2 دقیقه.
سوال دهۀ چهل، آیا مرگ نیستی است؟
***
دوستی میگفت بحران چهل سالگی در واقع کنار آمدن با مرگ است. مرگ، موضوع اصلی مذاهب و قطعی ترین موضوع زندگی و یک از موضوعات نانوشتنی است.
خیلی ها حتی از فکرکردن، حرف زدن و نوشتن از مرگ فرار میکنند.
جایی در نانوشتنی نوشته شده، بیداری یعنی درک مرگ.
https://unwritable.org/?s=مرگ&post_type=post
پس مرگ موضوع مهمی است که حتماً باید به آن پرداخته شود. پس با این سوال شروع کنیم. آیا مرگ مساوی با نیستی است؟
جواب کوتاه خیر است. اما مفصل به این میپردازیم.
این سوال همراه با سوال «من کیستم» مطرح میشود. یعنی دانستن این که من چیستم یا کیستم بر این که آیا بعد از مرگ نیستی را تجربه میکنم یا نه هم پاسخ میدهد.
ما همه با چشم دیدهایم که بدن، بعد از مرگ نیست میشود. حداقلش این است که تبدیل به خاک میشود.
دوباره دیدهایم که تقریباً تمام افکار و احساسات ما هم با مرگ تقریباً نیست میشوند. یعنی ذهن مادی ما هم مثل بدن نیست میشود.
اما چه چیز باقی میماند؟
جواب این سوال موضوع آخرت و معاد است.
https://unwritable.org/?s=آخرت+معاد&post_type=post
در همین زندگی با مراقبه و تمرینِ سکوت، میشود فهمید که اگر بدن و ذهن را کنار بگذاریم چه چیز باقی میماند.
بله یک آگاهی خالص باقی میماند.
این را فقط در مراقبه های عمیق متوجه میشوی.
این درک از نظر ذهن، هیچ و پوچ و توهم است.
نه من با ذهن میتوانم اثباتش کنم نه تو با ذهن میتوانی دریافتش کنی!
تقریباً تمام عرفا از تجربۀ چیزی شبیه تجربیات نزدیک به مرگ سخن میگویند. معلمان بزرگی مثل اکهارت و سادگورو هم تجربیات شبیه به مرگ داشته اند و از آن به عنوان روشن شدگی یا realization صحبت میکنند.
انسانهای عادی هم که تجربیات نزدیگ به مرگ داشتند کاملاً بعد از آن متفاوت شده اند.
من نویسنده هم در جدایی و تنهایی و از دست دادن پدر و از دست دادن خانواده و مهاجرت، تجربیات شبیه به مرگ را شاید تجربه کرده باشم.
تجربه نزدیک مرگ و عمیق شدن در مرگ تو را به لحظه و آگاهی نزدیک میکند.
شعر خیام خیلی مناسبت دارد که گفت
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما، نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده در افتد، نه تو مانی و نه من
وقتی پرده درافتد، کنایه از پردۀ بدن و مرگ دارد و همینطور کنایه از حجاب آگاهی. یعنی پردۀ توهم فرومیریزد و تو آگاه میشوی.
یعنی بعد از مرگ، من و تو باقی نمیمانیم ولی هر دو آگاه میشویم.
خلاصه این که مرگ نیستی نیست. بعد از مرگ نوعی آگاهی یا ردپا از ما باقی میماند. هیچ اثبات عقلی و منطقی برایش ندارم. این اثباتی کاملاً شهودی است. اثباتی برای خودم که اصراری هم به انتقال آن ندارم.
بعد از مرگ چیزی باقی میماند، غیر مادی.
چیز غیرمادی هم قابل اثبات و درک توسط ذهن مادی نیست.
اگر چیز غیر مادی وجود داشته باشد بعد از مرگ هم باقی میماند.
به هر حال آن چیز نانوشتنی است!
✍🏻 نانوشتنی
unwritable.org



چرا انسان سعی دارد که «مرگ» رو به «عدم نیستی» تعبیر کند؟
آیا «مرگ» معنی دیگری به جز «نبودن» دارد؟
و دیگه اینکه :
اول ماهیت و سپس مکان این «آگاهی» کجاست ؟
که با مرگ آشکار میشود ؟
و سر آخر :
چرا انسانها تلاش میکنند همه چیز را ثابت کنند؟
اثبات غیرعقلانی ، غیر منطقی و به تعبیر شما شهودی مگه داریم؟
معنی اثبات چیست؟
و چرا باید وجود و وجوب آگاهی بعد از مرگ ثابت شود؟