم گیری، نوعی توهم اختیار است ولی واقعا جبری است.
من هم واقعا عمق دلیلش را نمیدانم ولی میتوانم احساساتی را که در این مورد دارم بنویسم.
اینها را هم برای دوستان خوب و عزیزی مینویسم که واقعاً برایشان مهم است و از صمیم قلب خیرخواه هستند و از من میپرسند چرا میخواهی بروی.
انکار نمیکنم که یکی از این حس ها ترس است. شاید بعضیها اسمش را فرار بگذارند ولی مهم نیست. من ترس هایی دارم از ماندن در کانادا. خلاصه اش این که اینجا احساس امنیت نمیکنم.
١- گیر کردن در باتلاق؛ سیستم مالی کانادا شبیه باتلاق است. از قسط و مورتگیج گرفته تا پرداخت های ماهیانه، که در آنها گیر میافتی و نمیتوانی بیرون بروی.
٢- گیر کردن در تنهایی و افسردگی. تنهایی در کانادا چیزی واقعی است. دلیلش هم نبود دوست و رفیق و خانواده نیست بلکه اولویت نداشتن ارتباطات انسانی است. در کانادا و عموماً در غرب، اولویت با مادیات است و نه روابط، و این به وضوح مشخص است. با بالا رفتن سن، روابط مهم تر میشوند پس رفتن منطقی تر است.
٣- عدم توانایی با هماهنگ شدن با سیستم و روابط برای گذران امور زندگی مثل قوانین و حتی پول درآوردن. نه تنها زبان معمولی من متفاوت است بلکه زبان درک من هم با اکثریت مردم کانادا متفاوت است.
۴- احساس تنهایی و عدم تعلق میکنم.
۵- احساس میکنم کمکی به این جامعه نمیتوانم بکنم.
۶- احساس میکنم جایگاهی که متناسب با خودم باشد در این جامعه ندارم.
بله میدانم ایران جنگ است و دیکتاتوری و کمبود آب و قطعی اینترنت و فلان و بهمان.
میدانم دخترم اینجاست و ممکن است نیاز داشته باشد به پدر.
٧- احساس میکنم حقوق اولیه خودم را که مثلاً بودن با دخترم در نصف اوقات است را ندارم و حتی با تلاش فراوان هم نمیتوانم بدست بیاورم.
٨- احساس میکنم روابط و کارهای معنی دار را در سطحی که میخواهم نمیتوانم انجام بدهم.
٩- انرژی روانی و مالی ام محدود است. حتی این خطر هست که با ماندن بیشتر آنقدر انرژی مالی و روانی از دست بدهم که حتی نتوانم پروازی بخرم و وسایلم را جمع کنم و تا فرودگاه بروم پس تا وقتی هنوز مقداری انرژی دارم بهتر است این کار را بکنم.
١٠- انرژی روانی ام در نوسان شدید است. ممکن است یک ساعت دیگر آنقدر سرحال و شکرگزار و پرانرژی باشم که فکر کنم هرمشکلی را میتوانم از سر راه بردارم. اما در مواقعی هم انرژی روانی ام به شدت کم میشود و باید برای دوران کم شدن انرژی روانی ام برنامهریزی کنم.
١١- حدود ١٣ سال میشود که در کانادا هستم. نتیجه این شد که نتوانستم فعالیت مستمر اقتصادی داشته باشم و بالطبع در جامعۀ مادی هیچ جایگاهی حتی جایگاه پدر را ندارم و همان خانواده نیم بند من هم عملا از بین رفت. مانده تعدادی از دوستان خوب که این نوشته را شاید بخوانند.
خلاصه اینکه احتمالاً؛ نه این جامعه به انرژی فردی مثل من نیاز دارد و نه من میتوانم با حضور خودم خدمتی به این جامعه بکنم.
کابوس کانادا ترسناک بود ولی آنقدر هم خوب بود که مرا از خواب بپراند.
فکر میکنم الان بیدار شده ام!
