<1 دقیقه.
تولد نانوشتنی!
***
یکی بود یکی نبود!
غیر از خدا هیچکس نبود!
اول خدا بود و بس!
بعد مفهوم بود.
بعد دیدن بود.
بعد شنیدن بود.
بعد آوا بود.
بعد کلمه بود.
بعد نوشتن!
نوشتن اما در چرخشی بزرگ، بازگشت به اول خط!
کلمات از صفحۀ سفید گفتند.
صدا ها از سکوت!
تصاویر از سیاهی!
مفاهیم از دانای ابدی!
بعد فقط خدا بود!
غیر قابل فهمیدن!
غیرقابل دیدن!
غیرقابل شنیدن!
و نهایتاً
غیرقابل نوشتن!
این شد که نانوشتنی شروع شد!
کاری متناقض و اشتباه ولی گریز ناپذیر!


