<1 دقیقه.
مرگِ عطار
***
داستان درویشِ دکان عطار یادتان هست؟
درویشی که آمادۀ مرگ بود. درویشی که در مقابل عطار مُرد. درویشی که عطار را عطار کرد. آن درویشِ گمنام، عطار را مشهور کرد و خودش مُرد.
آن درویش گمنام بود ولی درسی به عطار داد که هیچکس نداده بود.
حالا از خودمان بپرسیم،
آیا آمادۀ مرگ هستیم؟
آیا آمادۀ از دست دادن هستیم؟
آیا سبک شده ایم؟
آیا باور کرده ایم که مرگ، همان عشق است؟
آیا آینده را رها کرده ایم؟
آیا گذشته را رها کردهایم؟
آیا میتوانی گمنام بمانی؟
آیا میدانی رها کردن، چه لذتی دارد؟
آیا میدانی رهایی، چه سروری دارد؟
آیا لذت سوختن را میدانی؟
آیا لذت اشک ریختن در تاریکی شب را چشیده ای؟
آیا از غم و شادی عبور کرده ای؟
آیا خدا را باور کرده ایم؟
آیا آمادۀ ورود به حجلۀ دیدار هستیم؟
آیا از خور و خواب و خشم و شهوت بدر آمدهایم؟
آیا هنوز ادعای دانستن داریم؟
آیا هنوز ادعای بودن داریم؟
آیا هنوز خیره سریم؟
آیا هنوز «من» هست؟
آیا هنوز حرف میزنیم؟
آیا هنوز مینویسم؟
آیا هنوز نمرده ام؟


