2 دقیقه.
***
چند روز پیش دوستی این پیغام رو برای من فرستاد.
You should comsider weiting a fucking book
Ure good 👍
ترجمه اش میشود « تو باید این کتاب لعنتی رو بنویسی! تو خوب هستی!»
چون موضوع چاپ کتاب ایدۀ جدیدی نبود این لینکها رو برایش فرستادم.
https://unwritable.org/?s=کتاب+نانوشتنی&post_type=post
حالا کتابی رو شناختم تحت عنوان After. این کتاب جمع آوری داستانهای افرادی است که تجربۀ نزدیک به مرگ داشتهاند.
این هم لینک ویدیوی معرفی این کتاب توسط اپرا وینفری.
https://youtu.be/DLw5Y0tA4xg?si=dx2FzG3eX7BMeAbt
کل این ماجرا باعث شد دوباره داستان نانوشتنی رو تحت عنوان نانوشتنی ۵ اینجا بنویسم.
از کودکی اوقات تنهایی برایم غنی و جالب بود. اصولاً به نقل از مادرم، بچۀ ساکتی بودم. بعدها هر وقت تنها میشدم شروع میکردم به نوشتن. این نوشتهها یادداشت های شخصی من بود. حرفهایی که با خودم میزدم. اوایل روی کاغذ مینوشتم بعدها نوشتهها وارد کامپیوتر شد و در فایلهای مایکروسافت ذخیره میکردم. بعدها برای اینکه اونها رو جایی ذخیره داشته باشم که وقتی کامپیوتر و عوض میکنم از بین نره، اونها رو روی فضای ابری گوگل گذاشتم. کم کم این یادداشت ها رو با یکی دو نفر به اشتراک گذاشتم. اوایل اسمش بود «پنجره ای به ذهن من» اون موقع هنوز منی بود و ذهنی!
به مرور پخته تر شدم.
اوایل آتئیست بودم. یعنی از خدا دل خوشی نداشتم. انگار با خدا قهر بودم. خدای اسلام و دین را کامل کنار گذشته بودم.
حدود ده سالی رکود در نوشتن داشتم مقارن با سالهایی که به دنبال دوست دختر و سکس و ازدواج و شغل و پول و مهاجرت و بچهدار شدن بودم.
کم کم اما اتفاقات زندگی مثل مهاجرت و جدا شدن همسر باعث شد بیشتر و بیشتر در خودم غور کنم. بلافاصله بعد از جدایی از همسرم با مراقبه آشنا شدم.
کم کم فهمیدم خدایی هست. خدایی که نانوشتنی هم هست. از قضا هرچه مینویسم در واقع وصف اوست!
نه منی وجود اصیل دارد و نه ذهن من وجودی اصیل است.
فقط اوست و دیگر هیچ!
این یعنی «من خدا هستم» یعنی همان فریاد حلاج بر سرِ دار!
این یعنی مردن. مردن تدریجی در خود. همان مردن مولانا.
کم کم اسم این نوشتهها از «پنجره ای به ذهن من» به «نانوشتنی» تغییر کرد.
بعد از مردن خانواده و رابطه و ازدواج و دوری از دختر سه ساله ام و تجربۀ یوگا و مدیتیشن، روز به روز نوشتن من از نانوشتنی بیشتر و معنی دارتر شد.
و حالا یک آجر دیگر میگذارم تا شاید ساختمانی بشود که جهت نانوشتنی را نشان بدهد!
جهت خدا را!
همان یگانۀ موجود!
همان چیزی که
بعضی ها به او میگویند طبیعت،
بعضیها میگویند عشق
و بعضیها میگویند آزادی یا عدالت.
بعضی ها هم هنوز کامل درک و تجربهاش نکردهاند. میگویند او تاثیری در زندگی ما ندارد! او نان ما را نمیدهد! او عدالت برقرار نمیکند و غیره!
آنها هم کم و بیش تا زمان مرگ بدن تجربه خواهند کرد! هیچ اصرار و عجلهای در کار نیست!
حلاج بعد از حدود هشتصد سال فهمیده شد!
عیسی بعد از ٢٠٠٠ سال!
بودا بعد از ٢۵٠٠ سال!
حافظ و مولانا بعد از هفتصد سال!
