3 دقیقه.
لطف و آزادی
***
جهان یا خداوند یا کائنات در عین لطف، نعمت آزادی را هم به ما داده است.
اما این یعنی چه؟
خدارا شکر میکنم که میتوانم گاهی ببخشم بدون نیاز به بخشیدن.
یعنی خداوند میبخشد بدون این که نیازی به بخشیدن داشته باشد.
خداوند رحمت میورزد بدون اینکه اجباری در پذیرفتن نعمت و رحمتش بگذارد.
مجموعۀ این دو، بزرگترین لطف و نعمت است. لطفی که همراه با انتخاب باشد. لطفی که همراه با آزادی باشد.
وجود او مستغنی است، یعنی حتی نیازی به دهش و بخشش ندارد. او مثل خورشید است. فرقی نمیکند زمینی سر راه نورش باشد یا نه! نور او به تمام کهکشان ها میتابد.
نور نیازی به روشن کردن ندارد.
او مثل باران است. برای باران تفاوتی ندارد که بر درخت ببارد یا بر کویر یا بر سنگ.
باران نیازی به سیراب کردن ندارد.
الطاف جهان مدام در بارش و پخش هستند. انسان انتخاب میکند که پذیرا باشد و دریافت کند یا بسته باشد و دریافت نکند.
خداوند حتی در لطفش کسی را مجبور نکرده است. رحمت عام او که رحمت وجود است شامل همگان است. چه بدانند چه ندانند.
رحمت خاص او که رحیمیت اوست برای کسانی است که انتخاب میکنند دریافت کنند. و این انتخاب و آزادی هم، باز از الطاف اوست.
یعنی هم رحمانیت از اوست و هم رحیمیت.
هم لطف دارد و هم لطفی مضاعف برای پذیرفتن لطف در شکل آزادی دریافت.
این الطاف و نعمات و در اوج آن نعمت آزادی مختص انسان است.
و شکر کردن از بابت آن تقریباً غیرممکن.
هر شکری را شکری دیگر واجب آید!
و اینچنین است که سعدی بزرگ فرمود:
از دست و زبان که برآید
کز عهدۀ شکرش به در آید
با هم مجدداً دیباچۀ گلستان سعدی را مرور کنیم و لذت ببریم.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
مِنّت خدای را عزَّ وَ جَلّ که طاعتش موجبِ قُربَت است و به شُکر اندرش مَزیدِ نعمت. هر نفسی که فرو میرود مُمدِّ حیات است و چون بر میآید مُفَرِّحِ ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
از دست و زبان که برآید
کز عُهدهٔ شکرش بهدرآید؟
اِعمَلوا آلَ داودَ شُکراً وَ قَلیلٌ مِن عبادیَ الشَّکور
بنده همان به که ز تقصیرِ خویش
عُذر به درگاهِ خدای آورد
وَر نه سِزاوار خداوندیاش
کس نتواند که به جای آورد
بارانِ رحمتِ بیحسابش همه را رسیده و خوانِ نعمتِ بیدَریغَش همهجا کشیده. پردهٔ ناموسِ بندگان به گناهِ فاحش نَدَرد و وظیفهٔ روزی به خطایِ مُنکَر، نَبُرَد.
ای کریمی که از خزانهٔ غیب
گَبر و تَرسا وظیفهخور داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمن این نظر داری
فرّاشِ بادِ صبا را گفته تا فرشِ زُمُرُّدی بِگُستَرد و دایهٔ ابرِ بهاری را فرموده تا بَناتِ نَبات، در مَهدِ زمین بپرورد. درختان را به خَلعَتِ نوروزی، قبایِ سبز ورق در بر گرفته و اَطفالِ شاخ را به قدومِ موسمِ ربیع، کلاهِ شکوفه بر سر نهاده. عصارهٔ نالی به قدرت او شهدِ فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخلِ باسق گشته.
ابر و باد و مَه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری
همه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
در خبر است از سَرور کائنات و مَفْخَرِ موجودات و رحمتِ عالَمیان و صَفوتِ آدمیان و تتمهٔ دورِ زمان، محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم،
شفیعٌ مطاعٌ نَبیٌ کریم
قسیمٌ جسیمٌ نسیمٌ وسیم
چه غم دیوارِ امّت را که دارد چون تو پشتیبان
چه باک از موجِ بحر آن را که باشد نوح، کشتیبان
بَلَغَ الْعُلیٰ بِکمالِهِ، کَشَفَ الدُّجیٰ بِجَمالِهِ
حَسُنتْ جَمیعُ خِصالِه، صَلُّوا علیه و آلِهِ
هر گاه که یکی از بندگان گنهکارِ پریشانروزگار، دست اِنابت به امید اِجابت به درگاه حق جلَّ و علا بردارد، ایزد تعالی در وی نظر نکند. بازش بخواند باز اِعراض کند. بازش به تضرّع و زاری بخواند؛ حق سبحانه و تعالی فرماید:
یا ملائکتی قَد استَحْیَیتُ مِن عبدی و لَیس لَهُ غَیری فَقد غَفَرتُ لَهُ
دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاریِ دعا و زاریِ بنده همی شرم دارم.
کَرَم بین و لطف خداوندگار
گُنه بنده کردهست و او شرمسار
عاکفانِ کعبهٔ جلالش به تقصیرِ عبادت معترف، که ما عَبَدْناکَ حقّ عبادتِک و واصفانِ حلیهٔ جمالش به تحیّر منسوب، که ما عَرَفناکَ حقَّ مَعرِفتِک.
گر کسی وصف او ز من پرسد
بیدل از بینشان چه گوید باز؟
عاشقان، کشتگان معشوقند
بَر نیاید ز کشتگان آواز
یکی از صاحبدلان سر به جَیبِ مراقبت فرو برده بود و در بحرِ مکاشفت مستغرَق شده. حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت: از این بُستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟ گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیهٔ اصحاب را، چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.
ای مرغ سحر، عشق ز پروانه بیاموز
کآن سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بیخبرانند
کآن را که خبر شد، خبری باز نیامد
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
وز هر چه گفتهاند و شنیدیم و خواندهایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان در اوّلِ وصفِ تو ماندهایم
***
نوشته مرتبط

