2 دقیقه.
کار بودا – ٩ – کاری نداری برو
***
دیروز همکار، رییس، کارفرما یا دوست من، یک ساعت به پایان رسمی ساعت کاری گفت «اگر کاری نداری میتونی بری» من هم کاری نداشتم و رفتم.
اما فردای آنروز هنوز دارم به این جمله و حس های خودم فکر میکنم. او معتقد است همه فقط برای پول کار می کنند و معمولاً طبق معمول بیزینسی ها، فرصتی برای شنیدن حرفهای عمیق اینچنینی ندارد.
تمام این داستان کارنکردن و مراقبه و بعد سر کار
رفتن و روابط و کلا زندگی من الهام گرفته از بوداست. اینجا هم میخواهم از همان بودا کمک بگیرم.
خواندن سری «کار بودا» و موضوع کار و پول و اقتصاد را برای نزدیک تر شدن ذهن شما به موضوع توصیه میکنم.
https://unwritable.org/?s=کار+بودا&post_type=post
موضوع کار پول و اقتصاد
https://unwritable.org/?s=کار+پول+اقتصاد&post_type=post
این که انگیزۀ دوست من از گفتن این جمله چه بوده مهم نیست. دو حالت دارد. یا از روی عشق گفته من زودتر بروم و آخر هفته را لذت ببرم یا از روی حسابگری گفته که پول کمتری خرج کند.
راستش را بخواهید تحلیل آن قسمت یعنی انگیزه و حس دوست من، به من مربوط نیست و اینجا باید حس های خودم را درست تشخیص بدهم و هدف این نوشته این است.
علت این که گاهی بدون اینکه کاری داشته باشم سر کار میمانم این است که در قراردادی که امضا کردهام تعهد داده ام هفته ای ۴٠ ساعت حضور داشته باشم. این است که حتی اگر کار مشخصی هم نباشد میمانم با حضور و مدیتیشن میکنم و گاهی هم از نانوشتنی مینویسم.
برگردیم به داستان بودا. کلیات داستان زندگی بودا را لطفاً خودتان بخوانید چون اینجا فقط به قسمت آخر زندگی بودا اشاره میکنم.
بودا در نیمه دوم زندگی، در جنگل با یارانش زندگی میکرد اما هر روز به روستاها و شهرها میرفت و در به در درخواست غذا میکرد. این رسم در تمام آسیا و حتی تا ایران هم گسترش یافت و دراویش با کشکولشان در شهرها میرفتند.
این کار، بده بستان بودا با مردم بود.
بودا به مردم آگاهی و عشق و حضور هدیه میداد و مردم به او غذا هدیه میدادند.
معامله ای که در دنیای غرب معنای خودش را از دست داد و گدایی تصور شد.
حتی در زمان بودا، آدمهای شهر هم همه شان این معامله را متوجه نمیشدند.
بعضی ها از حضور بودا سرشار از عشق و نور و آگاهی میشدند و آنچه داشتند به او میدادند ولی خیلی ها هم بودا را تحقیر و توهین میکردند. آنها نور درون بودا را نمیدیدند و او را از خانه خودشان میراندند.
اما رفتار بودا با هر دوی این گروهها یکسان بود. بودا آن قدر متعادل و در عشق بود که به هر دوی این گروهها عشق داشت. عشق او جهانشمول و بی قید و شرط بود.
احتمالا بودا اگر از جایی رانده میشد برای آن شخص دعا میکرد و میرفت. بدون کوچکترین ناراحتی یا خشم یا انتقام یا کینه.
بله من خودم را با بودا مقایسه میکنم چون معتقدم همه ما میتوانیم مثل بودا باشیم. با این کار هم از او الهام میگیرم و مسیر زندگی ام را تعیین میکنم.
حالا من هم باید همین کار را بکنم.
«اگر کاری نداری برو»
این جمله میتواند تلنگری به من باشد که یک ساعت زودتر از آن ساختمان بروم.
یا از این شهر بروم.
یا حتی از این قاره بروم.
بودا هیچ حرص و طمعی نداشت. اما شهر به شهر راه میرفت تا سکوت و عشق را منتشر کند.
امیدوارم که من هم چنین باشم.
جهان به اندازه کافی بزرگ است و من هم از نظر بقاء فیزیکی خدارو شکر تامین هستم.
پس بدون هیچگونه ترسی از گرسنگی و هیچ گونه حرص و خواستنی، میتوانم به مرحلۀ بعد بروم.
ارتباط بعدی، انسان بعدی، ساختمان بعدی، کار بعدی، شهر بعدی، کشور بعدی، قارۀ بعدی.
معاملۀ اصلی من با خداست با الهام از بودا.
بودایی که خودش تقریباً خدا بود.
منتظر نشانههای بعدی خواهم ماند.
تا بعد.
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org
