2 دقیقه.
از ترس و تروریستم و جنگ تا عشق!
***
دو سه روزی است که اخبار جنگ را دنبال میکنم. ده ها گروه، ده ها دولت، صدها خبرنگار، میلیون ها آدم عادی در حال دیدن جنگ هستند.
اخبار جنگ خاورمیانه و سوریه و اسرائیل و اوکراین داغ است. دیکتاتور ها یکی بعد از دیگری سرنگون میشوند.
آن یکی یک طرف را تشویق میکند و دیگری طرف مقابل را.
طرفهای جنگ به جنگ روانی و اینترنتی و زمینی و هوایی روی آوردهاند.
هر یکی دیگری را تروریست میخواند.
خلاصه آشی است درهم و کثیف و خونین!
ناشی از ناآگاهی و جهل و ظلم انسان به خودش و به زمین.
اما من چه میکنم؟
گاهی از هویت های پوچ مینویسم که ریشۀ جدایی و جنگ هستند.
گاهی اقتصاد جنگ را فاش میکنم که سود فروش فشنگ و خونریزی را تقسیم میکنند. موشک و پهباد و جت و ناو جنگی میسازند و میفروشند و سودش را تقسیم میکنند.
گاهی هم از جنگهای درونی خودم مینویسم. جنگهای درونی تک تک ما آدمها که تبدیل به جنگ های جهانی میشود.
ترور در لغتنامه یعنی ترس شدید.
دو طرف جنگ هر دو در ترس شدید هستند.
هر کسی که در ترس باشد دیگر عقلش کار نمیکند.
انسانی که در ترس است مثل یک زامبی میکشد.
با گسترش ذهن گرایی ترس هم تشدید میشود.
هرچه عشق و یگانگی کم بشود، ترس گسترش میابد. و گسترش ترس یعنی گسترش ترور، یعنی گسترش جنگ.
دوطرف جنگ هر دو در ترس هستند. هر دو از دیگری میترسند. هر دو دیگری را تروریست مینامند. هر دو ناآگاهند! شیعه و سنی. چپ و راست. فلسطین و اسرائیل.
گاهی از ترس های خودم مینویسم. گاهی از عدالت.
از عدالت مینویسم چون میدانم جنبش های عدالت خواهی دوباره ظلم تولید میکنند.
از عدالت خداوند مینویسم. از مولانا مینویسم که گفت « جنگ هفتاد و دو ملت، همه را عذر بنه»
باز نویسی مولانا و حافظ و گفتن از یوگا و مراقبه و تکرار کلمۀ عشق کار و وظیفه و مسئولیت من است.
نوشتن از اکهارت و سادگورو و ترویج آرامش و سکون و مشاهده ذهن، وظیفۀ من است.
من به جای صاردات اسلام شیعی یا موشک مافوق صوتی و فرهنگ شهادت، میخواهم حافظ را صادر کنم، مولانا را تکرار کنم، سعدی را بازخوانی کنم، عطار را تکرار کنم.
و نهایتاً از خدای نانوشتنی بنویسم.
کاری دشوار و غیرممکن شاید.
اما شاید هم به جایی رسید!
شاید من خواندم، تو خواندی!
شاید واقعیت من را عوض کرد. شاید واقعیت تو را عوض کرد. شاید واقعیت دنیا را عوض کرد!
شاید همین نوشته ها صلح را گسترش داد!
میدانید دنیا را دیوانه ها تغییر میدهند! دیوانه هایی که فکر میکنند میتوانند سقف را بکشافند.
و حافظ سقف را شکافت.
حافظ سقف آسمان عشق را شکافت!
سقفی که بعد از ششصد سال هنوز از همان شکاف، عشق جاری میشود.
هنوز اشک را جاری میکند.
مولانا هنوز مرید میسازد. هنوز دیوانه میپروراند. مولانا هنوز زنده است.
عشق، تنها واقعیت است و چیز واقعی باقی میماند! دیکتاتور ها و چنگیز ها میروند و نیست میشوند ولی حافظ ها و مولاناها باقی میمانند.
و نانوشتنی خودش عشق است.
و عشق خودش سخن میگوید.
گاهی از زبان من گاهی از زبان تو!


راه اندازی سایتت مبارک باشه
خیلی خوشحالم که به راحتی درونیاتت رو با همه تقسیم میکنی.
موفق باشی🙏🌺
ممنونم