2 دقیقه.
خودمانی با خدا
***
ساعت ۴ صبح روز ١۵ سپتامبر سال ٢٠٢۵. خیلی خوابم نمیبرد و مشغول حرف زدن با خودم هستم. در واقع حرف زدن با خدا.
یکی دو سال پیش یک دوستی داشتم که یک بار در تهران دیده بودمش و یک بار هم میخواستم در لس آنجلس ببینمش که نشد. این دوست من اهل کتاب نوشتن بود. متولد آمریکا بود و تعداد زیادی کتاب ادبی و شعر از فارسی ترجمه کرده بود. ده روز بعد از یک مصاحبه اینترنتی که با او داشتم از شخصی در اینترنت فهمیدم فوت کرده. وقتی زنده بود تصمیم داشتم بعضی از آثارش را بخوانم. وقتی مُرد کم کم این انگیزه هم از بین رفت. حالا او از این دنیا رفته بود. دیگر من هم انگیزه زیادی برای خواندن نوشته هایش نداشتم. رابطۀ کوتاه ما همان جا تقریباً تمام شد.
داستان من هم متفاوت نیست. معلوم نیست چند نفر و اصلا چه کسی و با چه سطح ارتباطی با من این نوشته را بخواند. ولی من و خدا حتماً این ها را میخوانیم. در واقع این نوشتهها، گفتگوی من با خداست. شاید بعضی از روی کنجکاوی کمی در مکاتبات من و خدایم سرَک بکشند ولی عمدۀ این رابطه خصوصی میماند.
خدای من معمولی و ساده و خودمانی است.
مثل خودم.
راحت با او حرف میزنم و حتی حرفهای بینمان را مینویسم.
معمولاً آدمها و ذهنهایشان در حال دویدن اند. دوستی دارم که مدام میگوید خلاصه بنویس! انگار عجله دارد. من با خدای خودم عجله ندارم. سر فرصت و آرامش با هم حرف میزنیم. به او میگویم تو مخاطب من نیستی! اینجا جای عجول های هدفمند نیست! اینجا آرام و بی هدف است!
مثل درخت، مثل دریا، کوه. مثل خدا. مثل زندگی!
سه سال و چهل روز پیش سعیده، همسر اولم، خانه را ترک کرد. دخترم سه ساله مان را هم با خودش برد. سه نفری با خواهرش چند تا بلاک آن طرف تر یک آپارتمان عین آپارتمان خودمان اجاره کردند.
هنوز بعد از سه سال از خودم میپرسم چرا!
چرا یک زندگی ساده و معمولی باید از هم بپاشد!
مگر ما دشمن همدیگریم!
مگر زندگی چیست!
زندگی مگر همین نگاه ها و حرف ها و غذا خوردن ها و سکس کردن های ساده معمولی نیست!
مگر زندگی همین حرفهای خودمانی نیست!
چرا باید قهر کنیم؟
چرا دخترم تارا با من نیست!
چرا سعیده رفت!
با اینکه ده ها نوشته دارم وتمام ماجرا را مفصل شرح داده ام باز هم همین سوال تکراری برایم تکرار میشود.
ناگهان نصفه شب صدایی و حسی به من میگوید تو گیر کردهای.
تو مثل دیوانه ها روی یک فکر گیر کرده ای.
آدمهای معمولی سریع عبور میکنند ولی تو مثل دیوانه ها بعد سه سال هنوز سوزنت گیر کرده که چرا؟
آدمهای سالم تا الان ده باز زن گرفته بودند و جزّ زن اول را در آورده بودند.
بعد ترس برم میدارد که عدم توانایی عبور کردن نوعی مشکل ذهنی است. بعد به خودم میگویم داری دیوانه میشوی. بعد ترس برم میدارد که اینها را ننویس تا کسی نفهمد که داری دیوانه میشوی!
بعد دوباره به خودم میگویم که ای بابا. تو داری با خدا حرف میزنی. نگران خلق خدا نباش!
آنها هم خدای خودشان را دارند و دنبال کار خودشان هستند. راحت با خدای خودت حرف بزن. برایش بنویس. با او درد و دل کن!
خیالت راحت باشد!
آدمهای کمی هستند که مثل تو دیوانه باشند و حرفهای خصوصی تو را با خدایت بخوانند!
هیچ ترسی به دل راه نده.
خدای تو کاری میکند که تمام ترس ها و غم هایت محو شوند.
خدای تو نانوشتنی است!
یک نانوشتنی ِ خودمانی!
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org
