1 دقیقه.
کار بودا – ١١ – چیزی برای فروختن
***
دنیا محل مبادلات است. چیزی میدهی و چیزی میفروشی و در مقابل چیزی میگیری. از این تجارت قرار است هر دو طرف سود ببرند.
وقتی به جایی از آگاهی میرسی، به ساحت فراوانی میرسی.
حال تو چیزهای زیادی برای عرضه داری.
مثلاً آرامش
مثلاً شادی
مثلاً رضایت
مثلاً قناعت
مثلاً سرور
مثلاً بی رنجی
مثلاً سکوت
مثلاً خدا
مثلاً برکت
مثلاً لبخند
چیزهایی از آدمها میگیری
مثلاً ترس
مثلاً نگرانی
مثلاً کمبود
مثلاً تنهایی
مثلاً رنج
مثلاً ایگو و نفس
مثلاً غم
شاید هم مقداری غذا
حتی بودا هم که باشی میتوانی وارد معاملات بشوی. بودا آگاهی میفروخت. سادگورو هم کلاس یوگا و هزاران چیز دیگر میفروشد و اکهارت هم سخنرانی و ریتریت و کتاب میفروشد.
بعد از حدود دو ماه حضور در جامعه، کسی که چندین بار با هم صحبت کردیم گفت از وقتی تو آمدی من عصرها کمتر مضطربم.
او گفت به همسرش گفته من معلم معنوی او هستم و خِردهای زیادی از من میآموزد.
پس من هم چیزی برای فروختن دارم.
اما در کمال خضوع میدانم که این من، همان خداست. تنها اوست که کمک میکند.
من هم مدتی در این بازی ام. بازی بده و بستان روی زمین. تقریباً همان نیِ توخالیِ مولانا.
خدایا،
مرا وسیلهای برای شناساندن خودت قرار ده.
افکار مرا مجرایی برای تجلی عمق دانایی خودت قرار ده.
اعمال مرا پاک و منزه از نفسانیت کن.
کارهای مرا وسیلهای برای اعمال قدرت بی کران خودت کن.
کلمات و نوشته های مرا نشانههایی برای عظمت نانوشتنی خودت گردان.
تو دانا و توانایی.
آمین.
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org
