جایی بین آرامش و عجله

مسیر معنوی یعنی گذار از سکونِ تسلیم و آرامشِ درونی به مسئولیتِ بیرونی، برای کاهش رنج بشر با فریاد عشق قبل از مرگ.

AI suggested title

جایی میان آرامش مطلق و عجله نجات‌بخش در مسیر معنوی

2 دقیقه.

جایی بین آرامش و عجله

***

مسیر معنوی، از پذیرش و تسلیم می‌گذرد. اینجا تو در آرامش کامل هستی. دنیا برای تو جای کاملی می‌شود. هیچ نیازی به هیچ تغییری در دنیا و در خودت مشاهده نمیکنی. همه چیز آرام و درست است. عدالت کامل برقرار است. اینجا در دنیای درونی تو همه چیز عالی است. حتی نیازی نیست برای نفس کشیدن تلاش بکنی. حتی لازم نیست برای زنده ماندن تلاش بکنی. اگر معشوق بگوید بمیر با عشق و آرامش تمام می‌میری. اینجا اصلا لازم نیست کاری بکنی. لازم نیست پول دربیاوری. لازم نیست حرفی بزنی. لازم نیست از عشق بگویی و بنویسی. آفتاب خودش دلیل آفتاب می‌شود و نیازی به توصیف آفتاب نداری. اینجا وادی سکون و سکوت و کامل بودن است. 

اینجا وادی استغناست. تو نه به تایید مردم نیاز داری و نه به لطف مردم. تو کاملا در تنهایی خودت با خدای خودت در رقص هستی. تمام دنیا و انسانها و اتفاقات آن برای تو کمرنگ و کم اهمیت می‌شوند. تو تقریبا مُرده‌ای. 

اینجا تو آن عطش رسیدن و عطش انجام دادن و عطش دیدن و دیده شدن را از دست میدهی.

شاید از بیرون، بی‌خانمان یا بی‌انگیزه یا افسرده به نظر برسی. اما این فقط ظاهر داستان است. این جا همانجایی است که حافظ می‌گوید درویشی و خرسندی و اینجا همان جایی است که مولانا بود. همان جایی بود که بودا بود. اینجا دیگر رنجی وجود ندارد. اینجا زمان متوقف می‌شود. اینجا محدودیت های مادی دیگر وجود ندارد. 

اما جایی هم می‌رسد که تو چشم باز می‌کنی و جهان را می‌بینی. تو حالا مسوولیت جهانی داری. تو رنج موجود در جهان را می‌بینی. تو حالا راه حل این رنج را هم می‌دانی. حالا تو ماموریتی داری. کاهش رنج بشر. 

تو از بی عشقی بشر رنج می‌کشی. تو از ناآگاهی بشر رنج می‌کشی. تو از ظلم های جهان رنج می‌کشی. تو نابینا و چاه را می‌بینی. دیگر خاموش نشستن گناه است. تو بیمار و علاج بیماری را می‌دانی. حالا تو در یک اضطرار و عجله ای هستی. 

حالا تو دوست داری فریاد بزنی. 

دوست داری فریاد بزنی که عشق درمان جمله علت های ماست. 

شروع می‌کنی به نوشتن. 

شروع می‌کنی به حرف زدن.

شروع می‌کنی به عشق ورزیدن.

اگر حافظ باشی شروع میکنی به شعر گفتن و اگر مولانا باشی شروع میکنی به نوشتن مثنوی و دیوان شمس و اگر بودا باشی شروع می‌کنی به کوبیدن در خانه‌های مردم شهر.

اینجا آن نی توخالی شروع به نواختن می‌کند. 

حالا کار تو می‌شود شکافتن سقف فلک،‌ همانطور که حافظ چنین کرد.

حالا کار تو میشود آتش زدن در خرمن عاشقان جهان، آنطور که مولانا چنین کرد.

حالا تو اضطرار یک ماموریت بزرگ را در خودت داری. حالا تو حامل گنجی هستی برای جهان. 

حالا تو نیکی هایت را در دجله می‌اندازی. 

حالا تو سرشار هستی و عشق از تو به جهان سرریز میکند. 

حالا تو می‌نویسی. 

حالا تو از نانوشتنی می‌نویسی!

اگر چه نیازی نیست به نوشتن. 

اگر چه عشق نانوشتنی است. 

اما باز هم تو می‌نویسی.

تو دیوانه وار و با عجله می‌نویسی.

تا دیر نشده و تا نفس در تو هست باید بنویسی. 

باید از عشق بنویسی. 

حتی اگر نانوشتنی باشد. 

نباید حتی برای یک لحظه دیر بجنبی.

وقت نیست. 

زود باید رفت. 

زود باید مُرد. 

باید قبل از مرگ، مُرد!

باید زود نوشت و رفت. 

*

✍🏻 نانوشتنی

unwritable.org

Rasool

Rasool

من کیستم؟ من در بهترین حالت آینه‌ای هستم برای تو!
روزی از آینه پرسیدند تو کیستی؟ گفت آنچه تو می‌بینی!

مقاله‌ها: 1607

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *