1 دقیقه.
***
ساعت ۵ صبح! یک روز دیگر بیدار شدم. صبحم را با شنیدن از تائو و مولانا و حافظ و سفر عشق به چین و اروپا شروع کردم.
امروز را چه کنم؟
امروز چه بنویسم؟
امروز چه بگویم!
ناگهان جواب در سرم طنین میاندازد!
«جز عشق سخن مگو»
از مرگ گفتم و نوشتم. از این حقیقتِ بدون بحث و بدون انکار.
همین مرگ، بزرگترین استاد است.
مرگ برای من استاد عشق است.
مرگ به من یاد میدهد که زندگی چیست.
مرگ به من یاد میدهد که امروز چقدر مهم است!
مرگ به من یاد میدهد که چیزی جز عشق نیست که ارزش گفتن داشته باشد.
مرگ استاد عشق است.
از این استاد بیاموزیم که تنها کارِ مهم، عشق است.
عشق همان خداست.
تنها موجود واقعی، همان عشق است.
مابقی، داستانهای عشق است.
داستانهایی که پیرامون عشق گفته میشود.
یکیشان میشود دیوان حافظ!
آن دیگری میشود دیوان شمس!
و عشق میچرخد و میرقصد.
و عشق زنده میکند و میمیراند.
عشق تنها داستانِ واقعی است.
و همین یک داستان، وجود دارد.
چاشنی عشق باید در هر لحظه با زندگی ات همراه باشد. اگر چاشنی عشق نباشد زندگی مزه ندارد، نه تنها مزه ندارد بلکه غیرقابل خوردن میشود.
عشق تمام نمیشود. هرچقدر از عشق بگویی تمام نمیشود. تکراری نمیشود.
مگر عشق با مولانا تمام شد؟ مگر عشق با حافظ تمام شد؟ مگر عشق با احمد غزالی تمام شد؟
ما تمام میشویم در عشق.
عشق ما را میبلعد و تو چقدر خوشبخت خواهی بود اگر در عشق بلعیده شوی!
خلاصه از این به بعد با من قرار بگذار که جز عشق نگویی!
برای گفتن از عشق اتفاقاً باید از مرگ عبور کنی!
باید بمیری.
همان مرگی که درگاه ورود به عشق است!
حتی قبل از مردن بدن!
حتی در این زندگی!
این همان مردن مولاناست.
با خودت تکرار کن!
جز عشق سخن مگو جز عشق سخن مگو جز عشق سخن مگو!
مرگ نزدیک است!
پایان را با عشق آغاز کن!
