1 دقیقه.
دعای نخواستن!
***
دعا در لغت یعنی خواستن! طلب کردن!
امروز اما در این صبحگاه، دعای نخواستن برایم آمد!
دعا برای آینده نیست!
دعا حتی تشکر از گذشته هم نیست. دعا برای حال است.
دیشب با سی چهل نفر از مولانا و حافظ و سعدی گفتیم و شنیدیم و رقصیدیم و مست شدیم!
و صبح روز بعد من هنوز مستم!
دیشب در جمعی بودم به غایت گرم. صحبت از شکر و شُکر و عشق بود. صحبت از عاشقی بود. صحبت از شمس بود.
همزمان جایی هم دعوت بودم به صرف آب جو ولی این یکی را رفتم که در آن شراب ناب عشق پخش میکردند.
شراب های عشق مولانا و حافظ و سعدی و شمس و سهراب و فریدون مشیری.
و صبح روز بعد من هنوز مستم!
آنقدر مست که باید دعا کنم این مستی نرود!
خدایا شغل من این است که از تو بگویم و بنویسم.
خدایا در این آشفته بازارِ ذهن، هرکسی به دنبال شغلی است.
شغل من این است که نانوشتنی را نوشته کنم.
خدایا من را به گدایی کوی عاشقانت بپذیر.
خدایا من را به این شغل گدایی کوی خودت، ثروتمند گردان.
خدایا در این آشفته بازار دنیا، بگذار شغل من این باشد که از تو بگویم و بنویسم.
در این دنیایی که بازار بردگان به وسعت کل جهان شده، بگذار من بردۀ مولانا باشم، گدای حافظ، ارادتمند سعدی، گذرکنندۀ کوی عطار، خوانندۀ رباعی خیام.
خدایا مرا به این شغل بگمار!
خدایا این یک درخواست کار است!
مرا به مصاحبت مولانا دعوت کردی.
بگذار همینجا بمانم.
بگذار همینجا صبر کنم.
بسوزم.
بمیرم.
خدایا روزی از آن توست.
من را با عشق روزی بده.
بگذار عشق تو را بنویسم.
بگذار تاجر عشق تو باشم.
بگذار ساقی کوی عاشقانِ تو باشم.
من بعد از چهل سال کار دیگری بلد نیستم!
این یک درخواست کار است.
این یک درخواست مصاحبه است.
این فرستادن رزومه است.
بیش از ١٢٠٠ مقال از ناگفتنی تو گفتم.
بیش از ١٢٠٠ نوشته از نانوشتنی های تو نوشتم.
بیش از هزاران استغنا از خواستن تو بدست آوردم.
منی که چهل سال در انتخاب شغل عاجز بودم.
من حالا درخواست رسمی برای این شغل دارم.
شغلی که چند سالی هست به آن مشغولم کردی.
درخواست تمدید قراردادِ بندگی دارم.
درخواست ماندن در بخش دیوانگان.
کوی عاشقان.
مثنوی خوانان.
مولوی شناسان.
درخواست ابقاء دارم در این سمت.
سمت بی سمتی.
دانستن بی دانشی.
شناختن نشناختنی.
نوشتن نانوشتنی!
آمین!
