بازی خدا

زندگی، بازی کمدی خداست. در این نوشته به صورت داستان وار کل کمدی الهی، از دید نویسنده باز نویسی شده است.

بازی خدا

***

فرض کنید کسی حافظۀ شما را پاک کند، بعد شما را وارد سرزمینی تخیلی کند. بعد شما را در آن سرزمین تخیلی، مشغول کند به طوری که شما به شدت از بیرون رفتن از آن سرزمین خیالی بترسید. بعد کم کم نشانه‌هایی بگذارد تا شما یادتان بیاید که چقدر دوست دارید به جای اصلی و واقعی بازگردید! این خلاصۀ بازی خداست. 

زندگی که همۀ ما، که در آن متفق القول هستیم، این است که ما متولد می‌شویم. مدتی به دنبال کسب دنیا می‌رویم. این کسب دنیا شامل رشد دادن بدن، رقابت در کسب مال و جفت و قدرت می‌کنیم و بعد ناگهان یا تدریجی همه را پس می‌دهیم و از دنیا خارج می‌شویم. 

این داستان ظاهریِ زندگی ماست. 

در این نوشته می‌خواهم به لطف همان خدا، کمی از بازی او را حدس بزنم و بنویسم. 

شاید کمدی الهی یا شبیه سازی الهی یا بازی الهی اینچنین باشد. شاید داستان آدم و حوا را از زاویۀ دیگری نوشتم!

و اما تفصیل داستان. 

ابتدا ما در آغوش اوییم. ابتدا در بهشت اوییم. اینجا وادی وحدت است. یکی هست و هیچ نیست جز او. اینجا حتی زمان و مکان هنوز خلق نشده است. 

ناگهان او بانگی می‌کند و کسی متولد می‌شود. نوزادی خلق می‌شود. این نوزاد بدنی کوچک پیدا می‌کند. احتمالا در شکم مادری و در چند ماهگی، ماهیت ما وارد بدن می‌شود. 

این بدن مثل ماشینی است برای راننده‌ای. آن راننده بدون این که بداند از کجا آمده شروع به راندن این ماشین می‌کند. مدام به این ماشین بنزین می‌زند و ماشین بزرگتر می‌شود. این راننده وارد دنیاهای جدید و جالب می‌شود. این راننده با ماشین های دیگر وارد رابطه می‌شود و ماشین های بیشتر تولید می‌شوند. ماشین ها مدتی در صحرا ها و جاده های مختلف به صورت تنهایی یا گروهی طی طریق می‌کنند. بزرگترین ترس این راننده می‌شود خراب شدن این ماشین و بیرون آمدن از ماشین. اما این ماشین طراحی شده تا بعد از طی دوره‌ای خراب شود. هر چقدر راننده تلاش می‌کند ماشین را حفظ کند، یکی یکی قطعات ماشین از کار می‌افتند. این خرابی ماشین ترس و نگرانی بزرگی در راننده ایجاد می‌کند. نهایتا ماشین خراب شده و طبق برنامه می‌ایستد. حالا راننده مجبور است پیاده شود. او با ترس زیاد پیاده می‌شود و می‌فهمد که بهترین سفینه ها و هواپیما ها از قبل برایش آماده شده بوده. افسوس می‌خورد که چرا زودتر پیاده نشده است. سوار آن جت های زیبا می‌شود و برمی‌گردد تا دوباره یک روز به این ماشین-بازی دعوت بشود. 

حال بعد از این تمثیل برویم سر اصل ماجرا. 

ظاهراً و در نیمۀ اول زندگی، مرگ بدترین اتفاق ممکن است. ما از بدو تولد به شدت از مرگ می‌ترسیم. از فکر کردن و دیدن و نزدیک شدن به مرگ هراسانیم. هرگونه نزدیک شدن به مرگ، ما را از ترس می‌لرزاند. مدام از آن فرار می‌کنیم. 

اما فقط تعداد کمی زودتر می‌فهمند که بازی چیست. بازی این است که بفهمیم مرگ یک شوخی الهی است. مرگی که آنقدر از آن می‌ترسیدیم از تمام زندگی، جذاب تر است. مرگ، واقعی تر از زندگی است. مردن شیرین تر از زندگی دنیوی است. 

تمام شور و اشتیاق ما به دنیا و تمام خواهش ها و شهوت های ما به دنیا، نوعی اشتباه و بیراهه هست. به جای دویدن به سمت دنیا بهتر بود به سمت مرگ می‌دویدیم. 

اینجا جایی است که اکثر آدمها، تا لحظۀ مرگ به این درک نمی‌رسند. اما معدودی مثل مولانا زودتر بازی را متوجه می‌شوند. آنها مرگ برایشان از عروسی کردن با زیباترین همسران، جذاب تر است. چون بازی را فهمیده‌اند. 

بازی خدا احتمالا این است. 

بازی این است که در حین مسیر، بفهمیم که مردن در آن خدا جذاب تر و زییا تر و خواستنی تر از تمام لذت ها و شهوت های دنیاست. 

بفهمیم اتفاقاً، همان چیزی که بیشتر از همه از آن وحشت داشتیم، جذاب ترین اتفاق ممکن است. 

بفهمیم این دنیا فقط یک شبیه سازی موقت از بهشت واقعیی است که از آن آمده‌ایم. 

بفهمیم زنان دنیا در برابر حوری های واقعی بهشتی هیچ جذابیتی ندارند. 

بفهمیم که بزرگ شدن نه که با مالک شدن زمین، بلکه با کنار گذاشتن تمام مایملک زمینی مان، اتفاق می‌افتد. 

بفهمیم تمام عشق های زمینی مثل پول و زن و بچه و موقعیت اجتماعی در برابر عشق اصلی، بی ارزش و بازیچه‌اند. 

انشاالله که زودتر بازی را بفهمیم. 

بازیِ نانوشتنیِ الهی. 

*

✍🏻 نانوشتنی

unwritable.org

Rasool

Rasool

من کیستم؟ من در بهترین حالت آینه‌ای هستم برای تو!
روزی از آینه پرسیدند تو کیستی؟ گفت آنچه تو می‌بینی!

مقاله‌ها: 1555

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *