2 دقیقه.
درک مرگ
***
بیداری چیزی نیست جز درک مرگ. به همین سادگی. اما کمتر کسی هست که تا قبل از مرگ بدن، مرگ را درک کند. نوشتههای مربوط به مرگ و بیداری اینجاست.
https://unwritable.org/?s=بیداری+مرگ&post_type=post
چند روز پیش عموی بزرگم در ایران فوت کرد. از او چند خاطره دارم، همین.
یک هویت یک زندگی و یک شخص به همین سادگی تمام شد.
این بزرگترین حقیقت زندگی است.
هویت من و زندگی مخصوص من و شخص من شامل ذهن من هم به زودی تمام میشود.
این را وقتی با تمام نفَس هایم حس کنم آنگاه بیدار خواهم بود.
وقتی در هر نفس مرگ و زندگی را ببینی دیگر نه خشمگین میشوی و نه حرص میورزی. نه کینه به دل میگیری و نه دنبال انباشت دارایی و وابستگی میروی. نه ثانیه ای وقت خودت را صرف غیبت و سیاست میکنی.
مرگ، تو را به تعادل و بیداری میرساند.
دیروز با سرعت زیاد و با رد کردن چندین چراغ قرمز همکارم را به بیمارستان رساندم. مشکوک به سکته قلبی و سنگ کلیه بود. میگفت قلبش تیر میکشد و دستانش بی حس شده. رنگ و رویش پریده و بیحال روی صندلی ماشین در کنار من افتاده بود.
در همان حال سعی داشتم آرامش کنم. نوعی مراقبه را در حین رانندگی انجام میدادم.
«نفس بکش، نفس عمیق بکش. الان میرسیم. فقط چند دقیقه تحمل کن. تا وقتی نفس میکشی همه چیز اوکی است»
این جمله ها برای همۀ ما صادق است.
میگفت نکند دارد میمیرد. احتمالا برای مردن آماده نبود!
ما همه داریم میمیریم. انتخابی اینجا نداریم.
اما در یک جا انتخاب داریم.
با آرامش بمیریم یا با اضطراب!
اما آیا من برای مردن آماده هستم؟
آیا پاکسازی های لازم را انجام داده ام؟
آیا کینه ها را با هفت آب از سینه ام شسته ام؟
آیا وابستگی های گوناگون خودم را یکی یکی باز کرده ام؟
آیا از عشق سیراب شده ام؟
آیا هر روز حاضرم بدن و جانم را تقدیم جانان کنم؟
آیا مفهوم لحظه را فهمیدهام یا در دنیای اوهام و خیالات ذهن خودم میچرخم؟
مرگ برای گمراهان خوب است.
مرگ تو را بیدار میکند.
مرگ تو را آگاه میکند.
یوگی ها و عرفای بزرگ به درجۀ «موت اختیاری» میرسند.
ناآگاهان این را خودکشی مینامند.
آنها از خودشان نمیپرسند کدام خود!
کدام خود را باید بکشی؟
تو کیستی؟
کدام موت؟
کدام بازگشت!
آیا به زندگی اختیاری رسیدهایم؟
آیا همین کارهای سادۀ خوردن و خوابیدن و بهرمندی جنسی و لذت های جسمی را اختیاری کردهایم؟
وقتی خوردنت و اندیشیدنت و ذهن و جسمت اختیاری نیست میخواهی «موت اختیاری» داشته باشی؟
هنوز فرصت هست برای تمرین.
یک روز دیگر از خواب بیدار شدی.
امروز برای اختیاری کردن زندگی ات و موت ات تمرین کن.
تا خیلی دیر نشده تمرین کن!
قبل از مردن بمیر!
اینطوری عشق را و زندگی را میفهمی.
*
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org
حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو.
و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو.
هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن،
وآنگه بیا با عاشقان همخانه شو؛ همخانه شو.
رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها،
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو؛ پیمانه شو.
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی؛
گر سوی مستان میروی مستانه شو؛ مستانه شو.
آن گوشوارِ شاهدان، همصحبتِ عارض شده؛
آن گوش و عارض بایدت؛ دُردانه شو، دُردانه شو.
چون جانِ تو شُد در هوا، ز افسانهیِ شیرین ما،
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو؛ افسانه شو.
تو «لیلة القبری» برو تا «لیلة القدری» شوی؛
چون قدر، مَر ارواح را کاشانه شو؛ کاشانه شو.
اندیشهات جایی رَوَد، وآنگه تو را آن جا کِشَد؛
ز اندیشه بگذر، چون قضا؛ پیشانه شو، پیشانه شو.
قفلی بُوَد میل و هوا؛ بنهاده بر دلهای ما.
مفتاح شو؛ مفتاح را دندانه شو؛ دندانه شو.
بِنْواخت نورِ مصطفی، آن اُستُنِ حنّانه را؛
کمتر ز چوبی نیستی؛ حنّانه شو؛ حنّانه شو.
گوید سلیمان مر تو را، بشنو «لسان الطّیر» را.
دامیّ و مرغ از تو رَمَد؛ رو لانه شو، رو لانه شو.
گر چهره بنماید صنم، پُر شو از او چون آینه.
ور زلف بگشاید صنم، رو شانه شو؛ رو شانه شو.
تا کی دوشاخه چون رُخی؟ تا کی چو بَیذَق کم تکی؟
تا کی چو فرزین کژ روی؟ فرزانه شو، فرزانه شو.
شکرانه دادی عشق را از تحفهها و مالها.
هِل مال را، خود را بده؛ شُکرانه شو، شُکرانه شو.
یک مدّتی ارکان بُدی، یک مدّتی حیوان بُدی،
یک مدّتی چون جان شدی؛ جانانه شو، جانانه شو.
ای ناطقه بر بام و در، تا کی روی در خانه پر؟
نطق زبان را ترک کن؛ بیچانه شو، بیچانه شو.


