2 دقیقه.
شبیه سازی مُردن در کانادا-٢-خانواده
***
از آمریکا که برگشتم ایران برای این بود که خانواده برایم بیشتر از مهاجرت و کار اهمیت داشت. بالای پروفایل هایم مینوشتم فمیلی گای! یعنی مرد خانواده!
بعد از جدا شدن از خانوادۀ قبلی یعنی خواهر و برادر ها و مادرم یک خانوادۀ سه نفره هم درست کرده بودیم.
این خانواده دومی سببی بود، زمانی که خواستم در مورد قرارداد ازدواج صحبت کنم و مذاکره کنم از هم پاشید.
پس داستان این طور بود که در ایران آشنا شدیم و در ایران ازدواج کردیم بعد با هم مهاجرت کردیم با هم بچهدار شدیم و بعد با رفتن همسرم آن خانواده کوچک سه نفره از هم پاشید.
من این را یک اتفاق معنوی دیدم. به مراقبه و یوگا و سفرهای معنوی رفتم. شروع به نوشتن کردم. شروع به یوگا کردم.
همسرم و خیلی های دیگر گفتند دیوانه شده و قاطی کرده. مینشیند مثل مرتاض ها یوگا میکند.
همسرم این جدایی را یک اتفاق اجتماعی و قانونی دید. من را از گروههای اینترنتی بیرون انداخت. وکیل گرفت و به جنگ قانونی و مالی با من پرداخت.
من هنوز این را یک تجربۀ معنوی-انسانی میبینم.
دوستانم این را یک شکست میدانند و به پیروزی خودشان میبالند.
تجربۀ معنوی من این بود که خودم را مشاهده کنم. ترس ها را مشاهده کنم. تنهایی را بچشم. نهایتاً خدایی را که گم کرده بودم پیدا کنم.
تجربۀ معنوی من این بود که دنبال عشق رفتم. عشق را در رنگ پیدا نکردم. عشق را در همسر پیدا نکردم. مذاکره کردم. جستجو کردم. هزینه دادم. کمی به عشق نزدیک شدم. و در جستجوی عشق خواهم ماند!
من برنده هستم چون هنوز در جستجوی عشق هستم.
من برنده هستم چون هنوز همسرم را دوست دارم.
من برنده هستم چون با او نجنگیدم!
داستان این زندگی را اینطور مینویسم.
ما هردو به دنبال عشق میگشتیم.
حالا هر کداممان جداجدا به دنبال همان عشق هستیم.
هر کسی عشق را زودتر پیدا کند برنده است.
و من عشق را هنوز دارم.
من هنوز همسرم را دوست دارم. حتی اگر او نخواهد من را ببیند.
حتی اگر بچه ام را نبینم.
حتی اگر من را به دادگاه ببرد.
و من قربانی هم نیستم.
کسی که عشق دارد هیچگاه قربانی نمیشود.
من هنوز خانوادهام را دوست دارم. حتی اگر موقع رفتن، خانواده به فکر ارث و میراث باشند.
من چنین مردنی را دوست دارم.
من کماکان برای تارا و همۀ کودکان پشت فیس تایم ادا در می آورم تا برای دقایقی از کارتون هایی که مادرش برایش میگذارد جذاب تر بشوم.
عشق وقتی است که تو دشمنت را هم دوست داری. من به این نوع عشق خیلی نزدیک شدم.
عشق مسیح به مردم حتی وقتی او را به صلیب میکشیدند.
من به این داستان ها نزدیک شدم.
آدمها هر کدام از زاویۀ خودشان عشق را جستجو میکنند.
عشق نانوشتنی است.
خیلی ها من را دروغگو میپندارند ولی مهمترین چیز، حس درونی من است که خودم خوب میشناسم.
من در بیش از ٨٠-٩٠ درصد مواقع نسبت به همسر اولم عشق دارم و این برای من موفقیت است، حتی اگر در دادگاه قانونی و دادگاه قضاوت مردم بازنده باشم.
من بعد از جدایی، رنج مقدسی را تحمل کردم.
رنجی که برای من تبدیل به گنج شد.
گنجی که من را به سمت ایمان برد.
گنجی که من را به سمت لحظه برد.
گنجی که من را شکرگزار کرد.
گنجی که من را تسلیم کرد.
گنجی که من را به سمت نوشتن از نانوشتنی سوق داد.
شکرگزار و سپاسگزارم
از همه و از زندگی
از همسر اولم و از تمام کسانی که رنجی در من ایجاد کردند تا به سمت خدا بروم.
از تمام سیستم کانادا که من را تا مرز خودکشی اجتماعی پیش برد.
از کانادا و سیستم زامبی پرورش سپاسگزارم.
قبل از مُردن از این سیستم، برای همسرم، دخترم و تمام مردم تنهای کانادا دعای خیر میکنم.
تنها ده روز مانده به خودکشی اجتماعی!
این را میگذارم برای آدمهای کانادایی که معمولاً وقت خواندنش را هم ندارند!
اما من باز دوستشان دارم.
این داستان بردن است.
عشق بورز حتی اگر کسی نبیند!
عشق بورز حتی اگر کسی نداند!
عشق بورز حتی اگر کسی نفهمد!



ممنون از دوستانی که لطف داشتند.
مطمئن باشید این خودکشی فیزیکی نیست. پسوند اجتماعی یعنی احتمالا خراب شدن موقعیت اجتماعی مثلاً اعتبار بانکی و غیره.
🙏🙏