2 دقیقه.
محیط کار – برای تارا
***
یکی از دلایلی که تصمیم گرفتم وارد محیط کار بشوم این بود که بتوانم نزدیک دخترم تارا باشم. مسوولیت خودم را نسبت به تارا دخترم قبلاً نوشته ام و پشیزی برای آن مسوولیتی که دیگران تعریف میکنند قائل نیستم.
https://unwritable.org/?s=مسوولیت+تارا&post_type=post
دلیل دیگر خدمت بود و حضور در جامعه که مفصلا در سری کار بودا نوشته ام.
https://unwritable.org/?s=کار+بودا&post_type=post
حالا بعد از یک ماه در حال تجدید نظر هستم. اگر ببینم که این گروه افراد فرصت شنیدن ندارند و کمکی نمیتوانم بکنم، قطعاً تجدید نظر میکنم.
اگر روزی هشت ساعت مجبور بشوم که خفه خون بگیرم و حرف دلم را نزنم و فقط اینجا در سکوت شب، حرفهایم زده شود قطعاً تجدید نظر میکنم.
اگر ببینم که روزی هشت ساعت یا آدمهای مضطرب، ناراحت، اخمو و جدی طرف هستم. اگر ببینم که هشت ساعت با آدمهایی که برای لقمه ای نان در حال بازی کردن نقشی هستند که از آن متنفرند. اگر ببینم کم کم من هم در انفعال فرو میروم. کم کم در یک نقش منفعل و کارمند فرو میروم و گوشی برای شنیدن خلاقیت، شادی، خنده و بازیگوشی نیست قطعاً تجدید نظر میکنم.
اگر قرار باشد در یک بازی موش و گربه و بازی فرار و طفره و مچگیری بیافتم قطعاً تجدیدنظر میکنم.
بگذار یکی از آن سر دنیا بگوید نوجوان ابدی هستی و بزرگ نشدی.
بگذار یکی از این طرف بگوید تو هنوز کودکی.
یکی دیگر بگوید بی مسئولیت، مسوولیتی که جامعه برای ساختن برده برایش تعریف کرده.
مسوولیت من شاد ماندن و خلاق ماندن و بازیگوش و خداگونه ماندن است.
https://unwritable.org/?s=مسوولیت&post_type=post
من با انتخاب و ارادۀ خودم تصمیم دارم کودک بمانم.
تصمیم دارم مثل کودکان شاداب و خلاق زندگی کنم.
مثل کودکان در لحظه و در خدا باشم.
دیگر هیچ ابا و ترسی هم ندارم که بزرگترهای جدی و اخمو من را در گروه خودشان راه ندهند.
بگویند بی مسوولیت و بچه و ضعیف و نوجوان ابدی و غیره.
تنها چیزی که برای تارا دارم همین کیفیت های خلاقیت، آزادی، شادی و کودکانه بودنی است که تارا تقریباً در هیچ آدم بزرگ دیگری پیدا نمیکند جز من!
این بزرگترین میراث من خواهد بود برای دخترم تارا.
به هیچ قیمتی حاضر نیستم این میراث را از دست بدهم.
اگر قرار است مثل بقیه زامبی بشوم، خانه و پول و ثروت، پشیزی ارزش نخواهند داشد.
به زودی با دوستانم صحبت میکنم. این حرف ها و حس ها تا ابد اینجا نمیماند.
قیمت حقوق کانادایی اگر از دست دادن روح خلاق و شادابی زندگی و شجاعت و سرزندگی باشد خیلی گران است و من وارد چنین معاملهای نخواهم شد.
خدارو شکر لقمه نانی هنوز هست و باز هم شکر که ثروت قناعت را دارم.
خدا را شکر که گنج لحظه و عدم مقایسه را دارم.
خدا را شکر که من را از هیولای ترس نجات داد.
ترس از فقر. ترس از آینده. ترس از گرسنگی.
ترس هایی که زندگی ها را نابود میکنند.
زندگی با شجاعت مزه ای دارد که اگر آدم ترسو بچشد دیگر بردۀ ترس نخواهد شد.
با حضور عشق دیگر ترسی وجود ندارد.
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org


