برای تارا، دلتنگی

هذیان های یک پدر دلتنگ. گفتن از عدالت و خدا. چرخه قربانی و ظالم. رسیدن از ظلم به خدای عدال! کاری سخت اما شدنی!

AI suggested title

دلتنگی پدری و حکمت خدا در جدایی از فرزند

2 دقیقه.

برای تارا، دلتنگی

***

وقتی برای تارا می‌نویسم انگار برای کودک درون خودم می‌نویسم. تارا دخترم الان هشت ساله است. هر سال انگار بیشتر به هم وابسته می‌شویم. 

اگر چه من فعلاً ویکند ددی هستم! یعنی فقط آخر هفته‌ها فرصت دیدن دخترم را دارم. 

جامعه و مدرسه و مادر تارا، به راحتی ما را از هم دور کردند و می‌کنند! 

داد و فریاد من هم انگار به هیچ کجا نمیرسد!

البته خدا می‌شنود. 

چندین سال پیش فکر می‌کردم خدا می‌شنود ولی همیشه ساکت است. 

دیشب برای مدتی کوتاه قبل از خواب، یک حس خلأ و دلتنگی زیادی داشتم. دوست داشتم دخترم کنار من باشد. 

خودم را محق می‌دانستم. 

جامعه را و مادر تارا را هم ظالم می‌دانستم. 

خودم را قربانی می‌دانستم. 

خدا را ظالم فرض می‌کردم. 

نمی‌توانستم ببخشم. 

مادر تارا را نمی‌توانستم ببخشم. 

چرخۀ قربانی و خشم داشت شروع می‌شد. 

حالا می‌دانم که قربانی خودش ظالم بعدی است. 

حالا می‌دانم حس قربانی یک تله است. 

خدا هم با لبخندی از آن بالاها دارد نگاه می‌کند. 

خدا می‌گفت. 

پدر و مادران زیادی از فرزندشان دور افتاده‌اند. 

خیلی‌ از پدر و مادرها در همین ایران خودمان داغ کشته شدن فرزندشان را در خیابان دیدند!

خیلی ها مرگ فرزندشان را در آغوش خودشان دیدند. 

خدا داشت مقایسه می‌کرد. 

خدا می‌گفت من به همه ظلم می‌کنم و این عین عدالت است. 

اما این خدا نبود!

این هذیان های من بود از داشتن این خلأ عاطفی. 

هی عمیق تر می‌شوم. 

چرا گاهی بی نیاز از دیدن دخترم هستم و گاهی نیازمند دیدن او؟ 

خدا میگوید! 

نگاه کن!

‌این بازی را خودت انتخاب کردی. 

تو خودت مسوول این نمایشنامه هستی. 

خدا خودش را کنار می‌کشد. 

سناریوهای مختلفی به ذهنم می‌آید. 

بروم به مادر تارا التماس کنم!

بروم بجنگم!

بروم تمام موانع را از سر راه بردارم!

بروم داد و بیداد کنم!

بروم دادگاه و کاغذ بازی کنم!

بروم بچه دزدی کنم! 

بروم بشوم ظالم بعدی!

خدا می‌گوید نگاه کن!

فقط نگاه کن!

چرخه قربانی و ظالم را ببین!

این فقط یک طرف ماجراست. 

خدا می‌گوید، من برای تو این بازی را انتخاب کردم تا این چرخه را ببینی. 

می‌گوید من انتخاب کردم تو با ندیدن فرزندت، حس قربانی را ببینی!

می‌گوید من انتخاب کردم، تو این را بنویسی!

خدا می‌گوید من می‌خواهم تو این حس ها را ببینی و آنها را بنویسی!

هدف از خلقت تو این است! 

خدا حالا دارد حرف می‌زند!

حالا من هم کفر می‌گویم!

حالا من از زبان خدا حرف میزنم!

حالا من خودم پیامبر شدم!

‌فشار عاطفی باعث شده ادعای پیامبری بکنم!

حالا بهتر درک می‌کنم. 

هم آن پدری که فرزندش را کشتند!

هم آن کسی که با خشم به خدا فحش می‌دهد!

هم آن کسی که ادعای پیامبری می‌کند!

هم آن حلاجی که ادعای خدایی کرد!

واقعیت این است که خدا از طریق ما حرف می‌زند. 

خدا با زبانی که خلق می‌کند در دهان ما حرف می‌زند. 

خدا خودش زبان ندارد!

اما خدا بدخواه هم نیست. 

خدا نادان نیست. 

خدا ظالم نیست. 

خدا حکیم است! 

خدا دلیلی برای این ظلم ها دارد. 

خدا بهتر از من می‌داند دلیل این ظلم ها چیست. 

خدا بهتر می‌داند چرا الان باید دخترم از من دور باشد!

خدا بهتر می‌داند چه کسی در چه زمانی باید ای نوشته را بخواند. 

خدا هذیان های مرا بهتر از خودم می‌فهمد. 

پس دوری تارا برای من یک خیری داشت و آن نزدیک شدن من به خدا بود!

دوری تارا برای من یک خیر داشت و آن نوشتن این نوشته بود!

*

✍🏻 نانوشتنی

unwritable.org

Rasool

Rasool

من کیستم؟ من در بهترین حالت آینه‌ای هستم برای تو!
روزی از آینه پرسیدند تو کیستی؟ گفت آنچه تو می‌بینی!

مقاله‌ها: 1630

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *