بیزینس جهانی – ٢

عملکرد و ناعدالتی بنگاه‌های اقتصادی ریشه در «هویت و مرزهای ذهنی انسان» دارد؛ رشد معنوی و احساس یگانگی تنها راه ایجاد تعادل و خیر جمعی است.

4 دقیقه.

بیزینس جهانی – ٢

***

ابتدا فرض های ابتدایی را با هم در مورد بیزینس بچینیم. جهان تشکیل شده از یک سری افراد. این فردها، تکی یا گروهی بنگاههای اقتصادی تشکیل می‌دهند. بنگاههای اقتصادی هم با هم تعامل اقتصادی انجام می‌دهند. 

مقدمات موضوع بیزینس جهانی، در این لینک هست. 

https://unwritable.org/?s=بیزینس&post_type=post

هدف بنگاههای اقتصادی ایجاد سود و زندگی بهتر است. 

اما برای چه کسی؟

اینجا هر کسی که صاحب و مسوول این بنگاههاست بسته به اندازهٔ هویتش تعیین می‌کند که چه کسی سود ببرد وچه کسی ضرر کند. 

حالت اول

هر فرد و هر بنگاهی خودش را جدا از کل تصور میکند. اینجا قانون جنگل حاکم می‌شود. هر کسی سعی در شکار دیگری و رشد خودش دارد. اینجا تنها محدودیتی که بر ظلم و بی تعادلی اعمال میشود محدودیت های فیزیکی طبیعت است. 

اما انسانی که از نظر تکنیکی رشد کرده و بر خیلی از قوانین طبیعت غلبه کرده حالا چیزی جلودارش نیست. اینطور میشود که انسان خودش جنگلی بزرگ درست می‌کند. او به تمام ضعیف ترهای خودش ظلم میکند. انسان به تمام حیوانات طبیعت ظلم میکند. در میان خود انسانها، فرد قوی، فرد ضعیف را می‌خورد. کمپانی قوی کمپانی ضعیف را می‌خورد. کشور قوی کشور ضعیف را می‌خورد. 

دنیا به نابرابری عجیبی میرسد که یک نفر یک ترلیون دلار ثروت جمع میکند و یک نفر با همان سطح از توانایی ذاتی و هوش، حتی غذایی برای خوردن پیدا نمی‌کند. 

این عدم تعادل خودساخته، نهایتا منجر به نابودی محل زندگی و محیط زیست میشود و خود انسان هم نابود و منقرض و بیمار میشود. 

حالت دوم

هر فرد و بنگاهی خودش را قسمتی از کل می‌بیند. اینجا هر کسی دیگری را چون خودش میبیند. او خیر جمعی را می‌خواهد. چنین فردی، نه با زور و چماق قانون و اخلاق، بلکه از درون و کاملا طبیعی به دیگری ظلم نمی‌کند. هر کسی به اندازهٔ‌ نیاز خودش مصرف میکند. طمع و سوء استفاده و استثمار رخت بر می‌بندد. 

این تعادل درونی نهایتا زمین را به همان بهشتی که در کتابهای مذهبی وعده داده شده تبدیل می‌کند که تمام موجودات زنده و انسان در تعادل  در آن زندگی می‌کنند. 

*

شاید حالت اول، دیدگاهی بد بینانه به سرمایه داری و حالت دوم مدینهٔ‌ فاضلهٔ‌ کمونیستی به نظر برسد. 

اما بیایید اینجا از دیدگاه معنوی موضوع را نگاه کنیم:

در دیدگاه معنوی و در مسیر یوگا،‌ کم کم فردیت کمرنگ، و هویت شخص، بزرگ و جهانی میشود. 

وقتی چنین اتفاقی بیافتد آن افرادی که هویت بزرگ و جهانی دارند می‌توانند گروههایی با اهداف بزرگ و جهانی ایجاد کنند و نهایتا به تعادل زمین کمک کنند. 

همه چیز از هویت شروع میشود. 

در جامعهٔ‌ غرب بالاترین هویتی که افراد پیدا کرده‌اند هویت خانواده و هویت کشور است. 

مثلا شخصی که هویتش خانواده باشد مرزی اطراف خانوادهٔ خودش می‌کشد و فقط برای منافع خانوادهٔ خودش کار میکند. در یک مثال حدی او حاضر است فرزند همسایه را بکُشد و فرزند خودش را سیر کند. اینجا دوباره همان قانون جنگل، منتها در مقیاس خانواده، حاکم شده است. 

یک قدم بزرگتر اگر بشویم، مثلا فردی هویت ملی و کشوری به خودش می‌گیرد. چنین فردی حاضر است انسانهای کشور دیگری را بکُشد تا شکم افراد کشور خودش را سیر کند. 

درست است که هویت ملی از خانوادگی بزرگتر است ولی هنوز هویتی جهانی نیست. پس باز هم ایجاد مرزها و جنگ ها اجتناب ناپذیر است. 

اینجا برای اینکه موضوع را انتزاعی نکنم بازمیگردم به همان فرد. 

به عنوان تمرین بیایید با هم ببینیم که خودمان برای خودمان چه مرزهایی کشیده ایم. 

چه کسی را دیگری میدانیم؟

این سوال را از خودتان بپرسید. 

چند مثال میزنم:

آیا من مرز جنسیتی کشیده ام؟ خودم را زن یا مرد میدانم؟

آیا مرز نژادی کشیده ام؟ خودم را فارس یا ترک یا امریکایی میدانم؟ آیا خودم را عضو خانوادۀ فلانی می‌دانم؟

آیا مرز گروهی و ایدئولوژیکی کشیده ام؟ خودم را عضو گروه تحصیل کردگان یا مسلمان ها یا مسیحیان یا راست سیاسی یا چپ سیاسی میدانم؟

آیا مرز سلیقه ای کشیده ام؟ 

و به طور خیلی عمومی، خودم را درست و دیگری را غلط میبینم؟ 

آیا خودم را خوب و دیگری را بد تصور میکنم؟

تمام این مرزها ساخته و پرداختهٔ‌ ذهن هستند. کار ذهن، ساختن مرز است. 

حالا این فرد مرز دار، اگر بنگاهی اقتصادی درست کند،‌ این بنگاه و منافع آن را فقط به گروه خودش اختصاص میدهد و گروه مخالف یا دشمن یا رقیب یا دیگری را یا مورد تضعیف و سوء‌استفاده قرار میدهد یا به صورت واضح با آن به جنگ می‌پردازد.

دوباره همه چیز حتی اقتصاد، به هویت بازمی‌گردد. 

تولید کننده ای که جنس بی کیفیت درست میکند، خودش را جدا از مصرف کننده ها میداند. 

سیاستمداری که به فکر مردم نیست، خودش را جدا از مردم میداند. 

رییس کمپانی که به کارمندانش بی عدالتی میکند، خودش را جدا از کارمندانش میبیند.

سرلشکری که دست به کشتار در جنگ میزند، خودش را جدا از لشکر مقابل می‌بیند. 

و همینطور هزاران مثال و نمونه میتوان آورد. 

متاسفانه تمدن غرب با پذیرش این که انسان فقط حیوانی با هوش است سعی میکند این را طبیعی جلوه بدهد.

ولی در شرق و مثلا در معنویت یوگا،‌ روشهای مشخص و موثری برای بزرگ کردن هویت و کمرنگ کردن هویت های کاذب وجود دارد. 

در یوگا و حتی در معنویت های مذهبی راههای مختلفی برای کنترل نفسانیت و ایجاد حس یگانگی درونی وجود دارد. 

اخلاق مصنوعی و بدتر از آن قانون اجباری، هرگز نمیتواند جامعهٔ‌ درست و متعادل درست کند. 

قانون برای باغ وحش خوب است. 

اخلاق هم برای خلافکاران وجانیان شاید موثر باشد. 

اما برای جامعهٔ‌ رشد یافته، تمرینات معنوی و یوگا و کمرنگ کردن مرزهای جدایی راه حل نهایی بشر است. 

پس یک بار دیگر ثابت شد که مهمترین کار و موثر ترین ماموریت من بعد از کار کردن روی کمرنگ کردن مرزهای خودم، انتقال همین مفهوم یگانگی است. 

مفهومی که به صورت ریشه ای منجر به عشق و شفقت و تعادل و رشد اقتصاد و بهشت شدن زمین میشود. 

مفهومی که نه تنها تئوری و در داستانها نیست، بلکه واقعی است و برای هزاران رهروی مسیر معنوی یوگا، کار کرده و کار می‌کند. 

خوشحال و شکرگزارم که گامی کوچک در این راستا بر می‌دارم. 

گامی که حتی ممکن است به کوچکی نوشتن این نانوشتنی باشد. 

اما انشاالله گامی است در جهت درست. 

شما هم اگر حقیقتی در آن یافتید برای انتشار این مفاهیم نانوشتنی، به نویسنده منت بگذارید و به کل بشریت خیر برسانید. 

 

*

✍🏻 نانوشتنی

unwritable.org

Rasool

Rasool

من کیستم؟ من در بهترین حالت آینه‌ای هستم برای تو!
روزی از آینه پرسیدند تو کیستی؟ گفت آنچه تو می‌بینی!

مقاله‌ها: 1582

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *