1 دقیقه.
سه روز در طبیعت و جمع
***
مدتی بود از این دو نعمت محروم بودم. یکی بودن با طبیعت و دیگری بودن در جمع دوستان ایرانی.
در سه روز گذشته دلی از عذا در آوردم. در این سه روز همانطور که از جنگل و دریا و درخت و خاک سیراب شدم از هم صحبتی و یوگا و حرفهای خوب و خواندن و رقصیدن دور آتش بهره بردم.
روز اول شلوغ بود و شگفت انگیز
روز دوم شگفت انگیز و طولانی و پر از مراقبه و پاکسازی و اشک و بازی و ورزش
و روز سوم نزدیکی های بیشتر و حرفهای عمیق تر و صمیمی تر
بیشتر فهمیدم آنچه میخواهم عشق است و طبیعت. چیزهایی که در شهر کمتر پیدا میشود.
در این سه روز بارها و بارها هویت و گذشتۀ خودم را کنار گذاشتم.
در این سه روز آگاه بودم به قضاوتهای ذهنم.
در این سه روز بارها خودم را به طبیعت و جمع سپردم.
تمام تمرین های معنوی را دوباره تمرین کردم.
سعی کردم جدیت ذهن را ببینم.
سعی کردم هیچ باشم.
شاید فقط کودکی بازیگوش!
سعی کردم سکوت کنم.
سعی کردم مراقبه گون باشم.
بارها با خودم گفتم این انسانها، گلهای شکوفای طبیعت هستند.
این انسانها از کودک و بزرگ، همه کودکان طبیعت اند.
این انسانها همه به زیبایی درختان و عقابها و پرندگانند.
خلاصه خنده بود و سکوت و رقص و موسیقی و فراوانی و عشق و شعر.
تا توانستم لذت بردم و تاتوانستم خودم را مشاهده کردم.
ما سی چهل نفر در این سه روز یکی شدیم.
این جمع ها در خودش روح مولانا را دارد.
کسی که بر قلۀ قلم و عشق ایستاده.
امیدوارم پایدار باشد



