2 دقیقه.
جریان عشق در تنهایی
***
جریان عشق در تنهایی
تاکنون آنچه از عشق آموخته ایم چیزی است که بین دو نفر اتفاق میافتد. یک عاشق هست و یک معشوق و یک جریان عشق بین این دو. این برداشت قدیمی و سطحی از عشق است.
آنچه در نانوشتنی سعی کردم بگویم این است که عشق نام دیگر خداوند است و در اصل چیزی است نانوشتنی.
سعی کردم بگویم عشق همان حس یگانگی است. وقتی عاشقی باشد و معشوقی صریحا شما دوگانگی دارید. پس لطفاً تعاریف قدیمی از عشق را کنار بگذارید.
عشق یا خداوند، مظهر یگانگی است. وقتی من با تو یکی بشویم، اتفاق عشق میافتد.
این یکی شدن در جسم میشود چیزی شبیه روابط جنسی. بالاترین حد یکی شدن دو جسم در بعد مادی در روابط جنسی دیده میشود.
این یکی شدن در ابعاد ذهنی و روحی هم اتفاق میافتد که درجات بالاتر عشق است.
بالاترین درجۀ عشق، عشق حلاج است. عشقی که دیگر حلاج در آن همان خداست. حلاج با خدا یکی میشود. حلاج با مردم هم یکی میشود. حلاج را خودش بردار میکند. چون غیر از حلاج کسی نیست! خدا و مردم و حلاج یکی اند.
اینجا اتفاق عشق میافتد. عشق متجلی میشود. عشق در یگانگی حلاج متجلی میشود.
قبل از حلاج شدن ولی ما مراحل عشق را باید پله پله طی کنیم.
یکی شدنی که در روابط جنسی هست. یکی شدن مادر و فرزند. یکی شدن دو دوست و غیره. اینها درجات مختلف عشق است.
اما درجه ای هم هست بالاتر، که تجربۀ عشق در تنهایی است. یعنی تجربۀ عشق به خود. یعنی تو با خودت یکی شوی! این یکی شدن با خود، فقط در غیاب ذهن اتفاق میافتد. تا وقتی ذهن هست تو را تکه تکه میکند و وقتی تکه تکه باشی عشق اتفاق نمیافتد.
به عبارت دیگر، ذهن عکس عشق است. ذهن، تو را تکه تکه میکند. ذهن، تو را از دیگری جدا میکند. این جدایی قطعاً ترس را برای تو میآورد. و میدانیم ترس هم عکس عشق است.
پس فهمیدیم که شما با خودتان و به تنهایی میتوانید در عشق بمانید.
مراقبه کنید و ذهن را مشاهده کنید و یگانه شوید. عشق اتفاق میافتد.
وقتی دوباره ذهن پیدایش شد جریان عشق را با خودتان برقرار کنید. خودتان به خودتان عشق بدهید.
به بدنت عشق بده.
بدنت را بپذیر.
به ذهنت توجه کن و آن را بپذیر.
به احساساتت توجه کن و آنها را بپذیر.
زن ها در این کار موفق ترند چون به بدن و احساسات خود نزدیک ترند.
اگر مرد هستی، اشکالی ندارد، برای مدتی با خودت زن باش!
وقتی به خودت عشق بورزی، کم کم، تو با خودت یگانه میشوی.
در این یگانگی، عشق اتفاق میافتد.
در این یگانگی، خدا متجلی میشود.
حالا تو میتوانی جریان عشق بشوی. سرچشمۀ عشق میشوی. حالا هرکسی از کنار چشمه عبور کند هم از جریان عشق تو سیراب میشود.
حالا تو خودت عشق هستی!
تنها!
مثل خدا!
نانوشتنی!
دعوتتان میکنم به غزلی از مولانای جان در همین مضمون
ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش
در جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش
هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنند
خویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش
حس فانی میدهند و عشق فانی میخرند
زین دو جوی خشک بگذر جویبار خویش باش
میکشندت دست دست این دوستان تا نیستی
دست دزد از دستشان و دستیار خویش باش
این نگاران نقش پرده آن نگاران دلند
پرده را بردار و دررو با نگار خویش باش
با نگار خویش باش و خوب خوب اندیش باش
از دو عالم بیش باش و در دیار خویش باش
رو مکن مستی از آن خمری کز او زاید غرور
غره آن روی بین و هوشیار خویش باش



