قانون جذب؛ آنچه انجام می‌دهید مهم نیست! چطور و چگونه انجام دادن، اصل است! – اکهارت تُله – قسمت ١ و ٢

اکهارت تُله در این سخنرانی به چگونگی و اهمیت آگاهی در قانون جذب و تعادل بین "بودن" و "انجام دادن" می‌پردازد و مفاهیم مثبت و منفی زندگی را بررسی می‌کند.

5 دقیقه.

***

توضیح مختصر قانون جذب؛ آنچه انجام می‌دهید مهم نیست! چطور و چگونه انجام دادن، اصل است! – اکهارت تُله

این نوشته برداشت و ترجمه‌ای مفهومی است از سخنرانی اکهارت تُله و لینک کامل این سخنرانی اینجا هست. 

https://youtu.be/_rGipsgBfQY?si=DYCXFokDY6qAqYjh

موضوع این سخنرانی، بسیار عمومی و مهم است. تقریباً سوال عمومی تمام انسان‌ها و تقریباً مهمترین کاری که می‌توانم انجام بدهم.  البته خود این کار مهم نیست بلکه مهم چگونگی بودنِ من هنگام انجام این کار است. 

چگونگی، یعنی آگاهی ای که هنگام انجام کار در آن جاری می‌شود. 

اصل سخنرانی حدود یکساعت و نیم است و این نوشته شاید برداشت مستقیم یا ترجمۀ آن باشد. 

مثل همیشه ابتدا با سکوت شروع می‌شود. 

بعد از سکوت اکهارت چنین ادامه می‌دهد:

معمولاً آدم‌ها در مورد تجلی و قصد و اراده سوال می‌کنند. 

آنها در مورد قدرت خواست و نیت در برابر قدرت لحظه سوال می‌کنند. 

خواستن و نیاز دائمی ایگو به موضوع بعدی در مقابل داشتن قصد و نیت برای ساختن چیزی. 

آیا تجلی و ساختن چیزی است که باید بر آن تمرکز و توجه داشت؟ یا خود این کار غیر مفید است! آیا باید بر چیز دیگری تاکید و توجه کرد؟ 

اکهارت ادامه می‌دهد که کتاب‌های مختلفی در این راستا نوشته شده از جمله کتاب قانون جذب و غیره. 

سوال اینجاست که قدرت جذب، چطور به قدرت حال ارتباط دارد؟ 

قدرت جذب چطور با صلح درونی و پذیرش و‌ تسلیم و بودن در لحظه جمع می‌شود؟ 

آیا این توجه به جذب و تجلی باعث گمراهی و انحراف از واقعیت می‌شود؟

این سوال مهمی است تقریباً برای همه، مگر اینکه به سن ٩۵ سالگی رسیده باشید و مطمئن شده باشید که دیگر نیازی به خلق و ساختن و انجام دادن ندارید. 

اما بعضی‌ها زودتر به این نتیجه می‌رسند. 

البته ممکن است به سن تقویمی شما هم ربطی نداشته باشد و در هر مرحله از زندگی ممکن است این سوال برای شما اتفاق بیافتد. 

در واقع زندگی شما جهانی کوچک و متناظر است در مقابل دنیای بزرگ کائنات. و اگر به جهان نگاه کنید متوجه می‌شوید که کائنات دوست دارد خلق کند. جهان دوست دارد متجلی شود. در این سیاره هم میلیون ها شکل از زندگی وجود دارد. 

در جهان های دیگر هم ممکن است اشکالی از حیات وجود داشته باشند. 

مظاهر حیات آنقدر زیادند که حتی نمی‌توانیم بشماریم. 

تمام اشکال زندگی به نظر می‌رسد در یک رقصی از ساختن و نابود کردن هستند. 

مثلاً اگر یک موجود دریایی باشید به راحتی خورده می‌شوید و در یک فرآیند تبدیل به موجود دیگری می‌شوید همینطور با خوردن موجود دیگر آن موجود به شما تبدیل می‌شود. 

این یک رقص دائمی است. 

به نظر میرسد تناقض و جنگی در جهان جریان است. 

گاهی، افراد می‌گویند ما تناقض و سختی یا چالشی را در زندگی مان نمی‌خواهیم. 

تصور کنید فیلمی را مشاهده می‌کنید که هیچ اتفاق متناقضی در آن نمی‌افتد! آیا این فیلم جذاب خواهد بود؟ احتمالا خیر! 

فیلمی را تصور کنید که در آن هیچ اتفاق متناقضی نمی‌افتد. 

آیا به نظر شما این فیلم جذاب خواهد بود؟ احتمالا خیر! 

احتمالا با مشاهدۀ سادۀ جهان می‌بینید که جهان در حال خلق و تجلی است. همینطور جهان در حال متنوع شدن است. 

جوامع انسانی هم مدام در حال پیچیده تر شدن هستند. 

با هر پیچیدگی جدید، مسائل جدیدی هم به وجود می‌آیند. 

جهان به صورت مداوم پیچیدگی های جدیدی خلق می‌کند. مثل علوم کامپیوتر و علوم و تخصصی شدن هر چه بیشتر شاخه‌های مختلف علمی و تحقیقاتی. البته این پیچیدگی فقط تا حد خاصی می‌تواند رشد کند چون بعد از آن نابود می‌شود. 

پس یک حرکت کلی در طبیعت به سمت ساختن و تجلی است. که در جهان درونی ما هم مشاهده می‌شود. 

حرکت دیگر در جهان، و جهان درونی شما هم تجربۀ صلح و سکون است. تجربۀ شناختن دقیق خود. اصل و اساس معنویت هم همینجاست. اینطور که جهان نه تنها حرکتی به سمت بیرون دارد بلکه حرکتی هم به سمت درون دارد. 

هر انسانی هم این دو حرکت را در خودش دارد. 

حرکت اول از مبدأ به بیرون و حرکت دوم از بیرون به سمت مبدأ. 

حرکت دوم در واقع همان « بودن » است. 

بودن در مقابل «انجام دادن». 

***

دقیقۀ ١٣

قسمت دوم

*

مدتی است تقریباً هر روز صبح، به خاطر اینکه از قبل برنامۀ بلند مدت و ثابتی ندارم دوباره و چند باره بهترین کاری که می‌توانم انجام بدهم گوش دادن به همین سخنرانی و نوشتن آن است. حال با هم به ادامه مطالب گوش می‌دهیم. 

*

گاهی ما بین این دو حرکت دو پاره می‌شویم. 

بین بودن و انجام دادن. 

مثلاً می‌خواهیم چیزهایی بدست بیاوریم یا موفقیت هایی کسب کنیم و در مقابل می‌خواهیم به صلح درونی و آرامش و پذیرش برسیم. 

محو شدن به تنهایی در هر یک از این دو حرکت شاید درست نباشد. مثلاً فقط کسی که در غار زندگی می‌کند می‌تواند در بودن بماند. 

چالش  اصلی بشر در زمین این است که این دو حرکت را با هم به صلح برساند. 

کار اصلی ما این است که هر دو حرکت را همزمان با همدیگر و در تعادل نگه داریم. 

حرکت درونیِ بودن و حرکت بیرونیِ انجام دادن. چالش ما در این زمان همین است. 

در طول تاریخ آنچه انسان‌ها در حرکت دوم انجام داده‌اند بسیار ناآگاهانه بوده است. 

آدم‌ها با انجام دادن و شکل و فرم هم هویت بوده‌اند. 

هم هویت شدن با اشکال و انجام دادن تاکنون غالب بوده است. 

ما به این هم هویت شدگی ایگو یا نفس می‌گوییم. 

آگاهی یگانه ای که پشت تمام اشکال و فرم هاست خودش را به صورت شکل و فرم در می آورد و از بازی شکل ها لذت می‌برد. 

آگاهی بی زمان و بی شکل. 

اما این آگاهی خودش را در اَشکال می‌یابد و چیزی را باور می‌کند که در اصل، واقعی نیست. 

شکل ها و فرم ها واقعی نیستند ولی به نظر می‌رسند که واقعی اند. 

در این توهم، شما فکر می‌کنید که زندگی خودتان را دارید و دیگری زندگی خودش را دارد. 

اگر اینطور فکر کنیم روزی زندگی خودمان را از دست می‌دهیم! اما این کسی که زندگی را از دست می‌دهد چیست؟ کیست؟ 

اگر اینطور فکر کنید شما از زندگی جدا می‌شوید. که در اصل اینطور نیست. 

چه کسی زندگی را از دست می‌دهد؟ 

چنین چیزی ممکن نیست! 

شما خود زندگی هستید. 

این آگاهی کل است که از شکلی از زندگی به شکل دیگری در می‌آید. 

آگاهی بی زمان و تنها زندۀ موجود. 

اگر دچار این توهم بشوید با این بدن فیزیکی و ذهن روانی خودتان هم هویت می‌شوید. با مجموعه ای از افکار و با گذشته و احساسات و نظرات خودتان هم هویت می‌شوید. 

با این شکل محدود و خاص هم هویت می‌شوید. 

همان چیزی که به آن «من» می‌گویید. 

پس آگاهی موقتا در یک توهم و خیال، باور می‌کند که به شکلی خاص و محدود در آمده است. البته تا مدتی می‌تواند از این فرم ها لذت ببرد. 

او متوجه نمی‌شود که تمام شکل ها و فرمها در واقع جنبه ای از خود او هستند. 

او فکر میکند که جدا افتاده است. این جدا افتادگی بعد از مدتی سخت و ناخوشایند می‌شود. 

بنابراین شکل ها و نفس ها به همدیگر می‌پیوندند تا فرم های بزرگ‌تری درست کنند. اینجاست که قبیله ها و خانواده ها و گروه‌ها درست می‌شوند. 

اینجا شکل «ما» ایجاد می‌شود. ما به جای من می‌آید. اما این هم محدود است. 

ما و دیگری درست می‌شود. آدمهای آن طرف کوه و ما درست می‌شود. دیگری شیطان و عجیب و غریبه می‌شود. مثلاً یونانی ها و اروپایی ها به دیگران بربر می‌گفتند. ده بالایی و ده پایینی درست می‌شود. 

این بازی تا مدتی ادامه پیدا می‌کند. جهان مدتی ادامه می‌دهد تا وقتی که آگاهی از توهمِ شکل بیدار می‌شود. اینجا آگاهی، از هم هویت شدگی با فرم بیدار می‌شود. سوال «من کیستم» ایجاد می‌شود. این دلیل این است که آدم‌ها به سمت معنویت می‌روند. چون از توهم شکل بیدار می‌شوند. آنها به دنبال هویت اصلی خودشان می‌روند. 

بیشتر مردم خودشان را از روی اشکال تعریف می‌کنند مثلاً بدن و ذهن خودشان. احساسات و گذشته یا مثلاً اسم خودشان. اینها همه فرم ها و شکل ها هستند. 

مثلاً اسم من فلانی است و من فلان کاره هستم یا من پدر هستم و تمام این‌ها را روی کاغذی می‌نویسند یا مفصل به صورت زندگینامه می‌نویسند.  یا مثلاً در روانشناسی دنبال احساسات مخفی خودشان در کودکی می‌روند و بعد، پنجاه سال می‌گذرد و هیچ چیزی از آن شکل ها و فرم ها باقی نمی‌ماند. 

وقتی آدم‌ها می‌میرند معمولاً تمام این ها از بین می‌رود فقط شاید چند عکس باقی می‌ماند و چند خاطره یا زندگینامه، که آنها هم بعد از مدتی از بین می‌روند. 

هویتی که محکم و واقعی به نظر می‌رسید دود می‌شود و از بین می‌رود. وقتی از خودتان می‌پرسید «من کیستم؟»

آیا این شکل ها تمام آنچه هست که شما هستید؟

این هویت مبتنی بر شکل، تمام آنچه وجود دارد است؟ مجموعه ای از

شکل‌های فیزیکی و روانی. 

*

ادامه در نوشته‌های بعدی

Rasool

Rasool

من کیستم؟ من در بهترین حالت آینه‌ای هستم برای تو!
روزی از آینه پرسیدند تو کیستی؟ گفت آنچه تو می‌بینی!

مقاله‌ها: 1538

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *