جنگ جنگ تا پیروزی

2 دقیقه.

جنگ جنگ تا پیروزی

***

معروف ترین شعاری که در دوران کودکی می‌شنیدم این بود. «جنگ جنگ تا پیروزی» یا «جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان» در بحبوحۀ انقلاب ۵٧ در ایران، به این دنیا دعوت می‌شدم. 

مادرم با خودش در جنگ بود که آیا این فرزند هفتم را می‌خواهد یا نه! بازار جنگ های چریکی و اعدام های انقلابی و بمب گذاری های این گروه و آن حزب، داغ بود که متولد شدم. 

یکساله بودم که جنگ ایران و عراق شروع شد. در مدرسه بچه های قلدر از من دعوت به جنگ در زنگ آخر می‌کردند. 

جنگ های خانوادگی و حقوقی و ارث و میراث در خانواده بود. بعدها جنگی در من برای ماندن یا مهاجرت وجود داشت. جنگی برای مقابله با سنت های غلط و دیکتاتوری در من بود. 

بالاخره مهاجرت کردم. کم کم جنگ به داخل ساکت ترین کشور دنیا یعنی کانادا کشیده شد. حالا به من می‌گویند باید برای دیدن دخترت بجنگی. 

حالا ده روز مانده به رفتنم به ایران، کل تهران زیر آتش جنگ است. 

و در تمام این جنگ ها همواره یک سوال برای من وجود داشت!

جنگ برای چه؟

چه کسی با چه کسی می‌جنگد؟ 

این بازی ابلهانه و این نمایش مسخره چیست! چرا انسان‌ها با هم می‌جنگند؟ 

برای بچه‌ها شاید طبیعی باشد. بچه شیر ها، بچه گرگ ها برایشان حکم بازی غریزه است. اما ما آدم‌ها چرا؟!

بعد از اولین جنگم با همسرم، بزنگاه پاسخ دادن به این سوال بود. 

این شد که رفتم به مراقبه و بودا و ویپاسانا پناه بردم. ده روز با پادرد و خواب و کمردرد و یبوست و ذهن خودم، جنگیدم. 

فهمیدم جنگ، همان رنج است. 

همان رنجی که بودا از آن سخن می‌گفت. 

فهمیدم خشم، همان ناآگاهی است. 

فهمیدم ترس و خشم و کینه و شهوت، توهم اند. 

فهمیدم ورای تمام این رنج ها نوری هست. 

فهمیدم ورای تمام سیاهی ها، خدایی عادل هست. 

فهمیدم عدالت هست. 

فهمیدم آزادی هست. 

فهمیدم خدا هست. 

با این که بودا مستقیما به خدا اشاره نمی‌کند اما سریعترین راه رسیدن به صلح را و نزدیک ترین راه رسیدن به خدا را پیموده است. 

فهمیدم جنگ و رنج محصول ناآگاهی است. 

و رنج مسیری است که تو را به سرور می‌رساند. 

فهمیدم بی عدالتی هم مسیری است که تو را به عادل مطلق می‌رساند. 

دیگر از رنج شکایت نکردم. 

گنجی در رنج دیدم. 

مرزها برایم کمرنگ شد. 

حالا فرقی نمی‌کند آدمی در غزه کشته شود یا در تهران یا در تل‌آویو! یک آدم کشته شده، درست مثل من!

من همان‌قدر ناراحت می‌شوم. 

حالا فرقی نمی‌کند یک سپاهی ترور شود، یا یک سیاهپوست یا یک سفیدپوست یا افسر اسرائیلی. 

من همان‌قدر ناراحت می‌شوم. 

آیا حس ملی ندارم؟ چرا دارم.

آیا حس خانوادگی ندارم؟ چرا دارم.

اما هویت هایم و مرزهایم کمرنگ شده. 

جهانی شدم. 

به معنای واقعی کلمه! 

همان‌قدر برای دخترم نگرانم که برای دختر فلسطینی یا اسرائیلی یا آمریکایی! 

این دلیل نمی‌شود که من حس پدرانه ندارم!

این یعنی من حس پدرانه ام را به تمام جهان گسترش داده‌ام. 

از جنگ ناراحت نمی‌شوم؟ چرا میشوم.

اما میدانم رنج برای رشد لازم است. همانطور که گریه برای کودک لازم است. 

بودا بر جنگ های درونی اش پیروز شد. 

بودا با جهل جنگید و پیروز شد. 

حالا می‌فهمم این شعار در ابعاد بالاتر چه معنایی دارد. 

جنگ جنگ تا پیروزی! 

پیروزی بر خودِ جنگ. 

پیروزی بر ناآگاهی. 

پیروزی بر ذهن. 

پیروزی بر جهل. 

Rasool

Rasool

من کیستم؟ من در بهترین حالت آینه‌ای هستم برای تو!
روزی از آینه پرسیدند تو کیستی؟ گفت آنچه تو می‌بینی!

مقاله‌ها: 1535

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *