2 دقیقه.
***
آدمهای دنیا همه با اخم و جدیت به دنبال اهدافشان هستند. این روزها من و تارا، دختر ٧ ساله ام، چند ساعتی در هفته با هم هستیم. من و تارا با هم به آدمهای جدی و اخمو و هدفدار نگاه میکنیم و با هم گاهی صحبت میکنیم که هدف و مأموریت ما چه باشد بهتر است.
تاکنون چند هدف و ماموریت انتخاب کردهایم و در راستای آنها با هم صحبت و بازی میکنیم.
تا این لحظه اهداف ما اینهاست. وقتی دیدم این اهداف برای آدم بزرگها هم شاید مفید باشه با خودم گفتم بنویسم و با شما به اشتراک بگذارم.
این شما و این اهداف ما!
1- Have fun
یعنی شاد باش.
دنیا جدی نیست!
لازم نیست اخم کنی و دنبال اهدافت بروی! این اولین مأموریت ماست. اولین و مهمترین هدف!
شاد بودن و در لحظه بودن بزرگترین هدف و ماموریت ماست.
اگر شاد نیستی توقف کن! ورزش کن. ادا در بیاور. بخند. اصلاً بخواب یا استراحت کن! این پایه و اساس هر کار دیگری است.
2- No rush
آدمهای جدی معمولاً در عجله اند. آنها برای رسیدن به چیزی یا جایی همواره در حال دویدن هستند. اما از قدیم وقتی من هم هفت سالم بود میگفتند «عجله کار شیطونه».
پس هدف بعدی من و تارا اینه که عجله نداشته باشیم.
در هیچ کاری عجله نکنیم. چه در غذا خوردن. چه در بازی کردن. چه در انجام کارهای مختلف و خرید کردن و خلاصه همیشه! حتی من هم در نوشتن این نوشته نباید عجله کنم!
3- Make the whole world dance
حالا که ما فان داریم و عجله هم نداریم میتوانیم شادی کنیم و برقصیم. حالا ما میتوانیم این رقص را به دیگران هم هدیه کنیم. من و تارا تصمیم داریم با هم اونقدر فان داشته باشیم و برقصیم تا همۀ آدمهای جدی و اخمو و عصبانی بالاخره با دیدن ما شروع به رقصیدن بکنند.
4- Make the whole world like a garden
فردا انتخابات فدرال کاناداست. داشتم تیم های مختلف انتخابات را به تارا توضیح میدادم. مثلاً تیم نارنجی میگه باید به فقیرها پول بدیم. تیم قرمز و آبی و غیره هر کدام هدفی دارند. گفتم تیم سبز هم طرفدار درختهاست. گفتم من طرفدار تیم سبزم. بعد هم ماموریت بعدی من و تارا این شد که تمام جهان رو تبدیل به یک باغ بزرگ کنیم. تقریباً همان بهشت!
بهشتی که همه در آن در حال رقص هستند. باغ بزرگ وعده داده شده، همین زمین است.
5- Make the house nice
این هم آخرین هدف ماست. یعنی کمک در درست کردن پروژههای مختلف خانه. این هدف برای بقای ماست. ما موقتا مالک و مسوول این خانه هستیم. پس باید دیوار و سقفش را درست کنیم. با هم پروژه های مختلفی تعریف میکنیم و انجام میدهیم. تارا هم با دل و جون کمک میکنه. مثلاً جابجا کردن پارکت ها یا آوردن چکش و دریل برای درست کردن پله های چوبی و آب دادن به کاهو ها. خواباندن چمن های حیاط تا بتوانیم روی آنها دراز بکشیم و انواع گیاه ها رو نگاه کنیم. این سهم ما از دنیای مادی است. این همان موضوع بقاست. موضوعی که تبدیل به هدف اصلی آدم بزرگها شده! غافل از اینکه هدف مهتری هست مثل شاد بودن و فان داشتن!
شاید امروز که تارا رو دیدم این نوشته رو براش بخونم تا هم فان داشته باشیم و هم کمی تشویق به یادگیری نوشتن زبان فارسی بشه. امیدوارم شما هم فان داشته باشید و در این اهداف به من و تارا بپیوندید!
