2 دقیقه.
آیا در این لحظه عشق درون من هست؟
***
این بهترین سوالی است که هر لحظه میتوانیم از خودمان بپرسیم. این سوال را مدیون معلمی هستم که قطعاً عشق درونش هست. و همان معلم به من آموخت که هر لحظه خودم را چک کنم، تا بدانم که «آیا در این لحظه عشق درون من هست؟»
در این لحظه که مینویسم، آیا عشق درون من هست؟
اگر چنین باشد، این عشق در تاروپود این کلمات تنیده میشود. و این عشق بعد از سیراب کردن من، کل جهان را سیراب میکند.
دوستی دیگر میگفت، ما همه میخواهیم معشوق بشویم و نه عاشق. او هم درست میگفت.
واقعاً اگر کسی عشق درونش باشد، آنقدر سیراب میشود که دیگر برایش مهم نیست که در دیگری عشق هست یا نه.
او اصلاً به این سوال نمیرسد که آیا دیگری من را دوست دارد یا نه!
چنین کسی، از عشق درونی خودش مست میشود.
حلاج، درونش عشق بود، حتی بالای دار.
عیسی، درونش عشق بود حتی بالای صلیب.
سادگورو، یعنی استاد واقعی، قطعاً درونش پر از عشق است. او هر کجا که هست، جهان انعکاسی از عشق خودش را به او نشان میدهد. او هزاران مرید و عاشق دارد. چون خودش سرشار از عشق است. جالب این که، او هیچ نیازی به مرید و عاشق ندارد!
کسی که چنین عشقی درونش باشد میتواند بفهمد که « چیزی که واقعاً مهم است، این نیست که دیگران به شما عشق بورزند؛ بلکه این است که شما خود سرشار از عشق باشید.»
عشقی که درون تو باشد، تو را سیراب و غنی میکند. عشقی که درون تو باشد، جمله علت های تو را درمان میکند.
عشقی که درون تو باشد، اول تو را و نیازهای تو را میسوزاند.
مهم نیست آن بیرون برای تو کف بزنند یا برایت کلاه خار و صلیب فراهم کنند.
مهم نیست دیگری تو را دوست داشته باشد، یا با تو دشمنی بورزد.
مهم نیست کسی تو را تأیید کند، یا دست رد به سینۀ تو بزند.
تو سرشار از عشق باش و این مهم است.
با وجود آتش عشق در درون تو، هم خودت و هم دیگری محو خواهید شد.
دیگر در آنجا «تو و دیگری» معنا ندارد!
فقط عشق میماند و بس!
اگر عشق درون من باشد، آگاهی هم هست.
اگر عشق درون من باشد، همه چیز هست.
اگر عشق درون من باشد، فراوانی هم هست.
اگر عشق درون من باشد، چیز دیگری لازم نیست.
عشق خودش همه چیز را با خود دارد.
عشق دیگر عاشق نمیطلبد.
عشق دیگر معشوق نمیشناسد!
عشق هر دو را با هم میسوزاند.
عشق که باشد، عاشق و معشوق محو میشوند.
عاشق و معشوق یکی میشوند.
عاشق و معشوق، هر دو نابود میشوند.
عشق، همان یک است.
همان، یگانه است.
همان یگانه ای که تمام دو ها را میسوزاند.
عشق، همان نانوشتنی قصه است.
همان است که نمیتوان نوشتش.
عشق که باشد، حتی قلم مولانا هم بر خود میشکافد.
شرح عشق و عاشقی را هم خود عشق میگوید!
عشق نانوشتنی است.
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org


