کار امروز – اتصال جزء به کل – اتصال لحظه به عشق

در این متن، نویسنده به اتصال عشق و لحظه به عنوان اجزای کل وجود اشاره می‌کند و اهمیت آگاهی از این ارتباط را در زندگی بررسی می‌کند.

2 دقیقه.

کار امروز – اتصال جزء به کل – اتصال لحظه به عشق

***

اگر بخواهم به زندگی نگاه کنم و بنویسم. یک کل متصور هستم و یک جزء. 

١- اول کل را بگویم. 

کل همان عشق است. یا همان خدا. 

کل وجود بر مبنای عشق بنا شده. 

من و بدن من و هر آنچه که هست از عشق ساخته شده. 

این کل است. 

این دریافت من از کل است. 

این دریافت من از خداست. 

٢- حال برویم سراغ جزء

جزئی ترین چیز قابل تصور لحظه است. چیزی که نزدیک به صفر است. لحظه مثل مفهوم اپسیلون در ریاضی یا مفهوم نقطه در هندسه است. غیر قابل تعریف است. تقریبا غیر قابل تصور است. اما هست. 

همۀ ما میدانیم که لحظه هست. 

پس کل، عشق بود و جزء ، لحظه. 

هر چیز دیگری باطل است و پوچ است و بازی است. 

بین این لحظه و عشق، یعنی بین جزء و کل هم ارتباط خوبی هست. 

عشق در لحظه پیدا میشود و لحظه در عشق.

چیزهای دیگر مثل افکار و آدمها و آینده و این چیزها همه و همه چیزی بین لحظه و عشق هستند. 

حتی ترس ها و خبر ها. 

مثلا ترس من از آینده. مثلا خبر مردن دوستی قدیمی. پرواز پروانه. 

ترس من از آینده توهم ذهن من است. نه ارتباطی به عشق دارد و نه به لحظه پس پوچ است.

هویت و شخصیت و بدن من هم توهم و تکه ای از زمین است و نه مهم است و نه پایدار. 

درست مثل همین دوست قدیمی ما که چند باری در زندگی دیدمشان. شخصی به نام … که خبر فوت ایشان را شنیدم. فرقی ندارد اسم چه باشد. شاید رسول شهراد باشد. یا اسم شما! خواننده ی عزیز! اسم ها می آیند و میروند. بدن ها می آیند و میروند. شخصیت ها می آیند و میروند. 

اما این دو همواره هستند. 

عشق و لحظه.

عشق و لحظه ابدی اند. پایدارند. نابود نشدنی‌اند. 

ما از قبل میدانستیم که می‌میریم. پس چرا تسلیت؟ 

ما از قبل می‌دانیم که همه در صفیم. پس چرا تسلیت؟

تسلیت را باید به کسی گفت که فراموش کرده.

کسی که حواسش نیست که رفتنی است. 

کسی که حواسش نیست که موقتی است. 

به چنین کسی باید تسلیت گفت. 

ما از عشق بودیم و به عشق بازخواهیم گشت. 

اگر این را ندانی باید به تو تسلیت گفت.

اگر عشق را فراموش کرده باشی نیاز به تسلی داری. 

اگر لحظه را فراموش کرده باشی نیاز به تسلی داری.

اگر این دو را فراموش کرده باشی یا در بدن گیر افتاده ای یا در ذهن.

وقتی در بدن یا ذهن گیر کرده باشی باید به تو تسلیت گفت.

پس عشق هست.

لحظه هم هست. 

تو شاید اسمش را بگذاری خدا. یا طبیعت. یا جان جهان. یا دوست. یا یار. یا نانوشتنی.

به هر حال میدانیم که چیزی هست. 

یک چیزی هست. 

یک وجودی هست. 

چرا؟

چون من ناپایدارم ولی تقاضای پایداری دارم. 

پس باید چیزی پایدار وجود داشته باشد. 

چیزی پایدار مثل مرگ. 

چیزی مثل خدا.

باید پرده ای باشد که این فیلم زندگی روی آن افتاده است. 

تنها کار من این است.

اتصال جزء به کل. 

یعنی آوردن خدا در لحظه. 

یعنی آوردن عشق در لحظه. 

و این مهمترین کار دنیاست. 

و نوشتن برای این کار. 

Rasool

Rasool

من کیستم؟ من در بهترین حالت آینه‌ای هستم برای تو!
روزی از آینه پرسیدند تو کیستی؟ گفت آنچه تو می‌بینی!

مقاله‌ها: 1538

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *