4 دقیقه.
داستان من، سعیده و تارا
***
زندگی یک داستان است. ما هم داخل این داستان هستیم. ما بازیگران این داستانیم. هرکسی داستان را طوری مینویسد. هر کسی داستان خودش را مینویسد و میرود.
پروانه داستانی مینویسد، کلاغ داستانی مینویسد، مار و روباه و شیر و کفتار و همه و همه. هر کدام داستانی مینویسند و میروند.
انسان هم داستانی دارد. هر انسانی داستانی منحصر به فرد دارد. از تولد تا مرگ. ازدواج و طلاق و دعوا های بین این دو.
خدا هم ابتدا داستانی ذهنی است. داستانی ذهنی که آدمها برای یکدیگر تعریف میکنند. در مدارس، داستان خدا را به روایت های مختلف روایت میکنند. بعضی باور میکنند و بعضی هم نه. آنهایی که داستان خدا را باور نمیکنند هم داستانی دارند.
آنها داستانشان را بدون خدا مینویسند. گاهی وقت ها داستان بدون خدا، حتی جذاب هم میشود.
وقتی داستان را بدون خدا بنویسی، انسان، نقش خدا را بر میدارد. مثل داستان حلاج. در داستان حلاج قهرمان و خدا، خود حلاج بود.
اتفاقاً داستان حلاج جذاب هم بود. حلاج گفت «من خدا هستم».
مردم خواستند به او ثابت کنند خدا نیست و او را کشتند.
حلاج کشته شد. اما داستان حلاج هنوز یکی از جالب ترین داستان هاست.
حلاج کشته شد! اما خدای داستان حلاج کشته نشد!
حلاج که بود؟ خدا که بود؟
داستان حلاج هنوز باز است. پروندۀ حلاج بسته نشد! حلاج بدن نبود! پروندۀ بدنِ حلاج بسته شد. بدن حلاج خاک شد. اما داستان حلاج زنده ماند.
حالا من چرا داستان میگویم؟
داستان ها از ما بیشتر عمر میکنند. داستان ها در سکوت و در ذهن آدمها تکثیر میشوند. حتی بعد از مردن و خاک شدن بدن من، داستان تا مدتی زنده میماند. اگر مثل حلاج داستان نویس قهاری باشی داستان تو از پسِ قرن ها زنده میماند.
در این داستان من، دو شخصیت حضور دارند. یکی سعیده و یکی تارا. چه خودشان بخواهند و چه نخواهند. آنها در داستان من حضور دارند. شاید من در داستان آنها نباشم ولی آنها در داستان من هستند.
شاید داستان سعیده اینطوری روایت شود که رسول مرد زندگی نبود و تمام!
شاید داستان تارا این باشد که رسول پدر استانداردی نبود و تمام!
اما در داستان من، سعیده و تارا، تا آخرِ داستان حضور دارند. من هر روزی که از خواب بیدار میشوم دوباره با این شخصیت ها به نوشتن داستان ادامه میدهم.
هر کسی آزاد است داستان خودش را بنویسد و این هم قسمتی از داستان خداست.
داستان من اینطوری ادامه پیدا میکند!
یکی بود یکی نبود! غیر از خدا هیچکس نبود!
روزی روزگاری خدا در چهرۀ رسول ظاهر شد. همان خدا در چهرۀ سعیده ظاهر شد و همان خدا در چهرۀ تارا ظاهر شد.
تا اینجا، داستان من با داستان حلاج یکی است. چرا که خدا در چهرۀ حلاج هم ظاهر شد!
بدن حلاج مرد ولی خدا زنده ماند!
بدن ها میآیند و میروند. چهرهها میآیند و میروند. اما تنها شخصیتی که در داستان ما زنده میماند همان خداست.
بدن من و سعیده و تارا داستانش مشخص است. رسول قد فلان وزن فلان!
سعیده قد فلان وزن فلان!
تارا قد فلان وزن فلان!
رسول، چهره فلان مو فلان کار فلان پول فلان شخصیت فلان!
تارا و سعیده، چهره فلان و کار فلان و بدن فلان!
رسول و سعیده و تارا آمدند و رفتند!
همان طور که حسن و حسین و زید و عمر و نقی تقی و عباس و جان و اسمیت و فلان و بهمان، آمدند و رفتند!
اما یک چهره و یک شخصیت هست که داستان را جذاب میکند. او کسی نیست جز خدا!
حتی اگر بگویی خدا نیست، باز هم داستان جذاب میشود.
پس من در داستانم حتماً، خدا را میگذارم. خدا شخصیت اصلی داستان است.
خدا شخصیت بازِ داستان است.
خدا میتواند رسول بشود، خدا میتواند سعیده بشود و یا تارا.
اول این نوشته، میخواستم از داستان بیست سال زندگی و روابط رسول و سعیده و هفت سال زندگی تارا بنویسم. اما هر داستانی به خدا ختم میشود!
از هرکجا که شروع به نوشتن داستان میکنم میرسم به داستان خدا.
در کتاب من و در کتاب نانوشتنیِ زندگی، کل داستان، فقط داستان خداست. داستان دیگری وجود ندارد. وجود دیگری وجود ندارد.
از ب بسم الله، داستان به نام خدا شروع میشود و تا آخر همین است.
داستان تولد و مرگ داستان خداست.
داستان رسول و سعیده و تارا داستان خداست.
داستان چنگیز و حلاج داستان خداست.
داستان حافظ و مولانا و سادگورو و اکهارت هم داستان خداست.
حالا شاید کسی داستان خدا را دوست نداشته باشد. بگوید چرند است و توهم است و وجود ندارد و فلان و بهمان!
اتفاقاً همان خدا اجازه داده که تو داستان بگویی که خدا نیست!
پس باز هم خدا سرو کله اش پیدا میشود!
اول خواستم داستانی سکولار بنویسم. خواستم داستانی دراماتیک بنویسم.
از عشق بین رسول و سعیده و تارا بنویسم! از وصال و فراق بین رسول و سعیده و تارا بنویسم!
اما دوباره سر و کلۀ خدا پیدا شد!
داستان من و سعیده هم همین است! هر وقت میخواهیم حرف سازنده بزنیم، باز من سر از بیابان در میآورم و داستان خدا را میگویم.
هر وقت میخواهیم از قسط و خانه و برنامهریزی مالی و تربیت تارا صحبت کنیم دوباره من فیل ام یاد هندوستان میکند و میخواهم از کل به جزء برسم و شروع میکنم به گفتن داستان خدا!
خلاصه داستان اینطوری است که من حسابی توهم زدم و از روی زمین به وسط هوا رفتم و تا میخواهیم داستان بنویسیم سر از صحرای کربلا در میآورم.
داستان سعیده هم این است که از این شخصیت خدا زیاد خوشش نمیآید و دوباره نوشتن داستان مشترک متوقف میشود تا فردا!
دوباره فردا پیغام میدهم که «امروز اگر میخواهی بگو بیام صحبت کنیم» (تا بلکه داستان مشترکی بنویسیم) و داستان بالا تکرار میشود!
از نظر من داستان ساده و مشخص است!
یکی بود یکی نبود! غیر از خدا هیچکس نبود!
از نظر سعیده اما داستان پیچیده است!
من هستم! سعیده هست! هزار تا مسأله و مشکل و قسط بانک و داستان های دیگر هست!
از نظر منِ متوهم اما، نه من وجود دارد نه سعیده و نه تارا! توهم تا این حد!
در داستان من، یک داستان وجود دارد و آن هم نانوشتنی است!


